منطق‌الطیر - سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ

عطار

حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند

عطار
یوسفی کانجم سپندش سوختند ده برادر چون ورا بفروختند
مالک دعرش چو زیشان می خرید خط ایشان خواست، کار زان می خرید
خط ستد زان قوم هم بر جایگاه پس گرفت آن ده برادر را گواه
چون عزیز مصر یوسف را خرید آن خط پر غدر با یوسف رسید
عاقبت چون گشت یوسف پادشاه ده برادر آمدند آن جایگاه
روی یوسف باز می نشناختند خویش را در پیش او انداختند
خویشتن را چارهٔ جان خواستند آب خود بردند تا نان خواستند
یوسف صدیق گفت ای مردمان من خطی دارم به عبرانی زبان
می نیارد خواند از خیلم کسی گر شما خوانید نان به خشم بسی
جمله عبری خوان بدند واختیار شادمان گفتند شاها خط بیار
کور دل باد آنک این حال از حضور قصهٔ خود نشنود چند از غرور
خط ایشان یوسف ایشان را بداد لرزه بر اندام ایشان برفتاد
نه خطی زان خط توانستند خواند نه حدیثی نیز دانستند راند
جمله از غم در تأسف ماندند مبتلای کار یوسف ماندند
سست شد حالی زبان آن همه شد ز کار سخت جان آن همه
گفت یوسف گوییی بی هش شدید وقت خط خواندن چرا خامش شدید
جمله گفتندش که ما و تن زدن به ازین خط خواندن و گردن زدن
چون نگه کردند آن سی مرغ زار در خط آن رقعهٔ پر اعتبار
هرچ ایشان کرده بودند آن همه بود کرده نقش تا پایان همه
آن همه خود بود سخت این بود لیک کان اسیران چون نگه کردند نیک
رفته بودند و طریقی ساخته یوسف خود را به چاه انداخته
جان یوسف را به خواری سوخته وانگه او را بر سری بفروخته
می ندانی تو گدای هیچ کس می فروشی یوسفی در هر نفس
یوسفت چون پادشه خواهد شدن پیشوای پیشگه خواهد شدن
تو به آخر هم گدا، هم گرسنه سوی او خواهی شدن هم برهنه
چون از و کار تو بر خواهد فروخت از چه او را رایگان باید فروخت
جان آن مرغان ز تشویر و حیا شد حیای محض و جان شد توتیا
چون شدند از کل کل پاک آن همه یافتند از نور حضرت جان همه
باز از سر بندهٔ نو جان شدند باز از نوعی دگر حیران شدند
کرده و ناکردهٔ دیرینه شان پاک گشت و محو گشت از سینه شان
آفتاب قربت از پیشان بتافت جمله را از پرتو آن جان بتافت
هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
در تحیر جمله سرگردان شدند باز از نوعی دگر حیران شدند
خویش را دیدند سیمرغ تمام بود خود سیمرغ سی مرغ مدام
چون سوی سیمرغ کردندی نگاه بود این سیمرغ این کین جایگاه
ور بسوی خویش کردندی نظر بود این سیمرغ ایشان آن دگر
ور نظر در هر دو کردندی بهم هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم
بود این یک آن و آن یک بود این در همه عالم کسی نشنود این
آن همه غرق تحیر ماندند بی تفکر وز تفکر ماندند
چون ندانستند هیچ از هیچ حال بی زفان کردند از آن حضرت سوال
کشف این سر قوی در خواستند حل مایی و توی درخواستند
بی زفان آمد از آن حضرت خطاب کاینه ست این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند درو جان و تن هم جان و تن بیند درو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی درین آیینه پیدا آمدید
گر چل و پنجاه مرغ آیید باز پرده ای از خویش بگشایید باز
گرچه بسیاری به سر گردیده اید خویش را بینید و خود را دیده اید
هیچ کس را دیده بر ما کی رسد چشم موری بر ثریا کی رسد
دیده موری که سندان برگرفت پشهٔ پیلی به دندان برگرفت
هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود
این همه وادی که از پس کرده اید وین همه مردی که هر کس کرده اید
جمله در افعال مایی رفته اید وادی ذات صفت را خفته اید
چون شما سی مرغ حیران مانده اید بی دل و بی صبر و بی جان مانده اید
ما به سیمرغی بسی اولیتریم زانک سیمرغ حقیقی گوهریم
محو ما گردید در صد عز و ناز تا به ما در خویش را یابید باز
محو او گشتند آخر بر دوام سایه در خورشید گم شد والسلام
تا که می رفتند و می گفت این سخن چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد ره رو و ره برنماند و راه شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه عرفانی، با بهره‌گیری از حکایت یوسف و برادرانش به عنوان تمثیلی برای خودشناسی، به ماجرای رسیدن مرغانِ سالک به بارگاه سیمرغ می‌پردازد. شاعر در این روایت نشان می‌دهد که چگونه حجاب‌های نفسانی و غرور، مانع از درک حقیقت می‌شود و در نهایت، با کنار رفتن پرده‌ها، سالک درمی‌یابد که آن حقیقتی که در جستجویش بوده، همواره در وجود خود او نهفته بوده است.

مفهوم بنیادین در این ابیات، وحدت وجود و بازتابِ حقیقت در آینه جان است. سیمرغ که مظهر حق‌تعالی است، همچون آینه‌ای عمل می‌کند که هر کس در برابر آن قرار گیرد، چهره خود را می‌بیند. در واقع، سی‌مرغی که پس از رنج و مرارت به سرمنزل مقصود رسیده‌اند، در حیرتی عظیم درمی‌یابند که خود، همان حقیقتِ واحد (سیمرغ) هستند که در کثرتِ وجودشان جلوه‌گر شده است.

معنای روان

یوسفی کانجم سپندش سوختند ده برادر چون ورا بفروختند

یوسفی که برادرانش برایش نقشه کشیدند و او را به خاک سیاه نشاندند، همان ده برادری بودند که او را به بردگی فروختند.

نکته ادبی: سپند سوختن کنایه از حیله و نیرنگ به کار بردن برای کسی است.

مالک دعرش چو زیشان می خرید خط ایشان خواست، کار زان می خرید

مالک (خریدار یوسف) وقتی او را از برادران خرید، سندی از آن‌ها گرفت تا کارش را با اطمینان انجام داده باشد.

نکته ادبی: کار زان می‌خرید یعنی با اتکا به آن سند، معامله را مستحکم می‌کرد.

خط ستد زان قوم هم بر جایگاه پس گرفت آن ده برادر را گواه

در همان لحظه معامله، از آن گروه سند گرفت و آن ده برادر را به عنوان شاهد بر این فروش گواه گرفت.

نکته ادبی: خط ستدن به معنای سند گرفتن و مکتوب کردن تعهد است.

چون عزیز مصر یوسف را خرید آن خط پر غدر با یوسف رسید

وقتی عزیز مصر یوسف را خرید، آن سند پر از حیله و نیرنگ نیز همراه یوسف به دست عزیز رسید.

نکته ادبی: غدر در اینجا به معنای خیانت و فریبکاری است.

عاقبت چون گشت یوسف پادشاه ده برادر آمدند آن جایگاه

سرانجام وقتی یوسف به پادشاهی رسید، آن ده برادر (برای طلب نان) به درگاه او آمدند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی ملاقات برادران یوسف در مصر.

روی یوسف باز می نشناختند خویش را در پیش او انداختند

آن‌ها چهره یوسف را باز نشناختند و از سر استیصال خود را در برابر او افکندند.

نکته ادبی: تغییر ظاهری یوسف با گذشت زمان یا شکوه پادشاهی باعث عدم شناسایی شد.

خویشتن را چارهٔ جان خواستند آب خود بردند تا نان خواستند

آن‌ها برای نجات جان خود به التماس افتادند و در حالی که آبروی خود را برده بودند، تقاضای نان کردند.

نکته ادبی: آب خود بردند کنایه از ذلیل شدن و آبرو ریختن است.

یوسف صدیق گفت ای مردمان من خطی دارم به عبرانی زبان

یوسفِ صدیق به آن‌ها گفت ای مردم، من سندی به زبان عبری دارم.

نکته ادبی: خط به زبان عبری اشاره به ریشه و هویت اصلی یوسف دارد.

می نیارد خواند از خیلم کسی گر شما خوانید نان به خشم بسی

از میان سپاهیان من کسی نمی‌تواند آن را بخواند؛ اگر شما می‌توانید آن را بخوانید، نان بسیاری به شما خواهم داد.

نکته ادبی: خشم در اینجا به معنای بخشش و عطای زیاد است.

جمله عبری خوان بدند واختیار شادمان گفتند شاها خط بیار

آن‌ها که همگی به زبان عبری مسلط بودند، با شادی گفتند ای پادشاه، آن سند را بیاور.

نکته ادبی: اختیار به معنای توانایی و تسلط است.

کور دل باد آنک این حال از حضور قصهٔ خود نشنود چند از غرور

کور دل است کسی که از روی غرور، این ماجرا را بشنود و از آن عبرت نگیرد.

نکته ادبی: غرور در اینجا به معنای غفلت و خودپسندی است که مانع دیدن حقیقت می‌شود.

خط ایشان یوسف ایشان را بداد لرزه بر اندام ایشان برفتاد

یوسف سند خودشان را به دستشان داد و ناگهان لرزه بر اندام آن‌ها افتاد.

نکته ادبی: لرزه بر اندام افتادن نشانه ترس و فروپاشی روانی از افشای گناه است.

نه خطی زان خط توانستند خواند نه حدیثی نیز دانستند راند

نه توانستند آن خط را بخوانند و نه توانستند حتی کلمه‌ای حرف بزنند.

نکته ادبی: تضاد میان توانایی خواندن (در ظاهر) و ناتوانی از خواندن (در باطن به دلیل ترس).

جمله از غم در تأسف ماندند مبتلای کار یوسف ماندند

همه از شدت اندوه و تأسف درماندند و در کار یوسف گرفتار شدند.

نکته ادبی: مبتلای کار شدن کنایه از درگیر شدن در پیامد اعمال گذشته است.

سست شد حالی زبان آن همه شد ز کار سخت جان آن همه

زبان همه آن‌ها از گفتار بازماند و از شدت سختیِ این موقعیت، جانشان به لب رسید.

نکته ادبی: سست شدن زبان کنایه از لال شدن و بهت‌زدگی است.

گفت یوسف گوییی بی هش شدید وقت خط خواندن چرا خامش شدید

یوسف گفت گویا بی‌هوش شده‌اید؛ چرا وقتی نوبت به خواندن این نوشته رسید، خاموش شدید؟

نکته ادبی: خاموش شدن در اینجا کنایه از اعترافِ ناخواسته و ترس است.

جمله گفتندش که ما و تن زدن به ازین خط خواندن و گردن زدن

همه به او گفتند که سکوت کردن و دم بر نیاوردن، برای ما بهتر از خواندن این نامه و گردن زده شدن است.

نکته ادبی: گردن زدن کنایه از مجازات سنگین برای خیانت گذشته است.

چون نگه کردند آن سی مرغ زار در خط آن رقعهٔ پر اعتبار

وقتی آن سی مرغِ زار و رنج‌دیده، به دقت به آن نوشته‌ی معتبر نگاه کردند،

نکته ادبی: سی مرغ اشاره به سالکان راه حق دارد که اکنون در برابر حقیقت قرار گرفته‌اند.

هرچ ایشان کرده بودند آن همه بود کرده نقش تا پایان همه

دیدند که هرچه در گذشته انجام داده بودند، تا پایانِ ماجرا در آن نوشته نقش بسته است.

نکته ادبی: نقش بستن به معنای ثبت شدن اعمال در نامه اعمال است.

آن همه خود بود سخت این بود لیک کان اسیران چون نگه کردند نیک

همه آن کارها در اصل دشوار بود، اما وقتی آن اسیران به دقت نگریستند، متوجه نکته عمیقی شدند.

نکته ادبی: سخت بودن کارها به معنای سنگینیِ بار گناهان است.

رفته بودند و طریقی ساخته یوسف خود را به چاه انداخته

آن‌ها خودشان چاره‌ای اندیشیده و مسیری ساخته بودند تا یوسف را به چاه بیندازند.

نکته ادبی: اشاره به توطئه برادران یوسف که در اینجا نمادِ مانع‌تراشی نفس در مسیر حقیقت است.

جان یوسف را به خواری سوخته وانگه او را بر سری بفروخته

جان یوسف را به خواری کشاندند و او را به بهایی اندک فروختند.

نکته ادبی: فروختن در اینجا کنایه از نادیده گرفتن ارزش‌های معنوی است.

می ندانی تو گدای هیچ کس می فروشی یوسفی در هر نفس

تو ای انسان، مگر نمی‌دانی که نباید گدای هیچ‌کس باشی؟ تو مدام در حال فروختنِ یوسفِ وجود خویش هستی.

نکته ادبی: یوسفِ وجود استعاره از روحِ الهی و فطرتِ پاکِ انسان است.

یوسفت چون پادشه خواهد شدن پیشوای پیشگه خواهد شدن

وقتی یوسفِ درونت به پادشاهی و مقام والا برسد، پیشوای همگان خواهد شد.

نکته ادبی: پادشه شدنِ یوسف نماد کمالِ معنوی است.

تو به آخر هم گدا، هم گرسنه سوی او خواهی شدن هم برهنه

اما تو در نهایت، گدا و گرسنه و تهیدست به سوی او خواهی رفت.

نکته ادبی: اشاره به عاقبتِ کسانی که سرمایه‌های معنوی خود را هدر داده‌اند.

چون از و کار تو بر خواهد فروخت از چه او را رایگان باید فروخت

وقتی قرار است کار تو توسط او (حق) سامان یابد، چرا باید یوسفِ خود را به مفت و رایگان بفروشی؟

نکته ادبی: رایگان فروختن کنایه از تباه کردن عمر و ارزش‌های انسانی است.

جان آن مرغان ز تشویر و حیا شد حیای محض و جان شد توتیا

جانِ آن مرغان از شدت شرمساری و حیا، ذوب شد و به هیچ بدل گشت.

نکته ادبی: توتیا شدن کنایه از نابودی و فنا شدن در برابر جلال حق است.

چون شدند از کل کل پاک آن همه یافتند از نور حضرت جان همه

وقتی از آلودگی‌های نفسانی پاک شدند، جانشان از نورِ حضرت حق بهره‌مند شد.

نکته ادبی: از کلِ کل پاک شدن به معنای تطهیر کامل از تعلقات است.

باز از سر بندهٔ نو جان شدند باز از نوعی دگر حیران شدند

دوباره از نو زندگانی یافتند و از نوعی دیگر در حیرت فرو رفتند.

نکته ادبی: حیرت مرحله‌ای است که عقل در برابر عظمت الهی از کار می‌افتد.

کرده و ناکردهٔ دیرینه شان پاک گشت و محو گشت از سینه شان

تمام کرده‌ها و ناکرده‌های گذشته‌شان، پاک و از دل‌هایشان زدوده شد.

نکته ادبی: محو شدن اعمال گذشته نشانگرِ توبه واقعی و پذیرش در درگاه حق است.

آفتاب قربت از پیشان بتافت جمله را از پرتو آن جان بتافت

آفتابِ قرب الهی بر آن‌ها تابید و از پرتو آن، جانِ تازه‌ای در وجودشان درخشید.

نکته ادبی: آفتابِ قربت استعاره از تجلی خداوند بر سالک است.

هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان

از انعکاس چهره‌ی سیمرغِ جهان، سیمرغ را در وجودِ خود مشاهده کردند.

نکته ادبی: سیمرغ در اینجا مظهر خداوند است که در آینه جان سالک جلوه می‌کند.

چون نگه کردند آن سی مرغ زود بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

چون با دقت نگریستند، دیدند که این سی مرغ، بدون شک همان سیمرغ هستند.

نکته ادبی: اوج داستان: کشفِ وحدت میان خود و حقیقت.

در تحیر جمله سرگردان شدند باز از نوعی دگر حیران شدند

در بهت و حیرت سرگردان شدند و از نوعی دیگر شگفت‌زده گشتند.

نکته ادبی: تحیر در ادبیات عرفانی مرحله‌ای فراتر از شناخت عقلی است.

خویش را دیدند سیمرغ تمام بود خود سیمرغ سی مرغ مدام

دیدند که خودشان تماماً سیمرغ هستند؛ یعنی سیمرغ همواره همان سی مرغ بوده است.

نکته ادبی: بازی زبانی با واژه سی-مرغ که با سیمرغ هم‌آواست.

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه بود این سیمرغ این کین جایگاه

وقتی به سیمرغ نگاه می‌کردند، او را در آن جایگاه می‌دیدند.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ ظاهری که در حالِ فنا از بین می‌رود.

ور بسوی خویش کردندی نظر بود این سیمرغ ایشان آن دگر

و اگر به خویشتن نظر می‌کردند، آنجا هم سیمرغ را می‌دیدند (و نه خود را).

نکته ادبی: فنای فی الله که در آن سالک غیر از حق چیزی نمی‌بیند.

ور نظر در هر دو کردندی بهم هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

و اگر به هر دو هم‌زمان نگاه می‌کردند، هر دو یکی بودند، بدون هیچ کم و کاستی.

نکته ادبی: وحدت وجود که در آن کثرت به وحدت می‌انجامد.

بود این یک آن و آن یک بود این در همه عالم کسی نشنود این

این یکی، آن یکی بود و آن یکی، این بود؛ حقیقتی که در هیچ جای جهان کسی نشنیده است.

نکته ادبی: این پارادوکس نشان‌دهنده شکستنِ مرزهای من و توست.

آن همه غرق تحیر ماندند بی تفکر وز تفکر ماندند

همه غرق در حیرت شدند، بی آنکه فکر کنند یا حتی توان فکر کردن داشته باشند.

نکته ادبی: سکوت و حیرت، آخرین مرحله درک حقیقت است.

چون ندانستند هیچ از هیچ حال بی زفان کردند از آن حضرت سوال

چون هیچ چیز را در آن حال درک نمی‌کردند، بی‌زبان (و با زبان حال) از آن درگاه پرسیدند:

نکته ادبی: بی‌زبان پرسیدن، اشاره به زبان دل و مکاشفه قلبی دارد.

کشف این سر قوی در خواستند حل مایی و توی درخواستند

خواستار کشف این راز شدند و خواستند بدانند که قضیه من و تو چیست.

نکته ادبی: مایی و تویی نماد جدایی و دوگانگی میان خدا و خلق است.

بی زفان آمد از آن حضرت خطاب کاینه ست این حضرت چون آفتاب

بی‌آنکه زبانی به کار رود، از آن درگاه خطاب آمد که این حضرت، همچون آینه‌ای برای خورشید است.

نکته ادبی: آینه نماد بازتاب حقیقت الهی در جان آدمی است.

هر که آید خویشتن بیند درو جان و تن هم جان و تن بیند درو

هر کس که به این آینه بنگرد، خود را در آن می‌بیند؛ جان و تنِ خود را در آن مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: انسان به اندازه ظرفیت وجودی‌اش خدا را درک می‌کند.

چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی درین آیینه پیدا آمدید

چون شما سی مرغ به اینجا آمدید، در این آینه نیز سی صورت پیدا شد.

نکته ادبی: تمثیل آینه برای تبیینِ چگونگی رویت حق.

گر چل و پنجاه مرغ آیید باز پرده ای از خویش بگشایید باز

اگر چهل یا پنجاه مرغ هم بیایید، باز هم خودتان را در آینه خواهید دید و حجابی از خود را کنار خواهید زد.

نکته ادبی: حجابِ خویش، همان نفسانیت است که مانع دیدن حقیقت است.

گرچه بسیاری به سر گردیده اید خویش را بینید و خود را دیده اید

اگرچه سختی‌های بسیاری کشیده‌اید، اما در نهایت خودتان را دیده‌اید و خود را شناخته‌اید.

نکته ادبی: هدف از سلوک، خودشناسی است که به خداشناسی می‌انجامد.

هیچ کس را دیده بر ما کی رسد چشم موری بر ثریا کی رسد

چشم هیچ‌کس به حقیقتِ ما نمی‌رسد؛ مگر چشم مورچه می‌تواند به ثریا (ستاره‌ای دوردست) برسد؟

نکته ادبی: تضاد میان مور و ثریا نماد محدودیتِ ادراکِ بشری در برابر عظمت لایتناهی است.

دیده موری که سندان برگرفت پشهٔ پیلی به دندان برگرفت

چگونه دیده مورچه‌ای که سندان و پیل را به دندان می‌کشد، می‌تواند به ثریا برسد؟ (تمثیلی از ضعف ادراک در برابر عظمت).

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ فاصله زمین تا آسمان (حق تا خلق).

هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود

هر آنچه تصور می‌کردی، حقیقت نبود؛ و آنچه شنیدی و گفتی، باز هم حقیقت نبود.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان و تصوراتِ بشری از وصفِ ذات حق.

این همه وادی که از پس کرده اید وین همه مردی که هر کس کرده اید

شما که این همه راه پرخطر و وادی‌های دشوار را پشت سر گذاشته‌اید و در این مسیر طولانی، چنین مردانگی و شجاعتی از خود نشان داده‌اید،

نکته ادبی: واژه 'وادی' در عرفان به معنای منازل هفت‌گانه سلوک است. عبارت 'از پس کرده‌اید' کنایه از طی کردن و پشت سر نهادنِ مراحل است.

جمله در افعال مایی رفته اید وادی ذات صفت را خفته اید

هنوز درگیرِ افعال و کارهای خود هستید و در واقع، حقیقتِ اصلی که همان ذاتِ هستی است را نادیده گرفته و در آن غفلت کرده‌اید.

نکته ادبی: تضاد میان 'افعال' (کثرت) و 'ذات' (وحدت) در اینجا برای نشان دادنِ ضعفِ سلوک در مراتبِ پایین به کار رفته است.

چون شما سی مرغ حیران مانده اید بی دل و بی صبر و بی جان مانده اید

اکنون که به این مرحله رسیده‌اید، همگی سرگشته و حیران مانده‌اید و از دل و جان و صبرِ خود تهی شده‌اید.

نکته ادبی: حیرت در عرفان، مرتبه‌ای پس از شناخت است که سالک از عظمتِ حق، دچار سکوت و سرگشتگیِ مقدس می‌شود.

ما به سیمرغی بسی اولیتریم زانک سیمرغ حقیقی گوهریم

حقیقت این است که ما بسیار والاتر و برتر از آن وجودی هستیم که شما در ذهن دارید؛ زیرا ما همان حقیقتِ اصیل و گوهرِ یگانه‌ای هستیم که شما در پی آنید.

نکته ادبی: اشاره به ایهام در واژه 'سیمرغ'؛ سی‌مرغ (سی پرنده) در برابر سیمرغ (حقیقتِ واحد و غیبی).

محو ما گردید در صد عز و ناز تا به ما در خویش را یابید باز

اگر می‌خواهید خودِ حقیقی‌تان را دوباره بازیابید، باید در ما محو شوید و تمامِ غرور و خودخواهی‌هایتان را کنار بگذارید.

نکته ادبی: دعوت به 'محو' یا همان فنایِ در حق، برای رسیدن به بقایِ حقیقی که در ادامه می‌آید.

محو او گشتند آخر بر دوام سایه در خورشید گم شد والسلام

در نهایت، آنان برای همیشه در حقیقتِ حق فانی شدند؛ همان‌طور که سایه در برابر خورشید ناپدید می‌شود و دیگر اثری از آن نمی‌ماند، کار تمام شد.

نکته ادبی: تشبیه 'سایه در خورشید' یکی از دقیق‌ترین تمثیل‌ها برای تبیینِ رابطه مخلوق و خالق در عرفان وحدت وجود است.

تا که می رفتند و می گفت این سخن چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن

هنگامی که آنان به مقصد رسیدند و این سخن حق را شنیدند، دیگر نه آغاز و نه پایانی باقی ماند؛ همه چیز در هم ادغام شد.

نکته ادبی: عبارت 'نه سر ماند و نه بن' کنایه از حذفِ دوتایی‌ها (دوئالیسم) و رسیدن به ساحتِ بی‌زمانی و بی‌مکانی است.

لاجرم اینجا سخن کوتاه شد ره رو و ره برنماند و راه شد

ناچار اینجا دیگر جایی برای حرف زدن باقی نماند، چرا که با رسیدن به کمال، دیگر نه رهروی وجود داشت، نه راهنمایی و نه راهی؛ همه یکی شدند.

نکته ادبی: این بیت اوجِ فنای عرفانی است؛ جایی که حتی مفاهیمِ 'راه' و 'رهبر' که واسطه‌هایِ رسیدن به مقصد بودند، در مقصد هضم می‌شوند.