منطق‌الطیر - سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ

عطار

...

عطار
پادشاهی بود عالم زان او هفت کشور جمله در فرمان او
بود در فرماندهی اسکندری قاف تا قاف جهانش لشگری
جاه او دو رخ نهاده ماه را مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را
داشت آن خسرو یکی عالی وزیر در بزرگی خرده دان و خرده گیر
یک پسر داشت آن وزیر پر هنر حسن عالم وقف رویش سر به سر
کسی به زیبایی او هرگز ندید هیچ زیبا نیز چندان عز ندید
از نکو رویی که بود آن دلفروز هیچ نتوانست بیرون شد به روز
گر به روز آن ماه پیداآمدی صد قیامت آشکارا آمدی
برنخیزد در جهان خرمی تا ابد محبوب تر زو آدمی
چهره ای داشت آن پسر چون آفتاب طره ای هم رنگ و بوی مشک ناب
سایه بان آفتابش مشک بود آب حیوان بی لبش لب خشک بود
در میان آفتاب دلستانش بود هم چون ذرهٔ شکل دهانش
ذرهٔ او فتنهٔ مردم شده در درونش صد ستاره گم شده
چون ستاره ره نماید در جهان سی درون ذره ای چون شد نهان
زلف او بر پشتی او سرفراز در سرافرازی به پشت افتاده باز
هر شکن در طرهٔ آن سیم تن صد جهان جان را به یک دم صد شکن
زلف او بر رخ بسی منسوبه داشت در سر هر موی صد اعجوبه داشت
بود بر شکل کمانش ابرویی خود کجا بد آن کمان را بازویی
نرگس افسون گرش در دلبری کرده از هر مژه ای صد ساحری
لعل او سرچشمهٔ آب حیات چون شکر شیرین و سرسبز از نبات
خط سبزش سرخ رویی جمال طوطی سرچشمهٔ حد کمال
گفتن از دندان او بی خرد گیست کان گهر از عزت خود برد گیست
مشک خالش نقطهٔ جیم جمال ماضی و مستقبل از وی کرده حال
شرح زیبایی آن زیبا پسر از وجود او نمی آمد به سر
شاه از و القصه مست مست شد و ز بلای عشق او از دست شد
گرچه شاهی سخت عالی قدر بود چون هلالی از غم آن بدر بود
شد چنان مستغرق عشق پسر کز وجود خود نمی آمد بدر
گر نبودی لحظه ای در پیش او جوی خون راندی دل بی خویش او
نه قرارش بود بی او یک نفس نه زمانی صبر بودش زین هوس
روز و شب بی او نیاسودی دمی مونس او بودش به روز و شب همی
تا شبش بنشاندی روز دراز راز می گفتی بدان مه چهره باز
چون شب تاریک گشتی آشکار شاه را نه خواب بودی نه قرار
وان پسر در خواب رفتی پیش شاه شاه می کردی به روی او نگاه
در فروغ و نور شمع دلستان جملهٔ شب خفته می بودی ستان
شه در آن مه روی می نگریستی هر شبی صد گونه خون بگریستی
گاه گل بر روی او افشاندی گاه گرد از موی او افشاندی
گه ز درد عشق، چون باران ز میغ بر رخ او اشک راندی بی دریغ
گاه با آن ماه جشنی ساختی گاه بر رویش قدح پرداختی
یک نفس از پیش خود نگذاشتش تا که بودی لازم خود داشتش
کی توانست آن پسر دایم نشست لیک بود از بیم خسرو پای بست
گر برفتی یک دم از پیرامنش شه ز غیرت سرفکندی از تنش
خواستی هم مادر او هم پدر تا دمی بینند روی آن پسر
لیکشان زهره نبود از بیم شاه تا برین قصه برآمد دیرگاه
بود در همسایگی شهریار دختری خورشید رخ همچون نگار
آن پسر شد عاشق دیدار او همچو آتش گرم شد در کار او
کی شبی با او نشستی سازکرد مجلسی چون روی خویش آغازکرد
از نهان بی شاه با او درنشست بود آن شب از قضا آن شاه مست
نیم شب چون نیم مستی پادشاه دشنه ای در کف، بجست از خوابگاه
آن پسر را جست ، هیچش می نیافت عاقبت آنجا که بود آنجا شتافت
دختری با آن پسر بنشسته دید هر دو را در هم دلی پیوسته دید
چون بدید آن حال شاه نامور آتش غیرت فتادش در جگر
مست و عشق و آنگهی سلطان سری چون بود معشوق او با دیگری
شاه با خود گفت بر چون من شهی چون گزیدی دیگری، اینت ابلهی
آنچ من کردم بجای تو بسی هیچ کس هرگز نکرد آن با کسی
در مکافات من آخر این کنی رو بکن، الحق که شیرین می کنی
هم کلید گنجها در دست تو هم سر افرازان عالم پست تو
هم مرا هم راز و هم همدم مدام هم مرا هم درد و هم محرم مدام
در نشینی با گدایی در نهان از تو پردازم همین ساعت مکان
این بگفت و امر کرد آن شهریار تا ببستند آن پسر را استوار
سیم خام او میان خاک راه کرد همچون نیل خام از چوب شاه
بعد از آن شد گفت تا دارش زدند در میان صفهٔ بارش زدند
گفت اول پوست از وی درکشید سرنگون آنگه به دارش برکشید
تا کسی کو گشت اهل پادشاه تا هم آخر او به کس نکند نگاه
در ربودند آن پسر را زار و خوار تا در آویزند سر مستش ز دار
شد وزیر آگاه از حال پسر خاک بر سر گفت ای جان پدر
این چه خذلان بود کامد در رهت چه قضا بود این که دشمن شد شهت
بود آنجا دو غلام پادشاه عزم کرده تا کنند او را تباه
آن وزیر آمد دلی پر درد و داغ هر یکی را داد دری شب چراغ
گفت امشب هست مست این پادشاه وین پسر را نیست چندینی گناه
چون شود هشیار شاه نامدار هم پشیمان گردد وهم بی قرار
هرک او را کشته باشد بی شکی شاه از صد زنده نگذارد یکی
آن غلامان جمله گفتند این نفس گر بیاید شه نبیند هیچ کس
درزمان از ما بریزد جوی خون پس کند بردار ما را سرنگون
خونیی آورد از زندان وزیر بازکردش پوست از تن همچوسیر
سرنگوسارش زدار آونگ کرد خاک از خونش گل گل رنگ کرد
وآن پسر را کرد درپرده نهان تا چه زاید از پس پرده جهان
شاه چون هشیار شد روزی دگر همچنان می سوخت از خشمش جگر
آن غلامانرا بخواند آن پادشا گفت با آن سگ چه کردید از جفا
جمله گفتندش که کردیم استوار درمیان صفه بارش بدار
پوستش کردیم سرتاسر برون بر سردارست اکنون سرنگون
شاه چون بشنود آن پاسخ تمام شاد گشت از پاسخ آن دو غلام
هر یکی را داد فاخر خلعتی یافت هریک منصبی ورفعتی
شاه گفتا همچنان تا دیرگاه خوار بگذارید بردارش تباه
تا زکار این پلید نابکار عبرتی گیرند خلق روزگار
چون شنود این قصه خلق شهر او جمله را دل درد کرد از بهر او
درنظاره آمدند آنجا بسی باز می نشناختندش هر کسی
گوشتی دیدند خلقان غرق خون پوست از وی درکشیده سرنگون
آن که و مه هرک دیدش آن چنان همچو باران خون گرستی در نهان
روز تا شب ماتم آن ماه بود شهر پردرد و دریغ و آه بود
بعد روزی چند، بی دلدار خویش شه پشیمان گشت از کردار خویش
خشم او کم گشت، عشقش زور کرد عشق شاه شیردل را مور کرد
پادشاهی با چنان یوسف وشی روز و شب بنشسته در خلوت خوشی
بوده دایم از شراب وصل مست در خمار وصل چون داند نشست
عاقبت طاقت نماندش یک نفس کار او پیوسته زاری بود و بس
جان او می سوخت از درد فراق گشت بی صبر و قرار از اشتیاق
در پشیمانی فروشد پادشاه دیده پر خون کرد و سر بر خاک راه
جامه نیلی کرد و در برخود ببست در میان خون و خاکستر نشست
نه طعامی خورد از آن پس نه شراب در رمید از چشم خون افشانش خواب
چون در آمد شب، برون شد شهریار کرد از اغیار خالی زیر دار
رفت تنها زیر دار آن پسر یاد می آورد کار آن پسر
چون ز یک یک کار او یاد آمدیش ازبن هر موی فریاد آمدیش
بر دل او درد بی اندازه شد هر زمانش ماتم نو تازه شد
بر سر آن کشته می نالید زار خون او در روی می مالید زار
خویش را در خاک می افکند او پشت دست از دست برمی کند او
گر شمار اشک او کردی کسی بیشتر بودی زصد باران بسی
جملهٔ شب بود تنها تا بروز همچو شمعی در میان اشک و سوز
چون نسیم صبح گشتی آشکار با وثاق خویش رفتی شهریار
درمیان خاک وخاکستر شدی درمصیبت هر زمان با سرشدی
چون برآمد چل شبان روزتمام همچو مویی شد شه عالی مقام
در فرو بست وبزیر دار او گشت درتیمار او بیمار او
کس نداشت آن زهره درچل روزوشب تا گشاید درسخن با شاه لب
از پس چل شب نه نان خورد و نه آب آن پسر را دید یک ساعت بخواب
روی همچون ماه اودراشک غرق ازقدم در خون نشسته تا بفرق
شاه گفتش ای لطیف جان فزای ازچه غرق خون شدی سرتابپای
گفت در خون ز آشنایی توم وین چنین از بی وفایی توم
بازکردی پوست از من بی گناه این وفاداری بود ای پادشاه
یار با یارخود آخر این کند کافرم گر هیچ کافر این کند
من چه کردم تا تو بردارم کنی سربری وسرنگوسارم کنی
روی اکنون می بگردانم ز تو تا قیامت داد بستانم ز تو
چون شود دیوان دادارآشکار داد من بستاند از تو کردگار
شاه چون بشنود از آن مه این جواب درزمان درجست دل پر خون زخواب
شور غالب گشت برجان ودلش هرزمانی سخت تر شدمشکلش
گشت بس دیوانه وازدست شد ضعف درپیوست وغم پیوست شد
خانهٔ دیوانگی دربازکرد نوحهٔ بس زار زار آغاز کرد
گفت ای جان ودلم، بی حاصلم چون شود از تشویر تو جان ودلم
ای بسی سر گشتهٔ من آمده پس بزاری کشتهٔ من آمده
همچو من گوهر شکست خود که کرد اینچ من کردم بدست خود که کرد
می سزد گر من به خون آغشته ام تا چرا معشوق خود را کشته ام
درنگر آخر کجایی ای پسر خط مکش در آشنایی ای پسر
تو مکن بد گرچه من بد کرده ام زانک این بد جمله با خود کرده ام
من چنین حیران و غمناک از توم خاک بر سر بر سر خاک از توام
از کجا جویم ترا ای جان من رحمتی کن بر دل حیران من
گر جفا دیدی تو از من بی وفا تو وفاداری، مکن با من جفا
از تنت گر ریختم خون بی خبر خون جانم چند ریزی ای پسر
مست بودم کین خطا بر من برفت خود چه بود این کز قضا بر من برفت
گر تو پیش از من برفتی ناگهان بی تو من کی زنده مانم در جهان
بی تو چون یکدم سر خویشم نماند زندگانی یک دو دم بیشم نماند
جان به لب آورد بی تو شهریار تا کند در خون بهای تو نثار
می نترسم من ز مرگ خویشتن لیک ترسم از جفای خویش من
گر شود جاوید جانم عذر خواه هم نیارد خواست عذر این گناه
کاشکی حلقم ببریدی به تیغ وز دلم گم گشتی این درد و دریغ
خالقا جانم درین حیرت بسوخت پای تا فرق من از حسرت بسوخت
من ندارم طاقت و تاب فراق چند سوزد جان من در اشتیاق
جان من بستان به فضل ای دادگر زانک من طاقت نمی دارم دگر
همچنین می گفت تا خاموش شد در میان خامشی بیهوش شد
عاقبت پیک عنایت در رسید شکر ما بعد شکایت در رسید
چون ز حد بگذشت درد پادشاه بود پنهان آن وزیر آن جایگاه
شد بیاراست آن پسر را در نهان پس فرستادش بر شاه جهان
آمد از پرده برون چون مه ز میغ پیش خسرو رفت با کرباس و تیغ
در زمین افتاد پیش شهریار همچو باران اشک می بارید زار
چون بدید آن ماه را شاه جهان می ندانم تا چه گویم این زمان
شاه در خاک و پسر در خون فتاد کس چه داند کین عجایب چون فتاد
هرچ گویم بعد ازین ناگفتنیست در چو در قعرست هم ناسفتنیست
شاه چون یافت از فراق او خلاص هر دو خوش رفتند در ایوان خاص
بعد ازین کس واقف اسرار نیست زانک اینجا موضع اغیار نیست
آنچ آن یک گفت آن دیگر شنود کور دید آن حال، گوش کر شنود
من کیم آنرا که شرح آن دهم ور دهم آن شرح خط برجان دهم
نارسیده چون دهم آن شرح من تن زنم چون مانده ام در طرح من
گر اجازت باشد از پیشان مرا زود فرمایند شرح آن مرا
چون سر یک موی نیست این جایگاه جز خموشی روی نیست این جایگاه
نیست ممکن آنک یابد یک زمان جز خموشی گوهری تیغ زفان
گرچه سوسن ده زفان بیش آمدست عاشق خاموشی خویش آمدست
این زمان باری سخن کردم تمام کار باید، چند گویم، والسلام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

پادشاهی بود عالم زان او هفت کشور جمله در فرمان او

پادشاهی بود که تمام جهان زیر نظر او بود و هفت اقلیم در اختیار و فرمان او قرار داشت.

نکته ادبی: هفت کشور اصطلاحی قدیمی برای تقسیمات جغرافیایی جهان قدیم است که نماد گستره فرمانروایی بوده است.

بود در فرماندهی اسکندری قاف تا قاف جهانش لشگری

در قدرت و فرماندهی، همچون اسکندر بود و لشکریانش از شرق تا غرب عالم را فرا گرفته بودند.

نکته ادبی: اسکندری تلمیحی به اسکندر مقدونی است که در ادب فارسی نماد کشورگشایی و عظمت است.

جاه او دو رخ نهاده ماه را مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را

شکوه و جلال او آن‌قدر زیاد بود که ماه با دو چهره‌اش در برابر او سر فرود می‌آورد و خاک‌سارِ درگاه او می‌شد.

نکته ادبی: آرایه اغراق در این بیت اوج شکوه پادشاه را نشان می‌دهد.

داشت آن خسرو یکی عالی وزیر در بزرگی خرده دان و خرده گیر

آن پادشاه، وزیری بسیار بزرگ‌منش، نکته‌سنج و عیب‌جو داشت.

نکته ادبی: خرده‌دان و خرده‌گیر به معنای هوشمندی و دقت در جزئیات است.

یک پسر داشت آن وزیر پر هنر حسن عالم وقف رویش سر به سر

آن وزیر پسری داشت که بسیار هنرمند و توانا بود و زیباییِ تمامِ عالم در چهره او نمایان بود.

نکته ادبی: وقف بودن زیبایی برای کسی، کنایه از غلبه و کمال آن صفت در اوست.

کسی به زیبایی او هرگز ندید هیچ زیبا نیز چندان عز ندید

کسی در تمام عمر زیباتر از او ندیده بود و هیچ فرد زیبایی نیز به اندازه او عزیز و گرامی نبود.

نکته ادبی: عز در اینجا به معنای ارزش و اعتبار است.

از نکو رویی که بود آن دلفروز هیچ نتوانست بیرون شد به روز

به دلیل کمالِ زیبایی و درخششِ چهره‌اش، نمی‌توانست در روشنایی روز از خانه بیرون بیاید.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا باورِ کهن مبنی بر اینکه زیباییِ بیش از حد، تابِ دیدن در نور خورشید را ندارد.

گر به روز آن ماه پیداآمدی صد قیامت آشکارا آمدی

اگر آن پسرِ زیبا در روز ظاهر می‌شد، شورشی بزرگ و قیامت‌گونه در میان مردم به پا می‌شد.

نکته ادبی: قیامت در اینجا کنایه از آشوب و بی‌قراریِ مردم بر اثر دیدن زیبایی است.

برنخیزد در جهان خرمی تا ابد محبوب تر زو آدمی

تا ابد در جهان کسی محبوب‌تر از او نخواهد آمد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اوجِ مبالغه در وصف زیبایی پسر است.

چهره ای داشت آن پسر چون آفتاب طره ای هم رنگ و بوی مشک ناب

چهره آن پسر مانند خورشید درخشان بود و گیسوانش رنگ و بوی مشک خوشبو را داشت.

نکته ادبی: طره به معنای گیسو و مشک نماد سیاهی و خوشبویی است.

سایه بان آفتابش مشک بود آب حیوان بی لبش لب خشک بود

گیسوانش سایه‌بانی برای چهره درخشان او بود و لب‌هایش به قدری باطراوت بود که آب حیات بدونِ آن، خشک و بی‌روح به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: آب حیوان یا آب حیات، استعاره از زندگی‌بخشیِ لبِ معشوق است.

در میان آفتاب دلستانش بود هم چون ذرهٔ شکل دهانش

در میانِ چهره‌ی خورشیدگونِ او، دهانش مانند ذره‌ای کوچک و پنهان بود.

نکته ادبی: تضاد میان آفتاب (بزرگ) و ذره (کوچک) تصویرسازی زیبایی است.

ذرهٔ او فتنهٔ مردم شده در درونش صد ستاره گم شده

همان دهان کوچک او مایه فتنه و آشوبِ مردم شد و صد ستاره در آن پنهان بود.

نکته ادبی: استعاره از ظرافتِ بیش از حد دهان.

چون ستاره ره نماید در جهان سی درون ذره ای چون شد نهان

وقتی ستاره‌ای در آسمان راهنمای مردم است، تعجب‌آور است که سی ستاره در دهانِ کوچکِ او پنهان شده است.

نکته ادبی: اشاره به دندان‌های درخشان که شاعر آن را به ستاره تشبیه کرده است.

زلف او بر پشتی او سرفراز در سرافرازی به پشت افتاده باز

زلف‌های بلندش بر پشت او افتاده و در عین سرافرازی، به پشتِ او آویزان بود.

نکته ادبی: بازی با کلمه سرافرازی و جایگاه فیزیکی زلف.

هر شکن در طرهٔ آن سیم تن صد جهان جان را به یک دم صد شکن

هر شکن و پیچ‌وتابِ گیسوی آن سیم‌تن، صدها جان را در یک لحظه گرفتار و اسیر می‌کند.

نکته ادبی: سیم‌تن استعاره از تنِ سفید و لطیف است.

زلف او بر رخ بسی منسوبه داشت در سر هر موی صد اعجوبه داشت

زلف او بر چهره‌اش تسلط داشت و در هر تارِ مویش صدها شگفتی و زیبایی نهفته بود.

نکته ادبی: اعجوبه به معنای امر شگفت‌انگیز است.

بود بر شکل کمانش ابرویی خود کجا بد آن کمان را بازویی

ابروانش به شکل کمان بود، اما کدام کمانِ معمولی می‌تواند چنین زیبایی و قدرتی داشته باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر بی‌همتایی ابروی معشوق.

نرگس افسون گرش در دلبری کرده از هر مژه ای صد ساحری

چشمانِ افسون‌گرش در دلبری چنان ماهر است که از هر مژه‌اش صدها جادو و فریب برمی‌خیزد.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

لعل او سرچشمهٔ آب حیات چون شکر شیرین و سرسبز از نبات

لب‌های سرخِ او سرچشمه آب حیات است؛ شیرین همچون شکر و باطراوت همچون گیاه سبز.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است.

خط سبزش سرخ رویی جمال طوطی سرچشمهٔ حد کمال

خط سبیلِ تازه‌روییده او، زیباییِ چهره‌اش را کامل کرد؛ گویی طوطیی بر سرچشمه کمال نشسته است.

نکته ادبی: خط سبز کنایه از موهای تازه‌روییده صورت پسر نوجوان است.

گفتن از دندان او بی خرد گیست کان گهر از عزت خود برد گیست

توصیفِ دندان‌های او نادانی است، زیرا آن مرواریدها از شدتِ ارزش و عزت، خود را از دیدگان پنهان می‌کنند.

نکته ادبی: گهر استعاره از دندان‌های سفید و گران‌بها است.

مشک خالش نقطهٔ جیم جمال ماضی و مستقبل از وی کرده حال

خالِ مشکین او نقطه جیمِ زیبایی است که گذشته و آینده را در زمان حالِ او خلاصه کرده است.

نکته ادبی: اشاره به شکلِ «ج» که نقطه‌ای در زیر دارد و خال به آن تشبیه شده است.

شرح زیبایی آن زیبا پسر از وجود او نمی آمد به سر

توصیفِ زیباییِ آن پسرِ دلربا هرگز به پایان نمی‌رسید.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌نهایت بودنِ زیبایی معشوق.

شاه از و القصه مست مست شد و ز بلای عشق او از دست شد

خلاصه آنکه پادشاه در عشقِ او کاملاً مست و از خود بیخود شد و در دامِ عشقش گرفتار گشت.

نکته ادبی: از دست شدن کنایه از از دست دادنِ اختیار و عقل است.

گرچه شاهی سخت عالی قدر بود چون هلالی از غم آن بدر بود

اگرچه شاه از نظر مقام بسیار بلندمرتبه بود، اما از غمِ عشقِ او همچون هلالِ باریک، ضعیف و لاغر شده بود.

نکته ادبی: تضاد میان شاهی (قدرت) و هلال (ضعف و باریکی).

شد چنان مستغرق عشق پسر کز وجود خود نمی آمد بدر

چنان در عشقِ پسر غرق شد که از خودِ خویشتن غافل گشت و راهی برای رهایی نیافت.

نکته ادبی: مستغرق شدن استعاره از غلبه کامل عشق بر وجود عاشق است.

گر نبودی لحظه ای در پیش او جوی خون راندی دل بی خویش او

اگر لحظه‌ای آن پسر از مقابل چشمانش دور می‌شد، دلِ بیقرارِ شاه از دوری‌اش خون می‌شد.

نکته ادبی: جوی خون راندن کنایه از گریه و اندوه بسیار شدید است.

نه قرارش بود بی او یک نفس نه زمانی صبر بودش زین هوس

نه آرام و قراری داشت و نه لحظه‌ای بدون این عشق، صبر و شکیبایی در وجودش باقی بود.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌قراری عاشق.

روز و شب بی او نیاسودی دمی مونس او بودش به روز و شب همی

شب و روز حتی یک لحظه هم آرام نمی‌گرفت و آن پسر همدمِ همیشگی‌اش بود.

نکته ادبی: مونس به معنای همدم است.

تا شبش بنشاندی روز دراز راز می گفتی بدان مه چهره باز

شب‌های طولانی را تا صبح می‌نشست و مدام با آن چهره ماه‌گونه راز و نیاز می‌کرد.

نکته ادبی: مه‌چهره استعاره از زیبایی درخشان معشوق.

چون شب تاریک گشتی آشکار شاه را نه خواب بودی نه قرار

هنگامی که شبِ تاریک فرا می‌رسید، شاه نه خوابی داشت و نه آرامشی.

نکته ادبی: توصیف حالِ عاشقی که از فراق یا حتی حضورِ معشوق، بی‌قرار است.

وان پسر در خواب رفتی پیش شاه شاه می کردی به روی او نگاه

هنگامی که پسر در حضور شاه به خواب می‌رفت، شاه پیوسته به چهره او خیره می‌شد.

نکته ادبی: خیره شدن نشانه شیفتگی و عدمِ تواناییِ دل کندن است.

در فروغ و نور شمع دلستان جملهٔ شب خفته می بودی ستان

در نورِ شمع، شاه تمام شب را به تماشای آن پسرِ خفته می‌گذراند.

نکته ادبی: شمع نمادِ روشنی و سوختنِ عاشق است.

شه در آن مه روی می نگریستی هر شبی صد گونه خون بگریستی

شاه به آن چهره ماه‌گونه نگاه می‌کرد و هر شب در این تماشا صدها بار خون گریه می‌کرد.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از اندوهِ بسیار عمیق و جانکاه است.

گاه گل بر روی او افشاندی گاه گرد از موی او افشاندی

گاهی گل‌هایی بر چهره او می‌پاشید و گاه گرد و غبار را از موهایش پاک می‌کرد.

نکته ادبی: اعمالی که نشان‌دهنده پرستشِ معشوق توسط عاشق است.

گه ز درد عشق، چون باران ز میغ بر رخ او اشک راندی بی دریغ

گاهی از شدتِ درد عشق، همچون بارانی که از ابر می‌بارد، اشک‌های بی‌دریغ بر چهره او می‌ریخت.

نکته ادبی: تشبیه اشک به باران از ابر (میغ).

گاه با آن ماه جشنی ساختی گاه بر رویش قدح پرداختی

گاهی برای آن معشوق جشنی برپا می‌کرد و گاهی برای او جامِ باده می‌نوشید.

نکته ادبی: اشاره به آدابِ بزم و عشق‌ورزی.

یک نفس از پیش خود نگذاشتش تا که بودی لازم خود داشتش

حتی یک لحظه هم او را از خود دور نمی‌کرد و تا زمانی که بود، او را همراهِ خود نگه می‌داشت.

نکته ادبی: توصیفِ تملک و وابستگیِ افراطی عاشق.

کی توانست آن پسر دایم نشست لیک بود از بیم خسرو پای بست

پسر هیچ‌گاه نمی‌توانست از ترسِ شاه، از کنارِ او تکان بخورد و گویی پاهایش بسته بود.

نکته ادبی: پابست بودن کنایه از اسارت و عدم آزادیِ اراده.

گر برفتی یک دم از پیرامنش شه ز غیرت سرفکندی از تنش

اگر لحظه‌ای از کنارِ او دور می‌شد، شاه از روی حسادت، سرش را از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: حسادتِ عاشق به حدی است که معشوق را ملکِ مطلقِ خود می‌داند.

خواستی هم مادر او هم پدر تا دمی بینند روی آن پسر

پدر و مادرش هم آرزو داشتند که لحظه‌ای چهره پسرشان را ببینند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده غربت و دوریِ ناخواسته پسر از خانواده‌اش به دلیل اسارت نزد شاه.

لیکشان زهره نبود از بیم شاه تا برین قصه برآمد دیرگاه

اما آن‌ها از ترسِ پادشاه جرات نداشتند نزدیک شوند، تا اینکه مدت زیادی گذشت.

نکته ادبی: زهره داشتن کنایه از جرات و جسارت داشتن است.

بود در همسایگی شهریار دختری خورشید رخ همچون نگار

در همسایگیِ پادشاه، دختری با چهره‌ای درخشان مانند خورشید زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: خورشید رخ استعاره از زیبایی و درخشندگیِ چهره است.

آن پسر شد عاشق دیدار او همچو آتش گرم شد در کار او

آن پسر عاشقِ دیدارِ آن دختر شد و عشقش در دل شعله‌ور گشت.

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتش که در ادبیات کلاسیک رایج است.

کی شبی با او نشستی سازکرد مجلسی چون روی خویش آغازکرد

شبی با او خلوت کرد و مجلسی بزم‌آرا و زیبا مطابق با شأنِ خودشان ترتیب داد.

نکته ادبی: ساز کردن کنایه از تدارک دیدن و آماده کردن است.

از نهان بی شاه با او درنشست بود آن شب از قضا آن شاه مست

به دور از چشمِ شاه با او نشست؛ و از قضا آن شب پادشاه مست بود.

نکته ادبی: مست بودن پادشاه بسترسازِ فاجعه‌ای است که در ابیات بعدی رخ می‌دهد.

نیم شب چون نیم مستی پادشاه دشنه ای در کف، بجست از خوابگاه

نیمه‌شب، پادشاه در حالی که نیمه‌مست بود، دشنه‌ای به دست گرفت و از خوابگاه بیرون زد.

نکته ادبی: دشنه نمادِ خشم و خشونت است.

آن پسر را جست ، هیچش می نیافت عاقبت آنجا که بود آنجا شتافت

به دنبالِ پسر گشت و او را نیافت، اما سرانجام به آنجایی که پسر بود، رسید.

نکته ادبی: تعلیقِ داستان در این لحظه به اوج می‌رسد.

دختری با آن پسر بنشسته دید هر دو را در هم دلی پیوسته دید

دختر را دید که با آن پسر نشسته است و هر دو را در حالِ انس و الفت با یکدیگر یافت.

نکته ادبی: پیوسته بودن دل‌ها استعاره از وصال و عشق است.

چون بدید آن حال شاه نامور آتش غیرت فتادش در جگر

هنگامی که پادشاهِ نامدار آن صحنه را دید، آتشِ غیرت و حسادت در وجودش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت استعاره از خشمِ شدید و تعصب است.

مست و عشق و آنگهی سلطان سری چون بود معشوق او با دیگری

پادشاهی که خود مستِ عشق بود، برایش قابل درک نبود که چگونه معشوقش می‌تواند در کنارِ دیگری باشد.

نکته ادبی: مست و عشق کنایه از غلبه‌ی احساسات و از دست دادن تعادلِ روانی است.

شاه با خود گفت بر چون من شهی چون گزیدی دیگری، اینت ابلهی

شاه با خود گفت: ای معشوق، من که پادشاه هستم تو را برگزیدم؛ حالا که دیگری را انتخاب کردی، این اوج نادانیِ توست.

نکته ادبی: اینت ابلهی یعنی این چه حماقت بزرگی است.

آنچ من کردم بجای تو بسی هیچ کس هرگز نکرد آن با کسی

شاه خطاب به معشوق گفت: کارهایی که من در حق تو انجام دادم، هیچ‌کس هرگز برای کسی انجام نداده است.

نکته ادبی: بسیار نیکی کردن به معنایِ بذلِ توجه و ثروت است.

در مکافات من آخر این کنی رو بکن، الحق که شیرین می کنی

آیا در برابرِ همه آن نیکی‌ها، پاداشِ من این است؟ انجام بده؛ به خدا که داری خیلی ظالمانه رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: شیرین کاری در اینجا طعنه‌ای به بی‌رحمیِ معشوق است.

هم کلید گنجها در دست تو هم سر افرازان عالم پست تو

هم اختیارِ ثروت و گنج‌ها در دست توست و هم بزرگترین شخصیت‌های عالم پیشِ تو خوار و کوچک هستند.

نکته ادبی: سرافرازان عالم پست تو استعاره از نفوذ و قدرت بی‌حد معشوق است.

هم مرا هم راز و هم همدم مدام هم مرا هم درد و هم محرم مدام

تو همیشه همدم، محرمِ راز و شریکِ دردهای من بودی.

نکته ادبی: هم‌دم و محرم بر نزدیکیِ عاطفیِ دیرینه تأکید دارند.

در نشینی با گدایی در نهان از تو پردازم همین ساعت مکان

اگر در پنهان با یک گدا هم‌نشین شوی، همین لحظه تو را از این مقام و جایگاه ساقط خواهم کرد.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای دور کردن و راندن است.

این بگفت و امر کرد آن شهریار تا ببستند آن پسر را استوار

پادشاه این سخن را گفت و دستور داد تا آن پسر را به محکمی بستند.

نکته ادبی: استوار بستن کنایه از به بند کشیدن و آماده کردن برای کیفر است.

سیم خام او میان خاک راه کرد همچون نیل خام از چوب شاه

بدنِ لطیفِ او را در خاکِ راه، چنان زیر ضرباتِ چوبِ شاه کبود کردند که مانند نیلِ تیره رنگ گرفت.

نکته ادبی: نیلِ خام استعاره‌ای برای کبودی شدید بر اثر ضربات است.

بعد از آن شد گفت تا دارش زدند در میان صفهٔ بارش زدند

سپس دستور داد تا او را به دار آویختند؛ این اتفاق در وسطِ ایوانِ کاخ رخ داد.

نکته ادبی: صفه به معنای ایوان یا محلِ نشستن است.

گفت اول پوست از وی درکشید سرنگون آنگه به دارش برکشید

شاه گفت: ابتدا پوستِ تنش را بکنید و سپس او را واژگون بر دار آویزان کنید.

نکته ادبی: سرنگون کردن کنایه از تحقیر و شکنجه مضاعف است.

تا کسی کو گشت اهل پادشاه تا هم آخر او به کس نکند نگاه

این کار را کرد تا هرکس که به مقامِ نزدیکی به پادشاه رسید، هرگز به هیچ‌کس دیگری نظر نداشته باشد.

نکته ادبی: اهلِ پادشاه شدن به معنای تحت حمایت و مقربِ شاه بودن است.

در ربودند آن پسر را زار و خوار تا در آویزند سر مستش ز دار

آن جوانِ نگون‌بخت را با زاری و خواری بردند تا او را بر دار بکشند.

نکته ادبی: زار و خوار وصفِ حالِ ترحم‌برانگیزِ قربانی است.

شد وزیر آگاه از حال پسر خاک بر سر گفت ای جان پدر

وقتی وزیر از ماجرای پسر باخبر شد، بسیار اندوهگین شد و از شدتِ غم، خاک بر سر ریخت.

نکته ادبی: خاک بر سر کردن نشانه عزا و سوگواری شدید است.

این چه خذلان بود کامد در رهت چه قضا بود این که دشمن شد شهت

وزیر با خود گفت: این چه بدبختی بود که در راهِ تو پیش آمد و چه قضا و تقدیری بود که شاهِ تو، دشمنِ جانت شد؟

نکته ادبی: خذلان به معنای خواری و شکست و ناامیدی است.

بود آنجا دو غلام پادشاه عزم کرده تا کنند او را تباه

در آنجا دو غلامِ پادشاه بودند که مأموریت داشتند تا پسر را نابود کنند.

نکته ادبی: تباه کردن کنایه از کشتن است.

آن وزیر آمد دلی پر درد و داغ هر یکی را داد دری شب چراغ

وزیر با دلی پر از درد نزد آن‌ها آمد و به هر یک رشوه و پاداشی (شب‌چراغ) داد.

نکته ادبی: شب‌چراغ در اینجا استعاره از جواهرِ گران‌بها به عنوان رشوه است.

گفت امشب هست مست این پادشاه وین پسر را نیست چندینی گناه

وزیر گفت: امشب شاه مست و بی‌خبر است و این پسر نیز آن‌قدرها که گمان می‌کنید گناهکار نیست.

نکته ادبی: مست بودن در اینجا کنایه از خشمِ مهارناپذیر است.

چون شود هشیار شاه نامدار هم پشیمان گردد وهم بی قرار

وقتی شاه هشیار و آرام شود، از این کار پشیمان و پریشان خواهد شد.

نکته ادبی: بی‌قرار بودن کنایه از اضطرابِ ناشی از ندامت است.

هرک او را کشته باشد بی شکی شاه از صد زنده نگذارد یکی

بدون شک، اگر شاه بفهمد کسی که او را کشته است چه کسی بوده، از میان صد نفر زنده هم کسی را باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به غیرقابل‌پیش‌بینی بودنِ خشمِ شاه.

آن غلامان جمله گفتند این نفس گر بیاید شه نبیند هیچ کس

غلامان گفتند: همین ترس وجود دارد که اگر شاه بیدار شود و ببیند کسی نیست...

نکته ادبی: این نفس اشاره به این لحظه یا همین دغدغه است.

درزمان از ما بریزد جوی خون پس کند بردار ما را سرنگون

در آن صورت خونِ ما را می‌ریزد و خودِ ما را واژگون بر دار می‌کند.

نکته ادبی: بر دارِ ما را سرنگون کردن مجازاتِ مرگ است.

خونیی آورد از زندان وزیر بازکردش پوست از تن همچوسیر

وزیر یک جنازه از زندان آورد و پوستش را مثل حبه‌ای سیر به آسانی جدا کرد.

نکته ادبی: تشبیه پوست کندن به سیر، استعاره‌ای برای سهولت و کمالِ این عملِ وحشیانه است.

سرنگوسارش زدار آونگ کرد خاک از خونش گل گل رنگ کرد

جسد را واژگون بر دار آویخت و خاکِ زیرِ دار را با خونش گلگون کرد.

نکته ادبی: گل‌گل رنگ کنایه از رنگ‌آمیزیِ زمین با خون است.

وآن پسر را کرد درپرده نهان تا چه زاید از پس پرده جهان

پسر را در جایی پنهان کرد تا ببیند سرنوشت و گذرِ روزگار چه بازی‌ای در می‌آورد.

نکته ادبی: پشتِ پرده کنایه از سرنوشتِ نامعلوم است.

شاه چون هشیار شد روزی دگر همچنان می سوخت از خشمش جگر

روز بعد که شاه هشیار شد، هنوز هم از شدتِ خشمِ خود می‌سوخت.

نکته ادبی: هشیار شدن کنایه از بازگشتِ قوای عقلانی است.

آن غلامانرا بخواند آن پادشا گفت با آن سگ چه کردید از جفا

شاه آن غلامان را فراخواند و پرسید: با آن سگ (توهین به معشوق) چه کردید؟

نکته ادبی: سگ در اینجا تحقیرِ ناشی از خشم است.

جمله گفتندش که کردیم استوار درمیان صفه بارش بدار

غلامان گفتند: دقیقاً طبق دستور، او را در ایوان دار زدیم.

نکته ادبی: استوار کردن کنایه از اجرای دقیقِ حکم است.

پوستش کردیم سرتاسر برون بر سردارست اکنون سرنگون

پوستش را کاملاً کندیم و اکنون واژگون بر سرِ دار است.

نکته ادبی: پاسخِ غلامان توصیفی از اجرایِ حکمِ ظالمانه است.

شاه چون بشنود آن پاسخ تمام شاد گشت از پاسخ آن دو غلام

شاه وقتی آن پاسخِ کامل را شنید، از شنیدنِ سرنوشتِ پسر شاد شد.

نکته ادبی: شاد شدن در اینجا نه به معنایِ خوشحالیِ مثبت، بلکه رضایتِ نفسِ انتقام‌جو است.

هر یکی را داد فاخر خلعتی یافت هریک منصبی ورفعتی

شاه به هرکدام از غلامان خلعتِ گرانبها داد و آن‌ها را ارتقای مقام بخشید.

نکته ادبی: فاخر خلعت اشاره به لباسِ گران‌قیمتِ پادشاهی است.

شاه گفتا همچنان تا دیرگاه خوار بگذارید بردارش تباه

شاه گفت: او را تا مدتی طولانی همان‌جا بر دار رها کنید تا در وضعیتِ خفت‌بار باقی بماند.

نکته ادبی: تباه ماندن کنایه از فاسد شدنِ جسد بر دار است.

تا زکار این پلید نابکار عبرتی گیرند خلق روزگار

تا مردمِ روزگار از عاقبتِ این فردِ ناپاک، درسِ عبرت بگیرند.

نکته ادبی: ناپاک در اینجا تهمتی است که شاه به معشوقِ سابقش می‌زند.

چون شنود این قصه خلق شهر او جمله را دل درد کرد از بهر او

وقتی مردمِ شهر این ماجرا را شنیدند، همگی از سرِ دلسوزی برای او غمناک شدند.

نکته ادبی: درد کردن دل کنایه از اندوهِ همگانی است.

درنظاره آمدند آنجا بسی باز می نشناختندش هر کسی

بسیاری برای تماشا آمدند، اما به دلیلِ وضعِ فجیعِ جسد، کسی او را نشناخت.

نکته ادبی: باز نشناختن کنایه از تغییرِ چهره بر اثرِ شکنجه و مرگ است.

گوشتی دیدند خلقان غرق خون پوست از وی درکشیده سرنگون

مردم تکه گوشتی خون‌آلود دیدند که پوستش کنده شده و واژگون آویزان است.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ جسد که بر اثرِ شکنجه غیرقابلِ شناسایی شده است.

آن که و مه هرک دیدش آن چنان همچو باران خون گرستی در نهان

هرکس (بزرگ و کوچک) که آن صحنه را دید، در نهان مانند باران اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از شدتِ گریه و اندوه است.

روز تا شب ماتم آن ماه بود شهر پردرد و دریغ و آه بود

از صبح تا شب شهر غرق در ماتم بود و پر از درد و حسرت و ناله بود.

نکته ادبی: دریغ و آه نمادِ سوگواریِ عمومی است.

بعد روزی چند، بی دلدار خویش شه پشیمان گشت از کردار خویش

چند روزی گذشت و شاه بدونِ معشوقِ خود، از کارش پشیمان شد.

نکته ادبی: بی‌دلدار کنایه از تنهایی و خلأ عاطفی است.

خشم او کم گشت، عشقش زور کرد عشق شاه شیردل را مور کرد

خشمش فروکش کرد و عشق در دلش زنده شد؛ این عشق حتی شاهِ شیردل را به اندازه یک مورچه ناتوان کرد.

نکته ادبی: مور کردن شاه استعاره از شکستنِ غرور و قدرتِ او توسط عشق است.

پادشاهی با چنان یوسف وشی روز و شب بنشسته در خلوت خوشی

شاهی که یوسف‌طلعت (بسیار زیبا) داشت، حالا شب و روز در خلوتِ خود تنها نشسته است.

نکته ادبی: یوسف‌وش کنایه از زیباییِ فوق‌العاده است.

بوده دایم از شراب وصل مست در خمار وصل چون داند نشست

او که همیشه از شرابِ وصالِ معشوق مست بود، اکنون چگونه می‌تواند در خماریِ دوری بنشیند؟

نکته ادبی: خمارِ وصل تضادی است با مستیِ وصال.

عاقبت طاقت نماندش یک نفس کار او پیوسته زاری بود و بس

عاقبت صبرش تمام شد و کارش به زاری و گریه رسید.

نکته ادبی: طاقت نماندن کنایه از نهایتِ درماندگی است.

جان او می سوخت از درد فراق گشت بی صبر و قرار از اشتیاق

جانش از دوری می‌سوخت و بی‌صبر و قرار شده بود.

نکته ادبی: دردِ فراق استعاره از رنجِ جدایی است.

در پشیمانی فروشد پادشاه دیده پر خون کرد و سر بر خاک راه

شاه غرق در پشیمانی شد؛ چشمانش را پر از خون (اشک) کرد و سرش را بر خاکِ راه گذاشت.

نکته ادبی: سر بر خاکِ راه نهادن کنایه از تسلیم و توبه است.

جامه نیلی کرد و در برخود ببست در میان خون و خاکستر نشست

لباسِ سیاه (نیلی) پوشید، در را به روی خود بست و در میانِ خون و خاکسترِ غم نشست.

نکته ادبی: جامه نیلی پوشیدن در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ سوگواری است.

نه طعامی خورد از آن پس نه شراب در رمید از چشم خون افشانش خواب

بعد از آن نه غذا خورد و نه شراب نوشید و خواب از چشمانِ خون‌بارش گریخت.

نکته ادبی: خون‌افشان کنایه از چشمانِ گریان است.

چون در آمد شب، برون شد شهریار کرد از اغیار خالی زیر دار

شب‌هنگام پادشاه بیرون رفت و اطرافِ دار را از اغیار (مردم) خالی کرد.

نکته ادبی: اغیار به معنای افرادِ غریبه و غیرِ خودی است.

رفت تنها زیر دار آن پسر یاد می آورد کار آن پسر

تنها زیرِ دار رفت و به یادِ کارهای آن پسر افتاد.

نکته ادبی: یاد آوردن کنایه از مرورِ خاطرات و افسوس خوردن است.

چون ز یک یک کار او یاد آمدیش ازبن هر موی فریاد آمدیش

هر زمان که یاد آن حادثه و آن شخص در ذهن شاه زنده می‌شد، از شدتِ اندوه، گویی تمامِ موهای تنش به فریاد درمی‌آمدند و او را به درد می‌آوردند.

نکته ادبی: استفاده از ضمایر متصل در پایان فعل (یاد آمدیش) از ویژگی‌های سبک خراسانی و عراقی در متون کهن است.

بر دل او درد بی اندازه شد هر زمانش ماتم نو تازه شد

درد و رنجِ او بی‌پایان گشت و هر لحظه، ماتم و سوگواری جدیدی برایش تکرار می‌شد و زخمِ کهنه‌اش سر باز می‌کرد.

نکته ادبی: تکرار واژه زمان و تازه شدن ماتم، نشان‌دهنده استمرار و شدت غم است.

بر سر آن کشته می نالید زار خون او در روی می مالید زار

شاه بر بالینِ آن کشته (پسر) با زاری و ناله گریه می‌کرد و از شدتِ درد، خونِ او را با اشک خود بر صورتش می‌مالید.

نکته ادبی: در اینجا واژه کشته به معنی مقتول است که نشان از اوج فاجعه دارد.

خویش را در خاک می افکند او پشت دست از دست برمی کند او

او خود را بر خاک می‌افکند و از شدت غم و خودزنی، پشتِ دستش را با دست دیگرش به سختی می‌کوبید یا می‌فشرد.

نکته ادبی: کنایه از شدت غم و ناچاری و اقدام به خودآزاری در لحظات فقدان.

گر شمار اشک او کردی کسی بیشتر بودی زصد باران بسی

اگر کسی می‌توانست اشک‌های او را بشمارد، قطعاً تعداد آن‌ها از قطراتِ بارانِ بسیار در طول سال هم بیشتر بود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدت گریه.

جملهٔ شب بود تنها تا بروز همچو شمعی در میان اشک و سوز

تمام شب را تا طلوع صبح تنها بود و همچون شمعی که هم می‌سوزد و هم اشک (موم) می‌ریزد، در میان آتشِ حسرت و سیلابِ اشک گرفتار بود.

نکته ادبی: استعاره از شمع که برای شاعران نمادِ سوختن و گریستنِ توأمان است.

چون نسیم صبح گشتی آشکار با وثاق خویش رفتی شهریار

وقتی نسیم صبحگاهی وزیدن می‌گرفت و هوا روشن می‌شد، پادشاه به اتاق خصوصی و محل اقامت خود بازمی‌گشت.

نکته ادبی: وثاق به معنی خانه یا اتاق و اقامتگاه است.

درمیان خاک وخاکستر شدی درمصیبت هر زمان با سرشدی

او خود را در خاک و خاکستر می‌غلتاند (مراسم عزاداری) و در هر لحظه، سرش را از شدت غم بر زمین یا زانو می‌گذاشت.

نکته ادبی: نشستن در خاک و خاکستر از رسوم دیرین عزاداری است.

چون برآمد چل شبان روزتمام همچو مویی شد شه عالی مقام

هنگامی که چهل شبانه‌روزِ کامل گذشت، آن پادشاهِ بلندمرتبه از شدتِ رنج و لاغری، همچون یک موی باریک گشته بود.

نکته ادبی: تشبیه به موی برای نشان دادن نهایت لاغری و ضعف جسمانی بر اثر غم.

در فرو بست وبزیر دار او گشت درتیمار او بیمار او

او درِ خانه را بست و در کنار محلِ دار (جایی که گمان می‌کرد پسر کشته شده) از شدت دلسوزی و غم بیمار شد.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنی غمخواری و دلسوزی است.

کس نداشت آن زهره درچل روزوشب تا گشاید درسخن با شاه لب

در این چهل شبانه‌روز، هیچ‌کس جرات نداشت که با شاه سخنی بگوید یا لب به گفتگو بگشاید.

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرأت داشتن است.

از پس چل شب نه نان خورد و نه آب آن پسر را دید یک ساعت بخواب

پس از چهل شب که نه آب خورد و نه غذا، لحظه‌ای در خواب آن پسر را دید.

نکته ادبی: خواب دیدن در اینجا گره‌گشای داستان است و به عنوان یک مکاشفه عمل می‌کند.

روی همچون ماه اودراشک غرق ازقدم در خون نشسته تا بفرق

چهره‌اش همچون ماه درخشان بود اما در دریایی از اشک غرق شده بود و از نوکِ پا تا فرقِ سر در خون نشسته بود.

نکته ادبی: استعاره از ماه برای زیبایی و توصیف خونین برای نشان دادن مظلومیت و ظلم وارد شده.

شاه گفتش ای لطیف جان فزای ازچه غرق خون شدی سرتابپای

شاه به او گفت: ای زیبا‌رویِ جان‌افزا، چرا از سر تا پای تو غرق در خون است؟

نکته ادبی: لطیف در اینجا صفتِ معشوق و پسر است.

گفت در خون ز آشنایی توم وین چنین از بی وفایی توم

پسر گفت: این خون، نتیجه‌ی آشنایی و دوستیِ تو با من است و این وضعیتِ من، حاصلِ بی‌وفاییِ توست.

نکته ادبی: مغالطه در سخن پسر که گناه را به گردن پیوند دوستی می‌اندازد، نشان‌دهنده کنایه عمیق اوست.

بازکردی پوست از من بی گناه این وفاداری بود ای پادشاه

تو پوستِ تنِ مرا (کنایه از جانم را) بی‌گناه از من گرفتی، آیا این بود رسم وفاداری، ای پادشاه؟

نکته ادبی: پوست باز کردن کنایه‌ای از قتل و شکنجه است.

یار با یارخود آخر این کند کافرم گر هیچ کافر این کند

آیا شایسته است که دوست با دوستِ خود چنین رفتاری کند؟ اگر کافری هم چنین کاری کند، من او را کافر می‌نامم.

نکته ادبی: تأکید بر زشتی عمل با استفاده از سوگند (کافرم گر...).

من چه کردم تا تو بردارم کنی سربری وسرنگوسارم کنی

من چه خطایی کردم که تو مرا به دار آویختی و سرم را بریدی و مرا سرنگون کردی؟

نکته ادبی: اشاره به نحوه اعدام در گذشته که گاهی با آویختن سرنگون همراه بود.

روی اکنون می بگردانم ز تو تا قیامت داد بستانم ز تو

اکنون من از تو روی برمی‌گردانم و تا روز قیامت از تو دادخواهی خواهم کرد.

نکته ادبی: داد ستاندن به معنی گرفتن حق و عدالت‌خواهی است.

چون شود دیوان دادارآشکار داد من بستاند از تو کردگار

وقتی دیوانِ عدالتِ خداوند در روز قیامت آشکار شود، پروردگار حقِ مرا از تو خواهد گرفت.

نکته ادبی: دیوان دادار کنایه از محضر الهی در قیامت است.

شاه چون بشنود از آن مه این جواب درزمان درجست دل پر خون زخواب

وقتی شاه این جواب را از آن مه (پسر زیبا) شنید، ناگهان با دلی پر از خون از خواب پرید.

نکته ادبی: مه استعاره از شخص زیبا و عزیز است.

شور غالب گشت برجان ودلش هرزمانی سخت تر شدمشکلش

آشفتگی و شوریدگی بر جان و دلش غلبه کرد و هر لحظه مشکل و رنجِ او سخت‌تر می‌شد.

نکته ادبی: شور در اینجا به معنی آشفتگی و التهاب درونی است.

گشت بس دیوانه وازدست شد ضعف درپیوست وغم پیوست شد

دیوانه شد و عنانِ اختیار از کف داد؛ ضعف جسمانی و غم و اندوه بر او هجوم آورد.

نکته ادبی: از دست شدن به معنی از خود بی‌خود شدن و کنترل را از دست دادن است.

خانهٔ دیوانگی دربازکرد نوحهٔ بس زار زار آغاز کرد

درِ دیوانگی را به روی خود گشود و ناله‌ها و نوحه‌سرایی‌های بسیار زار و سوزناکی را آغاز کرد.

نکته ادبی: خانه دیوانگی استعاره از ورود به مرحله جنون و بی‌خردی است.

گفت ای جان ودلم، بی حاصلم چون شود از تشویر تو جان ودلم

گفت: ای جان و دلِ من، ای کسی که بی‌تو هیچ‌ام، از این رسوایی و شرمساری که بر من وارد کردی، جان و دلم چه می‌شود؟

نکته ادبی: تشویر به معنی شرمساری و سرافکندگی است.

ای بسی سر گشتهٔ من آمده پس بزاری کشتهٔ من آمده

ای که به خاطرِ من سرگشته شدی و در نهایت به زاری توسط من کشته شدی.

نکته ادبی: تضاد میانِ سرگشتگیِ عاشق و کشته شدن به دستِ معشوقِ ظالم.

همچو من گوهر شکست خود که کرد اینچ من کردم بدست خود که کرد

چه کسی مثل من، گوهرِ وجودِ خود را شکست؟ چه کسی با دستِ خود کاری که من کردم را انجام داد؟

نکته ادبی: گوهر شکستن استعاره از نابودی عزیزترین چیز یا کس است.

می سزد گر من به خون آغشته ام تا چرا معشوق خود را کشته ام

سزاوار است که غرق در خون باشم، چرا که معشوقِ خود را به قتل رسانده‌ام.

نکته ادبی: اقرار به گناه و سزاوار بودنِ مجازات.

درنگر آخر کجایی ای پسر خط مکش در آشنایی ای پسر

ای پسر، آخر نگاه کن که کجایی و چه کردی؛ پیوندِ دوستی را با رفتنِ خود قطع مکن.

نکته ادبی: خط کشیدن بر آشنایی کنایه از قطع رابطه و قهر کردن است.

تو مکن بد گرچه من بد کرده ام زانک این بد جمله با خود کرده ام

تو با من بد نکن، اگرچه من در حقِ تو بدی کرده‌ام، چرا که این بدی در اصل متوجهِ خودِ من است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ستم به دیگران، بازگشتش به خودِ ستمگر است.

من چنین حیران و غمناک از توم خاک بر سر بر سر خاک از توام

من از کارهای تو چنین حیران و غمناکم و از دستِ تو بر سرِ خاک می‌زنم و خاک‌نشین شده‌ام.

نکته ادبی: خاک بر سر کردن کنایه از سوگواری و نهایتِ عجز است.

از کجا جویم ترا ای جان من رحمتی کن بر دل حیران من

ای جانِ من، تو را کجا بجویم؟ بر دلِ حیران و سرگشته‌ی من رحم کن.

نکته ادبی: طلبِ ترحم از کسی که گمان می‌رود مرده است، نشانِ اوجِ جنونِ شاه است.

گر جفا دیدی تو از من بی وفا تو وفاداری، مکن با من جفا

اگر از منِ بی‌وفا ستم دیدی، تو وفاداری پیشه کن و با من ستم مکن.

نکته ادبی: تضاد میانِ بی‌وفایی شاه و انتظارِ وفاداری از مقتول.

از تنت گر ریختم خون بی خبر خون جانم چند ریزی ای پسر

اگر من ناآگاهانه خونِ تنت را ریختم، تو چرا با این قهر، خونِ جانِ مرا می‌ریزی، ای پسر؟

نکته ادبی: استعاره از غم و اندوه به عنوانِ خون‌ریزیِ جان.

مست بودم کین خطا بر من برفت خود چه بود این کز قضا بر من برفت

من مستِ غفلت بودم که این خطا از من سر زد، اصلاً این چه سرنوشتی بود که از قضا برای من رقم خورد؟

نکته ادبی: مست بودن کنایه از ناآگاهی و دوری از عقل است.

گر تو پیش از من برفتی ناگهان بی تو من کی زنده مانم در جهان

اگر تو پیش از من ناگهان از دنیا رفتی، من چگونه می‌توانم بدون تو در این جهان زنده بمانم؟

نکته ادبی: بیانِ وابستگیِ مطلقِ عاشق به معشوق.

بی تو چون یکدم سر خویشم نماند زندگانی یک دو دم بیشم نماند

بی‌تو حتی یک لحظه آرامش ندارم و بیش از یکی دو دم دیگر هم نمی‌توانم زندگی کنم.

نکته ادبی: دم استعاره از لحظه و نفس است.

جان به لب آورد بی تو شهریار تا کند در خون بهای تو نثار

شاه از دوریِ تو جانش به لب رسیده است تا شاید بتواند این جان را به عنوانِ خون‌بهای تو نثار کند.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه از نزدیکی به مرگ است.

می نترسم من ز مرگ خویشتن لیک ترسم از جفای خویش من

من از مرگِ خودم نمی‌ترسم، اما از ستمی که بر تو روا داشته‌ام می‌ترسم.

نکته ادبی: اولویتِ ترس از گناه بر ترس از مرگ.

گر شود جاوید جانم عذر خواه هم نیارد خواست عذر این گناه

اگر تا ابد هم جانم بخواهد عذرخواهی کند، باز هم نمی‌تواند عذرِ این گناهِ بزرگ را بخواهد.

نکته ادبی: تأکید بر بزرگیِ خطا و ناچیزیِ عذرخواهی.

کاشکی حلقم ببریدی به تیغ وز دلم گم گشتی این درد و دریغ

ای کاش گلوی مرا با شمشیر می‌بریدی تا این درد و حسرت از دلم بیرون می‌رفت.

نکته ادبی: آرزوی مرگ برای رهایی از درد.

خالقا جانم درین حیرت بسوخت پای تا فرق من از حسرت بسوخت

خداوندا، جانم در این حیرت و سرگردانی سوخت و تمام وجودم از شدتِ حسرت خاکستر شد.

نکته ادبی: مبالغه در سوختن که نشان‌دهنده درگیریِ درونی است.

من ندارم طاقت و تاب فراق چند سوزد جان من در اشتیاق

من طاقت و تحملِ دوری و فراق ندارم، جانم تا به کی باید در اشتیاقِ تو بسوزد؟

نکته ادبی: فراق واژه‌ای کلیدی در ادبیات عرفانی و عاشقانه به معنای دوری از معشوق.

جان من بستان به فضل ای دادگر زانک من طاقت نمی دارم دگر

ای دادگر، جانِ مرا بگیر، چرا که دیگر طاقتِ این همه رنج را ندارم.

نکته ادبی: دادگر صفتی برای خداوند است که در اینجا به عنوانِ قاضیِ نهایی درخواستِ مرگ به او می‌شود.

همچنین می گفت تا خاموش شد در میان خامشی بیهوش شد

او همین‌طور با خود حرف می‌زد تا اینکه سکوت کرد و در میانِ آن سکوت، از هوش رفت.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ مرحله‌یِ ورود به بی‌هوشی از شدتِ غم.

عاقبت پیک عنایت در رسید شکر ما بعد شکایت در رسید

سرانجام پیکِ رحمت و عنایتِ الهی از راه رسید و شادی و گشایش، پس از آن دورانِ تلخِ شکایت و ناله پدیدار شد.

نکته ادبی: استعاره از لطفِ الهی که در قالبِ پیک یا پیام‌آور تجسم یافته است.

چون ز حد بگذشت درد پادشاه بود پنهان آن وزیر آن جایگاه

وقتی درد و اندوهِ پادشاه از حد گذشت، آن وزیر که از ابتدا آن پسر را پنهان کرده بود، وارد عمل شد.

نکته ادبی: این بیت گره‌گشایی داستان است که مشخص می‌شود پسر کشته نشده است.

شد بیاراست آن پسر را در نهان پس فرستادش بر شاه جهان

او آن پسر را که در خفا نگهداری می‌کرد، آراست و آماده کرد و نزدِ شاهِ جهان فرستاد.

نکته ادبی: آراستن نشان‌دهنده احیایِ زیبایی و بازگشتِ پسر به وضعیتِ اولیه است.

آمد از پرده برون چون مه ز میغ پیش خسرو رفت با کرباس و تیغ

آن پسر همچون ماه که از میان ابر بیرون می‌آید، از پرده بیرون آمد و با لباسِ ساده و شمشیر نزدِ پادشاه رفت.

نکته ادبی: تشبیه ماه به ابر برای توصیف چهره‌یِ پسر که از خفا خارج شده است.

در زمین افتاد پیش شهریار همچو باران اشک می بارید زار

او در برابر پادشاه بر زمین افتاد و با زاری اشک می‌ریخت؛ اشکی که مانند باران سرازیر بود.

نکته ادبی: بارانِ اشک تشبیهی رایج برای گریه‌یِ شدید.

چون بدید آن ماه را شاه جهان می ندانم تا چه گویم این زمان

وقتی پادشاه جهان، آن شخص زیبا و درخشان (پسر) را دید، من دیگر نمی‌دانم در توصیف آن لحظه چه بگویم.

نکته ادبی: واژه ماه استعاره از زیبایی مطلق یا تجلی حقیقت است و شاه جهان مقامی رفیع در سیر و سلوک را نمایندگی می‌کند.

شاه در خاک و پسر در خون فتاد کس چه داند کین عجایب چون فتاد

پادشاه در خاک افتاد و پسر در خون خود غلتید؛ چه کسی می‌داند که این واقعه‌ی شگفت‌انگیز چگونه رخ داد؟

نکته ادبی: خاک و خون استعاره از فنا و گذشتن از تعلقات دنیوی برای رسیدن به مقام برتر است.

هرچ گویم بعد ازین ناگفتنیست در چو در قعرست هم ناسفتنیست

هرچه بعد از این بگویم، گفتنی نیست؛ همچون مرواریدی که در قعر دریاست و دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسد تا آن را سوراخ کند (برای استفاده).

نکته ادبی: اشاره به مروارید در قعر دریا، تمثیلی از اسرار نهان و نایافتنیِ حقیقت است که با کلام عادی قابل بیان نیست.

شاه چون یافت از فراق او خلاص هر دو خوش رفتند در ایوان خاص

شاه وقتی از رنجِ جدایی رهایی یافت، هر دو با آرامش و شادی به جایگاهِ خلوتگاهِ الهی وارد شدند.

نکته ادبی: ایوان خاص در اینجا کنایه از حریم قرب الهی یا مقام فنا است که جایگاهِ ویژگان است.

بعد ازین کس واقف اسرار نیست زانک اینجا موضع اغیار نیست

از این پس هیچ‌کس از اسرار این مقام باخبر نیست، زیرا اینجا جایگاه غریبه‌ها و نااهلان نیست.

نکته ادبی: اغیار به معنای کسانی است که از حقیقت دورند و به مقام معرفت نرسیده‌اند.

آنچ آن یک گفت آن دیگر شنود کور دید آن حال، گوش کر شنود

آنچه آن یکی گفت، دیگری دریافت؛ در این مقام، انسان کور حقیقت را می‌بیند و انسان کر، سخن حق را می‌شنود.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس (متناقض‌نما) در دیدنِ کور و شنیدنِ کر به کار رفته تا قدرت ادراکِ قلبی را فراتر از حواس پنج‌گانه بیان کند.

من کیم آنرا که شرح آن دهم ور دهم آن شرح خط برجان دهم

من چه کسی هستم که بخواهم آن حقیقت را شرح دهم؟ و اگر هم شرح دهم، در واقع با این کار جان خود را به نابودی می‌کشم.

نکته ادبی: خط بر جان دادن، کنایه از نابود کردن خود یا فدا کردن جان در راهِ سخن گفتن از امور ممنوعه و متعالی است.

نارسیده چون دهم آن شرح من تن زنم چون مانده ام در طرح من

چون خودم به این مقام نرسیده‌ام، چگونه آن را شرح دهم؟ در همین وضعیتی که هستم مانده‌ام و سکوت می‌کنم.

نکته ادبی: طرح در اینجا به معنای وضعیت، وضعیتِ گرفتاری یا جایگاهِ کنونی شاعر است.

گر اجازت باشد از پیشان مرا زود فرمایند شرح آن مرا

اگر از سوی پیشوایان و بزرگان این راه به من اجازه داده شود، آنگاه شرحِ آن را برایم می‌گویند.

نکته ادبی: پیشان به معنای پیشینیان، بزرگان یا رهبرانِ طریقِ عرفان است.

چون سر یک موی نیست این جایگاه جز خموشی روی نیست این جایگاه

چون این جایگاه (مقامِ قرب الهی) حتی از مویی هم باریک‌تر و دقیق‌تر است، راهی جز سکوت برای مواجهه با آن وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به صراط مستقیم یا باریکیِ مرزِ حقیقت که نادقیق بودنِ کلام را برنمی‌تابد.

نیست ممکن آنک یابد یک زمان جز خموشی گوهری تیغ زفان

ممکن نیست که کسی در برابر تیزیِ کلام و زبان، گوهری گران‌بها‌تر از سکوت بیابد.

نکته ادبی: تیغِ زفان کنایه از آسیب‌زا بودنِ کلام و لغزشِ زبان در بیان اسرار است.

گرچه سوسن ده زفان بیش آمدست عاشق خاموشی خویش آمدست

اگرچه گل سوسن ده زبان (گلبرگ) دارد، اما عاشقِ راستین، خاموشی را برای خود برگزیده است.

نکته ادبی: سوسن در ادب فارسی نمادِ پرگویی و کنایه از گلی است که گلبرگ‌هایش شبیه زبان است، اما شاعر آن را با سکوتِ عارفانه تقابل می‌دهد.

این زمان باری سخن کردم تمام کار باید، چند گویم، والسلام

این بار دیگر سخن را به پایان می‌برم؛ کار و عمل لازم است، چقدر حرف بزنم؟ خداحافظ.

نکته ادبی: والسلام در پایانِ ابیات، نشان‌دهنده قطعِ کلام و دعوت به سلوک عملی است.