دیوان اشعار - ترجیعات

عطار

شمارهٔ ۳

عطار
کی باشد ازین نشیب نمناک دل خیمهٔ جان زند برافلاک
بستاند عقل جوهر از جان بفشاند روح دامن از خاک
وین خیمهٔ چار طاق ایوان در حلقهٔ عاشقان زند چاک
زهر است مزاج چار عنصر امید خلاص ازو چو تریاک
عشق است براق جان درین راه تن کیست طفیلیی به فتراک
آن لحظه که جان شود خرامان در هودج کبریا بر افلاک
بر نغمهٔ ارغنون توحید رقاص چو صوفیان چالاک
دست اندازان و پای کوبان در محفل قدسیان طربناک
از نام و نشان و دل مجرد وز هستی و نیستی تن پاک
نی از صفت بهیمیش وهم نی از حجب طبیعیش باک
در مرتبهٔ کمال کلی ساکن شده است و خرم الاک
در ظل سرادقات الفت راهی طلبد به سر وحدت
هرگز بود ای رفیق والا وارسته تو از منی و از ما
من سایه صفت فتاده بر خاک فارغ ز کشاکش تمنا
تو باز گشاده بال همت در خوف هوای لا و الا
افراخته رایت جلالت بر طرهٔ هفت سقف مینا
تکیه زده همچو پادشاهان بر اوج سریر چرخ خضرا
وز حجرهٔ تنگ آفرینش بیرون زده رخت دل به صحرا
بربود نقاب ما سوی الله از چشم خرد در آن تماشا
در شعلهٔ نور عشق یکرنگ با لمعهٔ برق حسن یکتا
آزاد زبند امر تکلیف ایمن ز فضولی من و ما
در جذبهٔ وصل یار از آن سان شبنم که فتد درون دریا
چون قطره ازین رجوع رجعت یک لحظه بدان شد آمد اینجا
آیا که چه کار و بار بینی آن دم که جمال یار بینی
شهری است وجود آدمی زاد بر باد نهاده شهر بنیاد
باد است که خاک را براند چون باد گذشت خاک استاد
دل خسرو شهر و عقل دستور شهوت چو عوام و خشم جلاد
گر شاه به مشورت وزیر است خرم بود آن بلاد و آزاد
ور هیچ به ضد آن بود کار بنیاد همه به باد برداد
جان گنج طلسم جسم دایم بر گنج ازین طلسم بیداد
گه خازم گنج ایمن و مصلح گه باد به دست رند و شیاد
در بسته به مهر خاتم دین وان مهر به دست عشق همزاد
سلطان چو خزینه نقل فرمود شد شاه و وزیر و شحنه آزاد
شه خانه خراب و شهر خالی از گفت و شنود و بانگ و فریاد
عمال مناصب ولایت هر یک به بلاد دیگر افتاد
در انجمن مقربان است زیرا که بدین قدم نشان است
این خاک ز لطف نور برخاست وانگاه روان شد از چپ و راست
شد جانوری که آشیانش برتر ز ضمیر و وهم داناست
هر لحظه ز فیض و فضل آن نور بزمی و بساط دیگر آراست
سری که فلک نبود محرم بر چهرهٔ او چو روز پیداست
نقدی که خلاصهٔ دو کون است در جنب وجود او مهیاست
مطلوب ظهور سر امر است مقصود وجود نقش اشیاست
درج گهر و کنوز غیب است غواص بحور دین و دنیاست
در کوکبهٔ طلوع آدم منجوق و لوای عز والاست
کین وصف چنین به رمز عشاق بر قد قبای او بود راست
سودازدگان دین و دنیی هرگز شنوند این سخن نی
رفتند سران به بزم سلطان ماندند جنیبه را به دربان
ریحان به ریاض انس پیوست بردند سفال را به خمدان
پروردهٔ طبع گشت خاموش نو بردهٔ فهم شد سخندان
شد قطره محیط و ذره خورشید از محو صفات صنع یزدان
آثار خصال جسم گم شد در مطلع نور قرب جانان
تا قطرهٔ شبنم سحرگاه بر روضهٔ وصل اوست غلتان
در پردهٔ نیستی هم آواز چون نالهٔ نیم خواب مستان
چون هیچ نشان نیابی از خود تیری به نشان راست بنشان
چون سوخت سپند خوش برآسود مشکی مکن از جمال خوبان
در نسخهٔ کیمیای توحید خواندم که فناست مغز ایمان
این است سخن که تا توانی خود را ز برون در نمانی
آن کیست بر آن سپهر اعظم وان کیست ورای هر دو عالم
از خاک یکی سواد افتد وز آب درو بلاد احکم
کم کار ولی درو جهان گم کم نام ولی دو کون ازو کم
در نور جبینش حج اکبر در نقش نگینش اسم اعظم
جایی مرو و به خود فرو شو در نسخهٔ توست این لغت ضم
در حرف نخست باز یابی اسرار زمین و آسمان هم
گر بر سر سر این معما افتاد دلت زهی مکرم
خوش باد شب و خجسته روزت رو رو که جهان شدت مسلم
گنگ از دل درج سر به مسمار چون شرح دهد زبان گنگم
یک ذره سپهر و هفت خورشید یک نم ز شراب چارکون یم
عطار ز سر عشق بر گوی انوار صفات و ذات مبهم
تو نور هوای آن جهانی بر خاک فتاده ناگهانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بلند، شرح‌حالِ عرفانیِ مسافری است که جانش از زندانِ تن و خاک‌دانِ دنیا به سوی عالم معنا در پرواز است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ نغز، از جمله تشبیه بدن به شهری که پادشاه (دل) و وزیر (عقل) دارد، هجرتِ روح را از قیدوبندِ «من و ما» و صفاتِ حیوانی به سوی فنای در ذاتِ خداوند تبیین می‌کند.

در نهایت، این کلام، دعوت به وارستگی و گذشتن از تمایلاتِ نفسانی است؛ گویی که سالک باید با رها کردنِ بارِ سنگینِ هستیِ مجازی، چون قطره‌ای در اقیانوسِ بیکرانِ حق مستغرق شود و به آرامشِ ابدی دست یابد.

معنای روان

کی باشد ازین نشیب نمناک دل خیمهٔ جان زند برافلاک

چه زمانی فرا می‌رسد که روح از این جایگاهِ پست و ناپاکِ دنیوی که همان بدن است رهایی یابد و خیمه هستی خود را در آسمان‌ها برپا کند؟

نکته ادبی: نشیب نمناک کنایه از عالم مادی و بدن است که در برابر علوِ آسمانی، نشان از پستی و محدودیت دارد.

بستاند عقل جوهر از جان بفشاند روح دامن از خاک

زمانی که عقل از جان حقیقتِ اشیا را دریافت کند و روح دامنِ خود را از آلودگی‌های این خاکدانِ دنیوی پاک کند.

نکته ادبی: افشاندن دامن از خاک، کنایه از بیزاری جستن از تعلقات مادی است.

وین خیمهٔ چار طاق ایوان در حلقهٔ عاشقان زند چاک

و این بدن که همچون خیمه‌ای با چهار ستون (چهار عنصر) بنا شده است، در میان حلقه عاشقانِ حق از هم می‌پاشد و جان آزاد می‌شود.

نکته ادبی: چارطاق ایوان استعاره از کالبد انسانی است که بر چهار عنصر اصلی استوار است.

زهر است مزاج چار عنصر امید خلاص ازو چو تریاک

مزاجِ بدن که از چهار عنصر ترکیب شده، همچون زهر است و تنها راهِ نجات و درمانِ آن، همان پادزهرِ رهایی است.

نکته ادبی: طبعِ انسانی در عرفان به دلیلِ محبوس کردنِ جان، به زهر تشبیه می‌شود.

عشق است براق جان درین راه تن کیست طفیلیی به فتراک

عشق، مرکبِ راهوارِ جان در این مسیر است؛ حال آنکه بدن تنها همراهِ ناچیزی است که مانندِ توبره در کنارِ این راه قرار دارد.

نکته ادبی: براق موجودی افسانه‌ای برای عروج پیامبر است که اینجا نمادِ عشقِ تعالی‌بخش است.

آن لحظه که جان شود خرامان در هودج کبریا بر افلاک

آن لحظه‌ای که جان در سفرِ خود به سوی ملکوت، در هودجِ جلال و بزرگیِ خداوند در آسمان‌ها قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: هودجِ کبریا اشاره به مقام قرب الهی دارد.

بر نغمهٔ ارغنون توحید رقاص چو صوفیان چالاک

در برابرِ نغمه‌های توحید و یگانگی، جان همچون صوفیانِ هوشمند، به رقص و پای‌کوبی درمی‌آید.

نکته ادبی: ارغنون نماد موسیقی و شورِ درونی است که در برابر ندای حق نواخته می‌شود.

دست اندازان و پای کوبان در محفل قدسیان طربناک

جان در این محفلِ قدسیان، با دست‌افشانی و پای‌کوبی، در اوجِ شادی و طرب قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: قدسیان اشاره به ساکنان عالم بالا و فرشتگان دارد.

از نام و نشان و دل مجرد وز هستی و نیستی تن پاک

جان از هر نام و نشانی رها شده و از قیدِ هستی و نیستیِ ظاهریِ تن پاک گشته است.

نکته ادبی: مجرد شدن در عرفان به معنای گسستن از تعلقات است.

نی از صفت بهیمیش وهم نی از حجب طبیعیش باک

نه به صفاتِ حیوانیِ بدن آلوده است و نه از حجاب‌های طبیعیِ تن هراسی دارد.

نکته ادبی: صفتِ بهیمی به غرایزِ حیوانی اشاره دارد.

در مرتبهٔ کمال کلی ساکن شده است و خرم الاک

جان در جایگاهِ کمالِ مطلق، ساکن شده و به خوشبختی و سرورِ جاویدان رسیده است.

نکته ادبی: الاک به معنایِ محلِ اقامت و جایگاه است.

در ظل سرادقات الفت راهی طلبد به سر وحدت

در سایه‌سارِ پرده‌های محبتِ الهی، سالک به دنبال راهی به سوی وحدانیتِ حق می‌گردد.

نکته ادبی: سرادقات به معنای پرده‌ها و سراپرده‌هاست که در عرفان استعاره از مقامِ قرب است.

هرگز بود ای رفیق والا وارسته تو از منی و از ما

ای دوستِ والا مقام، آیا هرگز از قیدِ «من بودن» و «ما بودن» (منیت و تفرقه) رها شده‌ای؟

نکته ادبی: منی و ما کنایه از تفرقه و خودبینی است که مانعِ اتحاد با حق است.

من سایه صفت فتاده بر خاک فارغ ز کشاکش تمنا

من همچون سایه‌ای بر خاک افتاده‌ام و از کشمکش‌ها و آرزوهای دنیوی آسوده‌ام.

نکته ادبی: سایه استعاره از وجودِ ناپایدارِ مادی است.

تو باز گشاده بال همت در خوف هوای لا و الا

اما تو با بال‌هایِ همتِ بلند، در مسیرِ رسیدن به نفیِ وجودِ خود (لا) و اثباتِ حق (الا) در پروازی.

نکته ادبی: لا و الا اشاره به کلمه توحید (لا اله الا الله) است.

افراخته رایت جلالت بر طرهٔ هفت سقف مینا

پرچمِ شکوه و عظمتِ خود را بر بالاترین نقطه آسمان (هفت آسمان) برافراشته‌ای.

نکته ادبی: هفت سقف مینا کنایه از هفت آسمان است.

تکیه زده همچو پادشاهان بر اوج سریر چرخ خضرا

همچون پادشاهان بر تختِ سلطنتِ آسمانِ کبود تکیه زده‌ای.

نکته ادبی: چرخ خضرا کنایه از آسمان است.

وز حجرهٔ تنگ آفرینش بیرون زده رخت دل به صحرا

و از حجره تنگِ آفرینشِ مادی بیرون آمده و دل را به صحرای بی‌کرانِ حقیقت برده‌ای.

نکته ادبی: حجره تنگِ آفرینش کنایه از دنیای مادی است.

بربود نقاب ما سوی الله از چشم خرد در آن تماشا

در آن تماشایِ عظیم، نقاب از چهره آنچه غیرِ خداست، برای چشمِ بصیرتِ تو برداشته شد.

نکته ادبی: ماسوی الله به معنای هر چه غیر از خداست.

در شعلهٔ نور عشق یکرنگ با لمعهٔ برق حسن یکتا

در شعله نورِ عشقِ یگانه، با برقِ حسنِ مطلقِ خداوند یکی شدی.

نکته ادبی: لمعه به معنای درخشش و شعاع نور است.

آزاد زبند امر تکلیف ایمن ز فضولی من و ما

از قیدِ احکامِ تکلیفی رها شده و از فضولی‌ها و خودخواهی‌های بشری ایمن گشته‌ای.

نکته ادبی: آزاد ز بند امر تکلیف اشاره به مقام رهایی عارف از تکلفات ظاهری است.

در جذبهٔ وصل یار از آن سان شبنم که فتد درون دریا

در جذبه‌ی وصالِ یار چنان محو شدی، همانندِ شبنمی که در اقیانوس می‌افتد و گم می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه قطره و دریا بیانگرِ فنایِ عارف در حق است.

چون قطره ازین رجوع رجعت یک لحظه بدان شد آمد اینجا

همانندِ قطره‌ای که به اصلِ خود (دریا) بازگشت، جان نیز به همان جایگاهی که از آن آمده بود، رجعت کرد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «انا لله و انا الیه راجعون» دارد.

آیا که چه کار و بار بینی آن دم که جمال یار بینی

ای جان، چه کار و بار و شکوهی را مشاهده می‌کنی، در آن لحظه‌ای که جمالِ خداوند را می‌بینی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان عظمتِ دیدارِ حق است.

شهری است وجود آدمی زاد بر باد نهاده شهر بنیاد

وجودِ هر انسان شهری است که بر پایه باد (ناپایداری) بنا شده است.

نکته ادبی: شهر وجود آدمی استعاره‌ای برای ساختارِ پیچیده روحی و جسمی انسان است.

باد است که خاک را براند چون باد گذشت خاک استاد

باد است که خاک را به حرکت درمی‌آورد و وقتی باد فرو می‌نشیند، خاک نیز ساکن می‌شود.

نکته ادبی: باد کنایه از نفخه الهی و روح است که به جسمِ خاکی جان می‌بخشد.

دل خسرو شهر و عقل دستور شهوت چو عوام و خشم جلاد

دل، پادشاهِ این شهر است؛ عقل وزیرِ آن است؛ شهوت مانندِ مردمِ عوام و خشم همچون جلادِ شهر است.

نکته ادبی: استعاره سیاسی برای تحلیلِ قوای درونی انسان.

گر شاه به مشورت وزیر است خرم بود آن بلاد و آزاد

اگر پادشاه (دل) با وزیر (عقل) مشورت کند، آن شهرِ وجود آباد و آزاد خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت خردورزی در مدیریتِ نفس.

ور هیچ به ضد آن بود کار بنیاد همه به باد برداد

اما اگر خلافِ این عمل شود، بنیانِ آن شهر به باد می‌رود و ویران می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به عواقبِ پیروی از شهوت و خشم.

جان گنج طلسم جسم دایم بر گنج ازین طلسم بیداد

جان، گنجِ پنهان در طلسمِ جسم است و بر این گنج، به خاطرِ این طلسمِ (بندِ تن) ستم می‌شود.

نکته ادبی: جسم به طلسم تشبیه شده که روح را محبوس کرده است.

گه خازم گنج ایمن و مصلح گه باد به دست رند و شیاد

گاهی نگهبانِ این گنج، عاقل و اصلاح‌گر است و گاهی هم به دستِ افرادِ شیاد و فریبکار می‌افتد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ عقل و شهوت را نشان می‌دهد.

در بسته به مهر خاتم دین وان مهر به دست عشق همزاد

درِ این گنج با مهرِ دین بسته شده و آن مهر در دستِ عشق است که همزادِ جان است.

نکته ادبی: عشق کلیدِ گشایشِ اسرارِ دین و جان است.

سلطان چو خزینه نقل فرمود شد شاه و وزیر و شحنه آزاد

وقتی پادشاه (جان) از بدن کوچ کرد، وزیر (عقل) و شحنه (حس‌ها) هم آزاد می‌شوند.

نکته ادبی: مرگ و رهایی روح از بدن.

شه خانه خراب و شهر خالی از گفت و شنود و بانگ و فریاد

پادشاه (جان) خانه را خراب کرده (از بدن خارج شده) و شهر خالی از هرگونه گفت‌وگو و فریاد می‌شود.

نکته ادبی: خالی شدن شهر کنایه از سکونِ پس از مرگ است.

عمال مناصب ولایت هر یک به بلاد دیگر افتاد

ماموران و مسئولانِ این شهر (قوای بدن)، هر یک به سرزمین و جایگاهِ دیگری پرتاب می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به پراکندگیِ قوای جسمانی پس از مرگ.

در انجمن مقربان است زیرا که بدین قدم نشان است

او در انجمنِ مقربان درگاهِ الهی حضور دارد، چرا که با این قدم‌هایِ استوار، نشانه‌هایی از آن عالم دارد.

نکته ادبی: اشاره به مرتبه والای عارف نزد حق.

این خاک ز لطف نور برخاست وانگاه روان شد از چپ و راست

این کالبد خاکی به لطفِ نورِ الهی برخاست و سپس از هر سو روان و زنده شد.

نکته ادبی: اشاره به دمیده شدنِ روح در کالبد.

شد جانوری که آشیانش برتر ز ضمیر و وهم داناست

موجودی شد که جایگاهش برتر از تصورِ وهم و اندیشه دانایان است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ متعالی انسان کامل.

هر لحظه ز فیض و فضل آن نور بزمی و بساط دیگر آراست

هر لحظه از فیضِ فضلِ آن نورِ ازلی، بزم و جشنی تازه در هستی برپا می‌شود.

نکته ادبی: فیضِ وجودی که مدام در حال تجلی است.

سری که فلک نبود محرم بر چهرهٔ او چو روز پیداست

رازی که حتی فلک هم محرمِ آن نبود، بر چهره او همچون روز روشن است.

نکته ادبی: انسانِ کامل محرمِ اسرار الهی است.

نقدی که خلاصهٔ دو کون است در جنب وجود او مهیاست

گوهری که خلاصه دو عالم است، در وجودِ او آماده و مهیاست.

نکته ادبی: اشاره به انسان به عنوانِ عالم صغیر (خلاصه هستی).

مطلوب ظهور سر امر است مقصود وجود نقش اشیاست

مطلوبِ خدا از آفرینش، ظهورِ امرِ اوست و هدفِ وجود، نقش بستنِ اشیا در آینه هستی است.

نکته ادبی: تبیینِ غایتِ آفرینش.

درج گهر و کنوز غیب است غواص بحور دین و دنیاست

او گنجینه گوهرهای غیبی است و غواصِ دریاهای دین و دنیاست.

نکته ادبی: استعاره غواص برای کسی که به عمقِ معانیِ هستی دست یافته.

در کوکبهٔ طلوع آدم منجوق و لوای عز والاست

در صفِ شکوهِ آفرینشِ آدم، او دارای درفش و پرچمِ بلندِ عزت است.

نکته ادبی: منجوق و لوا نمادِ قدرت و جایگاهِ رفیع است.

کین وصف چنین به رمز عشاق بر قد قبای او بود راست

چرا که این توصیفات به رمز و اشاره، برای عشاق بر قد و قامتِ او به درستی می‌نشیند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه انسانِ کامل شایسته این صفات است.

سودازدگان دین و دنیی هرگز شنوند این سخن نی

کسانی که غرق در سودا و دلبستگی‌های دین و دنیا هستند، هرگز این سخنِ حقیقت را نمی‌شنوند.

نکته ادبی: سودازدگان کنایه از افرادِ غافل و درگیرِ تعلقات.

رفتند سران به بزم سلطان ماندند جنیبه را به دربان

بزرگان به بزمِ سلطان (خدا) راه یافتند و مدعیانِ دروغین (جنیبه) پشت در ماندند.

نکته ادبی: جنیبه اسبِ یدکی است که در اینجا نمادِ همراهانِ پست و بی‌ارزش است.

ریحان به ریاض انس پیوست بردند سفال را به خمدان

ریحان (بندگان پاک) به گلزارِ انسِ الهی پیوست و سفال (آدمیان پست) به انبارِ ضایعات رفت.

نکته ادبی: تضاد میانِ ریحان (ارزش) و سفال (بی‌ارزشی) برای تفکیکِ خوب و بد.

پروردهٔ طبع گشت خاموش نو بردهٔ فهم شد سخندان

آن کس که تنها پرورده طبعِ مادی بود خاموش شد، و کسی که با درکِ تازه، دانا شد، سخنگویِ حقیقت گشت.

نکته ادبی: اشاره به تحولِ وجودی سالک.

شد قطره محیط و ذره خورشید از محو صفات صنع یزدان

قطره به اقیانوس پیوست و ذره به خورشید رسید، از محو شدنِ صفاتِ بشری در صفاتِ خالق.

نکته ادبی: توصیفِ نهاییِ وحدت وجود و فنا.

آثار خصال جسم گم شد در مطلع نور قرب جانان

در پرتو درخشانِ نزدیک شدن به خداوند، تمام آثار ویژگی‌های جسمانی و مادی انسان از بین می‌رود و فراموش می‌شود.

نکته ادبی: خصال به معنای صفات و ویژگی‌های درونی و بیرونی است که در اینجا به معنای تعلقات بشری به کار رفته است.

تا قطرهٔ شبنم سحرگاه بر روضهٔ وصل اوست غلتان

تا زمانی که جانِ تو همچون قطره شبنمِ صبحگاهی، در باغستانِ وصال محبوب، بی‌قرار و در حال حرکت و لرزش است، هنوز به آرامش نرسیده‌ای.

نکته ادبی: روضه به معنای باغ و گلستان است که استعاره از مقام وصال و قرب الهی است.

در پردهٔ نیستی هم آواز چون نالهٔ نیم خواب مستان

در همان مرحله‌ای که گویی به نیستی رسیده‌ای، باید همچون ناله یک فردِ مست در خواب، با صدای ملایم و بی‌‌اختیار، هم‌نوا و هم‌صدا شوی.

نکته ادبی: پرده نیستی اشاره به مقام فنا دارد؛ جایی که منیت انسان محو می‌شود.

چون هیچ نشان نیابی از خود تیری به نشان راست بنشان

وقتی در وجودت هیچ نشانه‌ای از «خودِ» خودت باقی نماند و به پوچیِ منیت پی بردی، آن‌گاه تیرِ مقصودت را دقیق به هدف زده‌ای.

نکته ادبی: نشان در اینجا هم به معنای هدف تیراندازی است و هم به معنای اثر و نشانه وجودی.

چون سوخت سپند خوش برآسود مشکی مکن از جمال خوبان

همان‌طور که دانه اسفند وقتی در آتش می‌سوزد به آرامش و کمال می‌رسد، تو نیز از سوختن در آتش عشق و جمال محبوب، نگران و اندوهگین مباش.

نکته ادبی: سپند (اسفند) نماد سوختن و فدا شدن است که در عرفان برای رسیدن به کمال لازم دانسته می‌شود.

در نسخهٔ کیمیای توحید خواندم که فناست مغز ایمان

در کتابِ شناختِ یگانگیِ خداوند خواندم که مغز و حقیقتِ ایمان، فنا شدن و از بین بردنِ خویشتن است.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از دانشی است که باعث تغییر ماهیت انسان و رسیدن او به کمال می‌شود.

این است سخن که تا توانی خود را ز برون در نمانی

سخن این است که تا می‌توانی بکوش تا بیرونِ درِ حقیقت نمانده و وارد ساحتِ وصال شوی.

نکته ادبی: از برون در ماندن کنایه از نرسیدن به حقیقت و در سطح مادیات باقی ماندن است.

آن کیست بر آن سپهر اعظم وان کیست ورای هر دو عالم

آن کیست که بر فراز آسمان‌های بزرگ است و آن کیست که فراتر از هر دو عالمِ دنیا و آخرت قرار دارد؟

نکته ادبی: پرسشی برای دعوت به تفکر در باب ذات لایتناهی خداوند.

از خاک یکی سواد افتد وز آب درو بلاد احکم

از خاک، سواد و سیاهی (جهان مادی) پدید می‌آید و از آب، سرزمین‌های محکم و استوار (بدن انسان) شکل می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به عناصر تشکیل‌دهنده خلقت بر اساس باورهای قدما که خاک و آب را اجزای اصلی می‌دانستند.

کم کار ولی درو جهان گم کم نام ولی دو کون ازو کم

آن وجودِ کامل، در ظاهر گمنام و کوچک است اما تمام جهان در او گم شده است؛ نامش کوچک است اما هر دو عالم در برابر او ناچیزند.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ ناچیز و باطنِ بزرگ، ویژگی اصلی انسان کامل در عرفان است.

در نور جبینش حج اکبر در نقش نگینش اسم اعظم

در نور پیشانی او، بزرگ‌ترین حج (حج اکبر) نهفته است و در نقشِ نگینِ او، نام اعظم الهی وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه عرفانی انسان کامل که مظهر صفات الهی است.

جایی مرو و به خود فرو شو در نسخهٔ توست این لغت ضم

جایی نرو و به دنبال حقیقت در بیرون نباش، بلکه در وجود خودت جستجو کن؛ نسخه و دستورالعمل این حقیقت در وجود تو نهفته است.

نکته ادبی: تأکید بر درون‌گرایی و تکیه بر خودشناسی عرفانی.

در حرف نخست باز یابی اسرار زمین و آسمان هم

در نخستین حرفِ این دفترِ وجود، می‌توانی اسرار زمین و آسمان‌ها را بازشناسی و درک کنی.

نکته ادبی: اشاره به حرف «الف» که نماد وحدت و آغاز هستی است.

گر بر سر سر این معما افتاد دلت زهی مکرم

اگر دلت توانست به کنه و حقیقتِ این معمای پیچیده پی ببرد، بسیار گرامی و عزیز خواهی بود.

نکته ادبی: سرِ سر به معنای باطنِ باطن یا ژرف‌ترین لایه راز است.

خوش باد شب و خجسته روزت رو رو که جهان شدت مسلم

شب و روزت خجسته و مبارک باد؛ حالا که این حقیقت بر تو آشکار شد، در مسیرِ سلوک پیش برو که جهان زیرِ سلطه توست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عارفِ واصل به مقامی می‌رسد که جهانِ هستی در اختیار اوست.

گنگ از دل درج سر به مسمار چون شرح دهد زبان گنگم

چگونه زبانِ گنگِ من، اسرارِ درونی را که با میخِ محکمِ حقیقت در جانم حک شده، شرح دهد؟

نکته ادبی: مسمار (میخ) نماد استواری و ماندگاری اسرار در جانِ عارف است که بیان آن دشوار است.

یک ذره سپهر و هفت خورشید یک نم ز شراب چارکون یم

تمام سپهر و هفت آسمان در برابر عظمت او تنها یک ذره است و شرابِ تمامِ چهار عنصرِ هستی، در برابرِ دریایِ معرفت او فقط یک قطره است.

نکته ادبی: اشاره به کوچک شمردن کل کائنات در برابر حقایق عرفانی.

عطار ز سر عشق بر گوی انوار صفات و ذات مبهم

ای عطار! از رازِ عشق سخن بگو و پرده از انوارِ صفات و ذاتِ مبهم و پیچیده الهی بردار.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن برای افشای اسرار الهی.

تو نور هوای آن جهانی بر خاک فتاده ناگهانی

تو نورِ دنیایِ دیگر هستی که به طور ناگهانی بر روی این خاک (دنیا) افتاده‌ای.

نکته ادبی: تلمیح به هبوط روح از عالم بالا به عالم مادی.