منطق‌الطیر - آغازکتاب

عطار

مجمع مرغان

عطار
مرحبا ای هدهد هادی شده در حقیقت پیک هر وادی شده
ای به سر حد سبا سیر تو خوش با سلیمان منطق الطیر تو خوش
صاحب سر سلیمان آمدی از تفاخر تاجور زان آمدی
دیو را در بند و زندان باز دار تا سلیمان را تو باشی رازدار
دیو را وقتی که در زندان کنی با سلیمان قصد شادروان کنی
خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت خیز موسیقار زن در معرفت
گردد از جان مرد موسیقی شناس لحن موسیقی خلقت را سپاس
همچو موسی دیدهٔ آتش ز دور لاجرم موسیچهٔ بر کوه طور
هم ز فرعون بهیمی دور شو هم به میقات آی و مرغ طور شو
پس کلام بی زفان و بی خروش فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش
مرحبا ای طوطی طوبی نشین حله درپوشیده طوقی آتشین
طوق آتش از برای دوزخیست حله از بهر بهشتی و سخیست
چون خلیل آن کس که از نمرود رست خوش تواند کرد بر آتش نشست
سر بزن نمرود را همچون قلم چون خلیل اله در آتش نه قدم
چون شدی از وحشت نمرود پاک حله پوش، از آتشین طوقت چه باک
خه خه ای کبک خرامان در خرام خوش خوشی از کوه عرفان در خرام
قهقهه در شیوهٔ این راه زن حلقه بر سندان دار الله زن
کوه خود در هم گداز از فاقه ای تا برون آید ز کوهت ناقه ای
چون مسلم ناقهٔ یابی جوان جوی شیر و انگبین بینی روان
ناقه می ران گر مصالح آیدت خود به استقبال صالح آیدت
مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم چند خواهی بود تند و تیز خشم
نامهٔ عشق ازل بر پای بند تا ابد آن نامه را مگشای بند
عقل مادرزاد کن با دل بدل تا یکی بینی ابد را تا ازل
چارچوب طبع بشکن مردوار در درون غار وحدت کن قرار
چون به غار اندر قرار آید ترا صدر عالم یار غار آید ترا
خه خه ای دراج معراج الست دیده بر فرق بلی تاج الست
چون الست عشق بشنیدی به جان از بلی نفس بیزاری ستان
چون بلی نفس گرداب بلاست کی شود کار تو در گرداب راست
نفس را همچون خر عیسی بسوز پس چو عیسی جان شو و جان برفروز
خر بسوز و مرغ جان را کار ساز تا خوشت روح اله آید پیش باز
مرحبا ای عندلیب باغ عشق ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق
خوش بنال از درد دل داودوار تا کنندت هر نفس صد جان نثار
حلق داودی به معنی برگشای خلق را از لحن خلقت رهنمای
چند پیوندی زره بر نفس شوم همچو داود آهن خود کن چو موم
گر شود این آهنت چون موم نرم تو شوی در عشق چون داود گرم
خه خه ای طاوس باغ هشت در سوختی از زخم مار هفت سر
صحبت این مار در خونت فکند وز بهشت عدن بیرونت فکند
برگرفتت سد ره و طوبی ز راه کردت از سد طبیعت دل سیاه
تا نگردانی هلاک این مار را کی شوی شایسته این اسرار را
گر خلاصی باشدت زین مار زشت آدمت با خاص گیرد در بهشت
مرحبا ای خوش تذرو دوربین چشمهٔ دل غرق بحر نور بین
ای میان چاه ظلمت مانده مبتلای حبس محنت مانده
خویش را زین چاه ظلمانی برآر سر ز اوج عرش رحمانی برآر
همچو یوسف بگذر از زندان و چاه تا شوی در مصر عزت پادشاه
گر چنین ملکی مسلم آیدت یوسف صدیق همدم آیدت
خه خه ای قمری دمساز آمده شاد رفته تنگ دل باز آمده
تنگ دل زانی که در خون مانده ای در مضیق حبس ذوالنون مانده ای
ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس چند خواهی دید بد خواهی نفس
سر بکن این ماهی بدخواه را تا توانی سود فرق ماه را
گر بود از ماهی نفست خلاص مونس یونس شوی در بحر خاص
مرحبا ای فاخته بگشای لحن تا گهر بر تو فشاند هفت صحن
چون بود طوق وفا در گردنت زشت باشد بی وفایی کردنت
از وجودت تا بود موئی بجای بی وفایت خوان از سر تا به پای
گر درآیی و برون آیی ز خود سوی معنی راه یابی از خرد
چون خرد سوی معانیت آورد خضر آب زندگانیت آورد
خه خه ای باز به پرواز آمده رفته سرکش سرنگون بازآمده
سر مکش چون سرنگونی مانده ای تن بنه چون غرق خونی مانده ای
بستهٔ مردار دنیا آمدی لاجرم مهجور معنی آمدی
هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر پس کلاه از سر بگیر و درنگر
چون بگردد از دو گیتی رای تو دست ذوالقرنین آید جای تو
مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی گرم شو در کار و چون آتش درآی
هرچه پیشت آید از گرمی بسوز ز آفرینش چشم جان کل بدوز
چون بسوزی هرچه پیش آید ترا نزل حق هر لحظه بیش آید ترا
چون دلت شد واقف اسرار حق خویشتن را وقف کن بر کار حق
چون شوی در کار حق مرغ تمام تو نمانی حق بماند والسلام
مجمعی کردند مرغان جهان آنچ بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در دور کار نیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود که اقلیم مارا شاه نیست بیش ازین بی شاه بودن راه نیست
یک دگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم
زانک چون کشور بود بی پادشاه نظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه با جایگاهی آمدند سر به سر جویای شاهی آمدند
هدهد آشفته دل پرانتظار در میان جمع آمد بی قرار
حله ای بود از طریقت در برش افسری بود از حقیقت بر سرش
تیز وهمی بود در راه آمده از بد وز نیک آگاه آمده
گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب هم برید حضرت و هم پیک غیب
هم ز هر حضرت خبردار آمدم هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم
آنک بسم الله در منقار یافت دور نبود گر بسی اسرار یافت
می گذارم در غم خود روزگار هیچ کس را نیست با من هیچ کار
چون من آزادم ز خلقان ، لاجرم خلق آزادند از من نیز هم
چون منم مشغول درد پادشاه هرگزم دردی نباشد از سپاه
آب بنمایم ز وهم خویشتن رازها دانم بسی زین بیش من
با سلیمان در سخن پیش آمدم لاجرم از خیل او بیش آمدم
هرک غایب شد ز ملکش ای عجب او نپرسید و نکرد او را طلب
من چو غایب گشتم از وی یک زمان کرد هر سویی طلب کاری روان
زانک می نشکفت از من یک نفس هدهدی را تا ابد این قدر بس
نامهٔ او بردم و باز آمدم پیش او در پرده هم راز آمدم
هرک او مطلوب پیغامبر بود زیبدش بر فرق اگر افسر بود
هرک مذکور خدای آمد به خیر کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر
سالها در بحر و بر می گشته ام پای اندر ره به سر می گشته ام
وادی و کوه و بیابان رفته ام عالمی در عهد طوفان رفته ام
با سلیمان در سفرها بوده ام عرصهٔ عالم بسی پیموده ام
پادشاه خویش را دانسته ام چون روم تنها چو نتوانسته ام
لیک با من گر شما هم ره شوید محرم آن شاه و آن درگه شوید
وارهید از ننگ خودبینی خویش تا کی از تشویر بی دینی خویش
هرک در وی باخت جان از خود برست در ره جانان ز نیک و بد برست
جان فشانید و قدم در ره نهید پای کوبان سر بدان درگه نهید
هست ما را پادشاهی بی خلاف در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور
در حریم عزتست آرام او نیست حد هر زفانی نام او
صد هزاران پرده دارد بیشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در
در دو عالم نیست کس را زهره ای کو تواند یافت از وی بهره ای
دایما او پادشاه مطلق است در کمال عز خود مستغرق است
او به سر ناید ز خود آنجا که اوست کی رسد علم و خرد آنجا که اوست
نه بدو ره،نه شکیبایی ازو صد هزاران خلق سودایی ازو
وصف او چون کار جان پاک نیست عقل را سرمایهٔ ادراک نیست
لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند در صفاتش با دو چشم تیره ماند
هیچ دانایی کمال او ندید هیچ بینایی جمال اوندید
در کمالش آفرینش ره نیافت دانش از پی رفت و بینش ره نیافت
قسم خلقان زان کمال و زان جمال هست اگر بر هم نهی مشت خیال
بر خیالی کی توان این ره سپرد تو به ماهی چون توانی مه سپرد
صد هزاران سر چو گوی آنجا بود های های و های و هوی آنجا بود
بس که خشکی بس که دریا بر رهست تا نپنداری که راهی کوته است
شیرمردی باید این ره را شگرف زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف
روی آن دارد که حیران می رویم در رهش گریان و خندان می رویم
گر نشان یابیم از و کاری بود ورنه بی او زیستن عاری بود
جان بی جانان اگر آید به کار گر تو مردی جان بی جانان مدار
مرد می باید تمام این راه را جان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوار تا توان گفتن که هستی مردکار
جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز همچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردوار بس که جانان جان کند بر تو نثار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مرحبا ای هدهد هادی شده در حقیقت پیک هر وادی شده

درود بر تو ای هدهد که راهنما شدی و در حقیقت، پیکِ آگاهی‌بخش برای هر مرحله و وادی از سلوک گشتی.

نکته ادبی: هدهد در ادبیات عرفانی نماد پیر و راهنمای طریقت است که اخبار غیبی را می‌آورد.

ای به سر حد سبا سیر تو خوش با سلیمان منطق الطیر تو خوش

سفر تو به سرزمین سبا و درک و فهم زبان پرندگان در محضر حضرت سلیمان، برای تو مبارک و گوارا باد.

نکته ادبی: منطق‌الطیر، اصطلاحی عرفانی است به معنای فهم اسرار نهانی و زبانِ جان.

صاحب سر سلیمان آمدی از تفاخر تاجور زان آمدی

تو به مرتبه‌ای رسیدی که محرم اسرار سلیمان شدی و از روی ناز و افتخار، تاجِ بزرگی بر سر نهادی.

دیو را در بند و زندان باز دار تا سلیمان را تو باشی رازدار

آن دیوِ سرکشِ درونی را در بند و زندان نگه دار تا شایستگیِ آن را بیابی که رازدارِ سلیمانِ جان باشی.

دیو را وقتی که در زندان کنی با سلیمان قصد شادروان کنی

هنگامی که آن دیوِ نفس را در زندانِ ریاضت حبس کردی، آن‌گاه می‌توانی به جایگاهِ قرب و تختِ پادشاهیِ معنوی نزدیک شوی.

خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت خیز موسیقار زن در معرفت

آفرین بر تو ای موسیچه (پرنده‌ای کوچک) که صفتِ حضرت موسی را داری؛ برخیز و در راهِ شناختِ حق، نغمه‌ای موسیقی‌وار و معنوی سر بده.

گردد از جان مرد موسیقی شناس لحن موسیقی خلقت را سپاس

از جانِ کسی که موسیقی و نغماتِ هستی را می‌شناسد، آهنگِ آفرینش، پیوسته در حال ستایش و سپاسِ خداوند است.

همچو موسی دیدهٔ آتش ز دور لاجرم موسیچهٔ بر کوه طور

چون مانند حضرت موسی، آتشِ عشق را از دور دیدی، پس لاجرم تویی آن پرندهٔ موسی‌صفت بر کوه طورِ حقیقت.

هم ز فرعون بهیمی دور شو هم به میقات آی و مرغ طور شو

هم از فرعونِ وجود (نفسِ خودبین) فاصله بگیر و هم به میقات (وعده‌گاه الهی) بیا تا پرندهٔ کوه طور شوی.

پس کلام بی زفان و بی خروش فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

پس سخنی را که بدونِ زبان و فریاد است، با بصیرت درک کن؛ آن را نه با عقلِ جزئی، بلکه با جانِ خویش بشنو، نه با گوشِ ظاهری.

مرحبا ای طوطی طوبی نشین حله درپوشیده طوقی آتشین

درود بر تو ای طوطیِ خوش‌سخن که بر شاخسارِ طوبی (درختی در بهشت) نشسته‌ای و لباسی زیبا و طوقی آتشین بر گردن داری.

طوق آتش از برای دوزخیست حله از بهر بهشتی و سخیست

این طوقِ آتشین، نمادِ رنجِ دوزخیان است و آن لباسِ زیبا (حله)، سزاوارِ بهشتیان و بخشندگان است.

چون خلیل آن کس که از نمرود رست خوش تواند کرد بر آتش نشست

کسی که مانند حضرت ابراهیم از نمرود (نفسِ ستمگر) نجات یافت، می‌تواند به راحتی در آتشِ سختی‌ها بنشیند و نسوزد.

سر بزن نمرود را همچون قلم چون خلیل اله در آتش نه قدم

نمرودِ نفس را مانند قلم در هم بشکن و همچون ابراهیم خلیل، قدم در آتشِ ریاضت بگذار.

چون شدی از وحشت نمرود پاک حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

زمانی که از ترسِ نمرود رها شدی، دیگر پوششِ آتشینِ دنیا برایت هراسی ایجاد نمی‌کند و تو را نمی‌سوزاند.

خه خه ای کبک خرامان در خرام خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

آفرین بر تو ای کبکِ زیبا و خرامان؛ با حالتی خوش، از کوهستانِ معرفت و عرفان فرود بیا.

قهقهه در شیوهٔ این راه زن حلقه بر سندان دار الله زن

با شیوه‌ای قهقهه‌وار در این مسیر گام بردار و با ذکر «لا اله» (هیچ خدایی جز او نیست) بر سندانِ دل بکوب.

کوه خود در هم گداز از فاقه ای تا برون آید ز کوهت ناقه ای

کوهِ غرور و خودخواهیِ خود را از شدتِ فقر و نیازِ به خدا آب کن تا از دلِ این کوه، ناقهٔ حقیقت (نشانهٔ ایمان) بیرون آید.

چون مسلم ناقهٔ یابی جوان جوی شیر و انگبین بینی روان

هنگامی که به آن شترِ (ناقهٔ) جوانِ ایمان دست یافتی، جوی‌های شیر و عسلِ دانش و معرفت را در جانت جاری خواهی دید.

ناقه می ران گر مصالح آیدت خود به استقبال صالح آیدت

اگر مصلحتِ الهی باشد، راهِ خود را ادامه ده که خودِ حضرت صالح (راهبر) به استقبال تو خواهد آمد.

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم چند خواهی بود تند و تیز خشم

درود بر تو ای پرندهٔ تنگ‌نظر؛ تا کی می‌خواهی این‌گونه با خشم و تندی برخورد کنی؟

نامهٔ عشق ازل بر پای بند تا ابد آن نامه را مگشای بند

نامهٔ عشقِ ازلی را بر پایِ جانِ خود ببند و تا ابد آن را باز نکن (آن را در نهانخانهٔ دل مخفی نگه دار).

عقل مادرزاد کن با دل بدل تا یکی بینی ابد را تا ازل

عقلِ مصلحت‌سنجِ دنیوی را با دلِ عاشق جایگزین کن تا آغاز و انجامِ هستی را یکی ببینی.

چارچوب طبع بشکن مردوار در درون غار وحدت کن قرار

چهارچوبِ طبیعتِ بشری و تکیه بر تن را مردانه در هم بشکن و در غارِ وحدانیتِ خدا جای بگیر.

چون به غار اندر قرار آید ترا صدر عالم یار غار آید ترا

هنگامی که در آن غارِ خلوت آرام گرفتی، خداوندِ عالم، یار و هم‌نشینِ غارِ تو خواهد شد.

خه خه ای دراج معراج الست دیده بر فرق بلی تاج الست

آفرین بر تو ای دراجِ (پرنده) راهِ عهدِ الست؛ تو که تاجِ «بلی» (پیمانِ بندگی) را بر سر داری.

چون الست عشق بشنیدی به جان از بلی نفس بیزاری ستان

وقتی که از جانت ندای پیمانِ عشق (الست) را شنیدی، از هر چه غیر از آن پیمان (نفسی که بله نمی‌گوید) بیزاری بجوی.

چون بلی نفس گرداب بلاست کی شود کار تو در گرداب راست

از آنجا که نفسِ اماره گردابِ بلا و هلاکت است، تا زمانی که گرفتارِ آنی، کارت در مسیرِ حق درست نخواهد شد.

نفس را همچون خر عیسی بسوز پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

نفسِ خود را مانندِ خرِ عیسی قربانی کن (از بین ببر)؛ آن‌گاه تو نیز همچون عیسی، جانت زنده می‌شود و می‌درخشد.

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز تا خوشت روح اله آید پیش باز

آن حیوانِ نفس را بسوزان و پرندهٔ جان را بساز تا روح‌الله (عیسی) به استقبالت بیاید.

مرحبا ای عندلیب باغ عشق ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

درود بر تو ای بلبلِ باغِ عشق؛ از درد و داغِ فراق، ناله‌های خوش و سوزناک سر بده.

خوش بنال از درد دل داودوار تا کنندت هر نفس صد جان نثار

با دردمندی همچون حضرت داوود ناله کن تا در هر لحظه، صدها جان به شوقِ نالهٔ تو فدا شود.

حلق داودی به معنی برگشای خلق را از لحن خلقت رهنمای

حلق و حنجرهٔ داوودیِ خود را به معنایِ حقیقی باز کن و مردم را با آهنگِ الهیِ وجودت راهنمایی کن.

چند پیوندی زره بر نفس شوم همچو داود آهن خود کن چو موم

تا کی خود را به نفسِ شوم زنجیر می‌کنی؟ همچون داوود که آهن در دستش مانند موم نرم می‌شد، تو نیز آهنِ قساوتِ دلت را نرم کن.

گر شود این آهنت چون موم نرم تو شوی در عشق چون داود گرم

اگر آهنِ سختِ قلبت همچون موم نرم شود، تو نیز در آتشِ عشق، همچون داوود گرم و پرشور خواهی شد.

خه خه ای طاوس باغ هشت در سوختی از زخم مار هفت سر

آفرین بر تو ای طاووسِ بهشتِ هشت‌گانه؛ تو از گزندِ مارِ هفت‌سر (نفسِ هفت‌بُعدی و شیطان) سوختی و آسیب دیدی.

صحبت این مار در خونت فکند وز بهشت عدن بیرونت فکند

هم‌نشینی با این مارِ نفس، تو را به گناه آلود و از بهشتِ عدنِ الهی بیرون کرد.

برگرفتت سد ره و طوبی ز راه کردت از سد طبیعت دل سیاه

این مارِ نفس، سدِ راهِ تو به سویِ درختِ طوبی شد و با آلودگی به طبیعت و دنیا، دلت را سیاه کرد.

تا نگردانی هلاک این مار را کی شوی شایسته این اسرار را

تا زمانی که این مارِ نفس را نابود نکنی، چگونه شایستهٔ درکِ این اسرارِ الهی خواهی شد؟

گر خلاصی باشدت زین مار زشت آدمت با خاص گیرد در بهشت

اگر از شرِ این مارِ پلید رهایی یابی، خداوند تو را همچون آدمِ برگزیده به بهشت بازمی‌گرداند.

مرحبا ای خوش تذرو دوربین چشمهٔ دل غرق بحر نور بین

درود بر تو ای تذروِ (پرنده) تیزبین؛ چشمهٔ دلت را در دریایِ نورِ الهی غرق کن.

ای میان چاه ظلمت مانده مبتلای حبس محنت مانده

ای کسی که در چاهِ تاریکِ نادانی مانده‌ای و گرفتارِ زندانِ سختی‌ها و رنج‌ها شده‌ای.

خویش را زین چاه ظلمانی برآر سر ز اوج عرش رحمانی برآر

خود را از این چاهِ تاریکِ دنیوی بیرون بکش و سرت را به اوجِ عرشِ الهی برسان.

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه تا شوی در مصر عزت پادشاه

مانند یوسف از زندانِ نفس و چاهِ حسادت بگذر تا در مصرِ عزت و بزرگی، پادشاه شوی.

گر چنین ملکی مسلم آیدت یوسف صدیق همدم آیدت

اگر به چنین پادشاهیِ معنوی برسی، یوسفِ صدیق نیز هم‌نشین و یارِ تو خواهد شد.

خه خه ای قمری دمساز آمده شاد رفته تنگ دل باز آمده

آفرین بر تو ای قمریِ هم‌نوا؛ شادمان رفتی، اما با دلی تنگ و غمگین بازگشتی.

تنگ دل زانی که در خون مانده ای در مضیق حبس ذوالنون مانده ای

دلت از آن جهت تنگ است که در خون و گناه مانده‌ای و در زندانِ شکمِ نهنگِ نفس (چون یونس) اسیر گشته‌ای.

ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس چند خواهی دید بد خواهی نفس

ای که گرفتارِ ماهیِ (نفسِ سرکش) شده‌ای، تا کی می‌خواهی بدخواهی و وسوسه‌های نفس را نظاره کنی؟

سر بکن این ماهی بدخواه را تا توانی سود فرق ماه را

این ماهیِ بدخواه (نفس) را از میان بردار تا بتوانی به حقیقتِ ماهِ درخشان دست یابی.

گر بود از ماهی نفست خلاص مونس یونس شوی در بحر خاص

اگر از ماهیِ نفست رهایی یابی، مونسِ یونس در دریایِ حقیقت و معرفتِ خاصِ الهی خواهی شد.

مرحبا ای فاخته بگشای لحن تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

ای فاخته، خوش آمدی، زبان و نغمه‌ی درونی‌ات را بگشا تا هستی، به پاسِ حضور تو، به تو گوهرهای معرفت نثار کند.

نکته ادبی: فاخته در اینجا نمادِ جانِ مستعد برای پرواز است. گشایش لحن، کنایه از بیان اسرار است.

چون بود طوق وفا در گردنت زشت باشد بی وفایی کردنت

وقتی نشانِ وفاداری بر گردن داری (ادعای عشق داری)، زشت است که برخلاف آن رفتار کنی و بی‌وفا باشی.

نکته ادبی: طوق وفا، کنایه از تعهد و عهد الست است.

از وجودت تا بود موئی بجای بی وفایت خوان از سر تا به پای

تا زمانی که حتی ذره‌ای از وجود تو باقی است (تا وقتی خودخواهی داری)، از سر تا پا به تو بی‌وفا می‌گویند.

نکته ادبی: تا بود مویی بجای، اشاره به بقای نفس اماره دارد.

گر درآیی و برون آیی ز خود سوی معنی راه یابی از خرد

اگر از خودت بیرون بیایی و دوباره به درون خویش بازگردی، با کمک خرد و دانایی، راه رسیدن به حقیقت را پیدا می‌کنی.

نکته ادبی: درآمدن و برون آمدن از خود، کنایه از فنای فی‌الله است.

چون خرد سوی معانیت آورد خضر آب زندگانیت آورد

وقتی خرد تو را به سوی معانی والای هستی راهنمایی کرد، خضر (راهنمای معنوی) تو را به آب زندگانی یعنی حیات جاودان می‌رساند.

نکته ادبی: خضر، نماد پیر و مراد و آب زندگانی، نماد حیات ابدی است.

خه خه ای باز به پرواز آمده رفته سرکش سرنگون بازآمده

ای بازِ شکاری که به پرواز درآمدی، تو که سرکش بودی و بیراهه رفتی، اکنون سرنگون و سرافکنده بازگشته‌ای.

نکته ادبی: باز نمادِ روحِ بلندپروازی است که در بندِ دنیا گرفتار شده.

سر مکش چون سرنگونی مانده ای تن بنه چون غرق خونی مانده ای

حالا که سقوط کرده‌ای و در چنگالِ نفس اسیری، غرور را کنار بگذار و تسلیم شو، چرا که غرق در خونِ (غم و رنج) خود مانده‌ای.

نکته ادبی: غرق خونی، کنایه از اسارت در بندِ امیال دنیوی است.

بستهٔ مردار دنیا آمدی لاجرم مهجور معنی آمدی

تو خود را به پسمانده‌ها و لذاتِ ناچیز دنیا بسته بودی، پس به ناچار از معانیِ عالی و حقایق دور ماندی.

نکته ادبی: مردار دنیا، استعاره از لذات زودگذر دنیوی است.

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر پس کلاه از سر بگیر و درنگر

از هر دو جهان (دنیا و آخرتِ سطحی) چشم بپوش و رها شو، سپس کلاهِ غرور را از سر بردار و با دیدی تازه به هستی بنگر.

نکته ادبی: کلاه از سر گرفتن، کنایه از ترکِ مقام و منیت است.

چون بگردد از دو گیتی رای تو دست ذوالقرنین آید جای تو

وقتی نظر تو از هر دو جهان برگردد (به خدا متوجه شود)، دستِ اقتدار و توانمندیِ ذوالقرنین به تو می‌رسد.

نکته ادبی: ذوالقرنین نمادِ قدرتِ معنوی و تسلط بر نفس است.

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی گرم شو در کار و چون آتش درآی

خوش آمدی ای مرغِ زرین (جانِ ارزشمند)، با اشتیاق وارد شو و در مسیرِ کارِ حق، همچون آتشِ سوزان عمل کن.

نکته ادبی: مرغ زرین، کنایه از روحِ لطیف و ارزشمند است.

هرچه پیشت آید از گرمی بسوز ز آفرینش چشم جان کل بدوز

هرچه در مسیر تو قرار گرفت، با گرمیِ عشق بسوزان و چشمانِ جانت را فقط به سوی آفریننده بدوز.

نکته ادبی: چشم جان دوختن، کنایه از تمرکزِ کامل بر خداوند است.

چون بسوزی هرچه پیش آید ترا نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

زمانی که آنچه سدِ راهت بود را سوزاندی، پاداش و عنایتِ الهی لحظه به لحظه بیشتر نصیب تو می‌شود.

نکته ادبی: نزل حق، اشاره به رزق و عنایتِ معنوی دارد.

چون دلت شد واقف اسرار حق خویشتن را وقف کن بر کار حق

چون دلت آگاه به اسرار الهی شد، تمامِ هستیِ خود را وقفِ کارِ پروردگار کن.

نکته ادبی: وقف کردن، کنایه از تسلیمِ محض است.

چون شوی در کار حق مرغ تمام تو نمانی حق بماند والسلام

وقتی در راهِ خدا کاملاً ذوب شدی و از خود چیزی باقی نگذاشتی، خودت محو می‌شوی و فقط حق باقی می‌ماند.

نکته ادبی: فنای فی‌الله، رسیدن به مقامی که در آن تنها خدا وجود دارد.

مجمعی کردند مرغان جهان آنچ بودند آشکارا و نهان

تمام مرغانِ عالم، چه آنان که آشکار بودند و چه آنان که پنهان، گرد هم آمدند.

نکته ادبی: مجمع مرغان، استعاره از سالکان راه است.

جمله گفتند این زمان در دور کار نیست خالی هیچ شهر از شهریار

همه با هم گفتند که در این زمانه، هیچ شهری بدون حاکم و پادشاه نیست.

نکته ادبی: شهر، کنایه از عالمِ هستی و اجتماعِ سالکان است.

چون بود که اقلیم مارا شاه نیست بیش ازین بی شاه بودن راه نیست

چطور ممکن است سرزمینِ ما شاه نداشته باشد؟ دیگر بیش از این بی‌پادشاه بودن، ممکن نیست.

نکته ادبی: بی‌شاه بودن، نمادِ بی‌نظمی و سرگشتگیِ روح است.

یک دگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم

شایسته است که یکدیگر را یاری کنیم تا به جستجوی پادشاهی برخیزیم.

نکته ادبی: پادشاهی، نماد حقیقتِ مطلق (سیمرغ) است.

زانک چون کشور بود بی پادشاه نظم و ترتیبی نماند در سپاه

چرا که وقتی کشوری بدون پادشاه باشد، در میان سپاهیانش نظم و ترتیبی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: نظم و ترتیب در سپاه، کنایه از هماهنگیِ قوایِ درونیِ انسان است.

پس همه با جایگاهی آمدند سر به سر جویای شاهی آمدند

پس همه در یک جایگاه جمع شدند و همگی در پیِ یافتنِ شاه برآمدند.

نکته ادبی: سر به سر، به معنیِ همگی و یکپارچه است.

هدهد آشفته دل پرانتظار در میان جمع آمد بی قرار

هدهد که دلی آشفته و پر از انتظار داشت، در میان جمع پرندگان بی‌قرار و نگران ظاهر شد.

نکته ادبی: هدهد، نماد پیر و راهنمایِ طریقت است.

حله ای بود از طریقت در برش افسری بود از حقیقت بر سرش

جامه‌ای از طریقت بر تن داشت و تاجی از حقیقت بر سر، که نشان‌دهنده‌ی مقامِ والای او بود.

نکته ادبی: حله و افسر، نمادِ دانش و اقتدار معنوی هستند.

تیز وهمی بود در راه آمده از بد وز نیک آگاه آمده

او دارای هوشی تیز بود که در این راه کسب کرده بود و از زشتی و زیبایی (خیر و شر) آگاهی کامل داشت.

نکته ادبی: تیز وهم، کنایه از بصیرت و فهمِ دقیق است.

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب هم برید حضرت و هم پیک غیب

هدهد گفت: ای پرندگان، من بدون هیچ تردیدی، هم فرستاده‌ی درگاهِ الهی هستم و هم پیکِ غیب.

نکته ادبی: پیک غیب، اشاره به رابط بودنِ مرشد بین عالم ظاهر و باطن است.

هم ز هر حضرت خبردار آمدم هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

من هم از هر محضر و جایگاهی خبر دارم و هم به واسطه‌ی فهمِ درست، صاحبِ اسرار هستم.

نکته ادبی: فطنت، به معنای هوشمندی و درکِ عمیق است.

آنک بسم الله در منقار یافت دور نبود گر بسی اسرار یافت

کسی که نامِ خدا را (بسم‌الله) در منقار خود یافته است، بعید نیست که به اسرارِ فراوانی دست یافته باشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان هدهد در قرآن که نامه سلیمان را حمل می‌کرد.

می گذارم در غم خود روزگار هیچ کس را نیست با من هیچ کار

من عمرم را در غمِ خویش سپری می‌کنم و هیچ‌کس را با کارِ من سر و کاری نیست (تنهایم).

نکته ادبی: غمِ خویش، غمِ دوری از یار است.

چون من آزادم ز خلقان ، لاجرم خلق آزادند از من نیز هم

چون من از بندِ مردم آزاد هستم، به همان اندازه مردم نیز از بندِ من آزادند.

نکته ادبی: اشاره به استغنای عارف از خلق.

چون منم مشغول درد پادشاه هرگزم دردی نباشد از سپاه

چون من فقط مشغولِ دردِ پادشاه هستم، هرگز دردی از جانبِ مردم یا سپاهیان (دیگران) ندارم.

نکته ادبی: درد پادشاه، کنایه از عشق به خداوند است.

آب بنمایم ز وهم خویشتن رازها دانم بسی زین بیش من

من با قوه خیالِ خود، آبِ (حیات) را نشان می‌دهم و از آنچه گمان می‌کنید، اسرارِ بسیار بیشتری می‌دانم.

نکته ادبی: آب نمودن، کنایه از ارائه‌ی راهِ هدایت است.

با سلیمان در سخن پیش آمدم لاجرم از خیل او بیش آمدم

من با سلیمان در گفتگو بودم، بنابراین از سپاهِ او برتر و پیش‌تر هستم.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه هدهد در درگاه سلیمان.

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب او نپرسید و نکرد او را طلب

شگفتا که اگر هرکس از ملکِ او غایب می‌شد، او نه پیگیر می‌شد و نه سراغش را می‌گرفت.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه ویژه هدهد نزد سلیمان.

من چو غایب گشتم از وی یک زمان کرد هر سویی طلب کاری روان

اما وقتی من لحظه‌ای از نزد او غایب شدم، او از هر سو به دنبالِ من جستجو کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی قربِ هدهد به سلیمان (خداوند).

زانک می نشکفت از من یک نفس هدهدی را تا ابد این قدر بس

زیرا حتی یک لحظه نمی‌توانست دوریِ مرا تحمل کند؛ برای یک هدهد، همین مقام تا ابد کافی است.

نکته ادبی: ارج نهادن به مقامِ مرشد و خادمِ درگاه.

نامهٔ او بردم و باز آمدم پیش او در پرده هم راز آمدم

نامه او را بردم و برگشتم و در خلوتِ درگاه، همرازِ او شدم.

نکته ادبی: در پرده هم‌راز بودن، کنایه از محرمِ اسرار بودن است.

هرک او مطلوب پیغامبر بود زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هرکس که موردِ خواست و توجهِ پیامبر (یا پادشاه) باشد، شایسته است که اگر تاج بر سر بگذارد، به او می‌برازد.

نکته ادبی: اشاره به کرامتِ بنده‌ی مقرب.

هرک مذکور خدای آمد به خیر کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

کسی که خدا او را یاد کرده است، هیچ پرنده‌ای (سالکی) هرگز به گردِ پای او در حرکت و سلوک نمی‌رسد.

نکته ادبی: مذکورِ خدای آمدن، اوجِ مقامِ قربِ الهی است.

سالها در بحر و بر می گشته ام پای اندر ره به سر می گشته ام

سال‌هاست که در دریا و خشکی سفر کرده‌ام و با سختیِ تمام، قدم در راه نهاده‌ام.

نکته ادبی: پای در ره به سر گشتن، کنایه از تلاشِ بسیار و مجاهدت است.

وادی و کوه و بیابان رفته ام عالمی در عهد طوفان رفته ام

از وادی‌ها، کوه‌ها و بیابان‌ها عبور کرده‌ام و حتی در زمانِ طوفانِ نوح، جهان را پیموده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به کهنسالی و تجربه‌ی هدهد.

با سلیمان در سفرها بوده ام عرصهٔ عالم بسی پیموده ام

در سفرها همراهِ سلیمان بوده‌ام و عرصه‌ی جهان را بسیار پیموده‌ام.

نکته ادبی: عرصه‌ی عالم، نمادِ گستره‌ی هستی است.

پادشاه خویش را دانسته ام چون روم تنها چو نتوانسته ام

من پادشاهِ خود را شناخته‌ام؛ اما چگونه به تنهایی به سوی او بروم وقتی که به تنهایی تواناییِ آن را ندارم؟

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ جمع شدنِ قوای سالک برای سلوک.

لیک با من گر شما هم ره شوید محرم آن شاه و آن درگه شوید

اما اگر شما هم با من همراه شوید، محرمِ آن شاه و آن درگاهِ الهی خواهید شد.

نکته ادبی: هم‌ره شدن، دعوت به اتحاد و همبستگی در طریقت.

وارهید از ننگ خودبینی خویش تا کی از تشویر بی دینی خویش

از ننگِ خودبینیِ خویش رهایی یابید؛ تا کی می‌خواهید در حیرت و سرگشتگیِ ناشی از بی‌دینی (دوری از حق) بمانید؟

نکته ادبی: تشویر، به معنای حیرت و خجالت است.

هرک در وی باخت جان از خود برست در ره جانان ز نیک و بد برست

هرکس در این راه جانش را فدا کند، از بندِ خود رسته است و در مسیرِ محبوب از قیدِ زشتی و زیبایی آزاد می‌شود.

نکته ادبی: از خود رستن، کنایه از فنا و رهایی از تعلقات است.

جان فشانید و قدم در ره نهید پای کوبان سر بدان درگه نهید

جان فدا کنید و قدم در راه بگذارید و با پایکوبی و شادی به سوی آن درگاه (مقصود) روانه شوید.

نکته ادبی: پای‌کوبان، نشانِ شور و اشتیاقِ عارفانه است.

هست ما را پادشاهی بی خلاف در پس کوهی که هست آن کوه قاف

ما پادشاهی بی چون و چرا داریم که در پسِ کوهِ قاف جای دارد.

نکته ادبی: کوه قاف، در ادبیات عرفانی نمادِ حدِ نهاییِ عالم و دست‌نیافتنی بودنِ حقیقت است.

نام او سیمرغ سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور

نامِ او سیمرغ و سلطانِ پرندگان است؛ او به ما نزدیک است اما ما از او بسیار دوری می‌کنیم.

نکته ادبی: سیمرغ، نمادِ حقیقتِ مطلق (خداوند).

در حریم عزتست آرام او نیست حد هر زفانی نام او

جایگاهِ او در حریمِ عزت و بزرگی است و هیچ زبانی تواناییِ توصیف یا نام بردن از او را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ کبریایی و ناتوانیِ عقل در درکِ ذاتِ حق.

صد هزاران پرده دارد بیشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

او صدها هزار پرده از نور و ظلمت (حجاب‌های هستی) پیشِ رو دارد.

نکته ادبی: پرده‌های نور و ظلمت، حجاب‌هایی هستند که مانع از رؤیتِ حقیقت می‌شوند.

در دو عالم نیست کس را زهره ای کو تواند یافت از وی بهره ای

در سراسر عالم هستی، هیچ‌کس آن‌قدر شجاعت و توانایی ندارد که بتواند بهر‌ه‌ای از حقیقت وجود خداوند دریافت کند.

نکته ادبی: زهره در اینجا به معنای جرئت و دلیری است و اشاره به عظمت غیرقابل وصول خداوند دارد.

دایما او پادشاه مطلق است در کمال عز خود مستغرق است

خداوند همواره پادشاه مطلق است و در اوجِ کمالِ عزتِ خویش، غرق در ذات خویش است.

نکته ادبی: مستغرق شدن به معنای غرق شدن در کمالات و بی‌نیازی خداوند است.

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

آنجا که خداوند حضور دارد، عقل و اندیشه بشری راهی ندارد و حقیقت او با تکیه بر خودِ منیت و هوش انسانی شناخته نمی‌شود.

نکته ادبی: سر ناید به معنای رسیدن به کنه و حقیقت است که در اینجا برای عقل غیرممکن دانسته شده.

نه بدو ره،نه شکیبایی ازو صد هزاران خلق سودایی ازو

هیچ راهی به سوی او نیست، با این حال هیچ‌کس نمی‌تواند بدون او شکیبایی کند؛ به همین دلیل هزاران نفر عاشق و واله و شیدای او هستند.

نکته ادبی: سودایی به معنای دیوانه و عاشق است که از عشق الهی برانگیخته شده‌اند.

وصف او چون کار جان پاک نیست عقل را سرمایهٔ ادراک نیست

توصیف کردن صفات خداوند، در توانِ جانِ پاک هم نیست؛ چرا که عقل انسان هیچ سرمایه و ابزاری برای درک و دریافت حقیقت او ندارد.

نکته ادبی: ادراک به معنای فهمیدن و دریافتن حقیقت است که در اینجا برای عقل نفی شده.

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند در صفاتش با دو چشم تیره ماند

بنابراین هم عقل و هم جان انسان در برابر عظمت او حیران و درمانده می‌مانند و با چشمانی نابینا و ناتوان به صفات او می‌نگرند.

نکته ادبی: چشم تیره کنایه از ناتوانی در دیدن نور حقیقت است.

هیچ دانایی کمال او ندید هیچ بینایی جمال اوندید

هیچ اندیشمندی به کمال او دست نیافت و هیچ صاحب‌بصیرتی نتوانست جمال و زیبایی مطلق او را مشاهده کند.

نکته ادبی: دانایی و بینایی به دو ساحتِ عقل و شهود اشاره دارند که هر دو در برابر حق ناتوان‌اند.

در کمالش آفرینش ره نیافت دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

کلِ آفرینش در راهِ رسیدن به کمال او راهی نیافت؛ دانش و بینشِ بشری هرچه به دنبال او دویدند، به مقصد نرسیدند.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی کل مخلوقات در برابر خالق.

قسم خلقان زان کمال و زان جمال هست اگر بر هم نهی مشت خیال

آنچه انسان‌ها از آن کمال و جمالِ مطلق نصیب می‌برند، تنها مشتی خیال و توهم است و نه حقیقت ذات او.

نکته ادبی: مشت خیال به ناچیز بودنِ تصورات بشری اشاره دارد.

بر خیالی کی توان این ره سپرد تو به ماهی چون توانی مه سپرد

چگونه می‌توان با تکیه بر خیال به مقصد رسید؟ ای انسان که در مرتبه پستِ دنیایی (مانند ماهی) هستی، چگونه می‌خواهی به خورشیدِ حقیقت (ماه) برسی؟

نکته ادبی: ماهی و مه تقابلِ تضاد دارند؛ اشاره به فاصله بسیار میان خالق و مخلوق.

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود های های و های و هوی آنجا بود

هزاران سر (عاشق) در درگاه او همچون گوی در حال غلتیدن و جان‌بازی بودند و در آنجا صدای هیاهوی عاشقان به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: سر به معنی جان و هستی انسان است.

بس که خشکی بس که دریا بر رهست تا نپنداری که راهی کوته است

مسیرِ این راه بسیار طولانی است و بیابان‌ها و دریاهای زیادی بر سر راه قرار دارد؛ تصور نکن که راه رسیدن به حق کوتاه و آسان است.

نکته ادبی: خشکی و دریا کنایه از سختی‌های مسیر سلوک است.

شیرمردی باید این ره را شگرف زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف

این راهِ طولانی و پرمخاطره، نیازمندِ مردی شجاع و قدرتمند است؛ زیرا مسیر بسیار دور و دریایِ معرفت بسیار عمیق است.

نکته ادبی: شیرمرد استعاره از سالکِ عارف و شجاع است.

روی آن دارد که حیران می رویم در رهش گریان و خندان می رویم

شایسته است که ما در این راه، حیران و سرگشته حرکت کنیم و در حین پیمودن آن، هم گریان باشیم و هم خندان (از شوق و غم).

نکته ادبی: گریان و خندان تضاد است که حالتِ پارادوکسیکالِ عرفانی را می‌رساند.

گر نشان یابیم از و کاری بود ورنه بی او زیستن عاری بود

اگر نشانه‌ای از او بیابیم، کار بزرگی کرده‌ایم و اگر نیابیم، زندگی کردن بدون حضور او ننگ و عار است.

نکته ادبی: عاری بودن به معنای ننگ و خسران است.

جان بی جانان اگر آید به کار گر تو مردی جان بی جانان مدار

اگر فکر می‌کنی زندگی بدون وجودِ معشوق (خداوند) ارزشی دارد، پس تو از مردانِ راهِ حقیقت نیستی.

نکته ادبی: جانان استعاره از خداوند است.

مرد می باید تمام این راه را جان فشاندن باید این درگاه را

برای پیمودن این راه، مردی تمام‌عیار لازم است؛ کسی که حاضر باشد جانش را در این درگاه فدا کند.

نکته ادبی: مرد کاملِ عرفانی مد نظر است.

دست باید شست از جان مردوار تا توان گفتن که هستی مردکار

باید همچون یک قهرمان از جان خود دست بشویی و آن را رها کنی، تا بتوانی ادعا کنی که مردِ این میدان هستی.

نکته ادبی: مردکار به معنای کسی است که در راه سلوک ثابت‌قدم است.

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز همچو مردان برفشان جان عزیز

از آنجا که جان بدونِ معشوق هیچ ارزشی ندارد، پس همچون عارفانِ بزرگ، جان عزیزت را در راه او فدا کن.

نکته ادبی: تکرارِ لزومِ ازخودگذشتگی.

گر تو جانی برفشانی مردوار بس که جانان جان کند بر تو نثار

اگر تو جانت را به مردانگی و شجاعت فدا کنی، بدان که معشوق (خداوند)، جانِ خودش را نثارِ تو خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به وعده وصال پس از فدا کردن خویش.