دیوان اشعار - ترجیعات

عطار

شمارهٔ ۲

عطار
ما مست شراب جان فزاییم سرخوش ز می گره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجی است ما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می ندارند زنهار گمان مبر که ماییم
هر جا که صراحیی ز جامی است گر جان طلبد درآ درآییم
تا حاصل ما ز می درآید برداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دوست دیدیم چون بلبل مست می سراییم
ما گوهر نور ذات پاکیم روشن سخنی است می نماییم
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفت دل چون بشنید ترک جان گفت
یک جرعه می و هزار معنی از عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقی با ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دار منصور عشق آمد و عقل را روان گفت
دوش از سر بی خودی و مستی پیرم سخن از می نهان گفت
دل چون بشنید نام می را می خواست به رغم صوفیان گفت
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان را دریاب حیات جاودان را
کین یک دوسه روز عمر باقی است از دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحی بفروش به جرعه ای جهان را
در فصل بهار و موسم گل بی عشق مدار عاشقان را
ای آنکه نخوانده ای تو هرگز از لوح درون خط روان را
فردا که بپرسش اندر آرند در مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقی گوییم حدیث این بیان را
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طناز برقع ز جمال خود برانداز
تا دیده ز پرتو جمالت چون جام جهان نما کنم باز
ما زنده به بوی جام عشقیم در مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدم با بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا سرودی آهنگ حجاز گیر و اهواز
با عود بسای عود می سوز با چنگ بساز و چنگ می ساز
چون نیست درین زمانه ما را با صوفی بی صفا دمی راز
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمد جوش از می جانفزا برآمد
زان جوش به گوش خاک در دهر نی رست و به صد نوا برآمد
در حوصلهٔ جهان نگنجد چون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بود کاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شراب خواره امروز می ده که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح عشق کردی گرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانهٔ آنکه صوفی امروز خود را شد و از خدا برآمد
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغم جستیم وفا نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاوید می نوش به یاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالی از سینهٔ من غم تو یکدم
بازآ که در آرزوی رویت تدبیر دل رمیده کردم
گفتم به طبیب درد خود را دردم چو طبیب دید در دم
بنوشت به خون دل جوابی وان نیز به صبر کرد مرهم
بنشینی اگر مجال داری بر خاک درش شبی چو شبنم
ای بیدل اگر تو دست یابی بر گوی به ساکنان محرم
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کن عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل را وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی در گوش حریف نکته دان کن
وان دم که رسی به شعر عطار در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار، ترسیم‌گرِ فضایِ متعالی و وجدآمیزِ عرفانِ عاشقانه است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای می و میکده، به تبیینِ جایگاهِ رفیعِ «عشقِ الهی» می‌پردازد و آن را فراتر از زهدِ خشک و ظاهریِ برخی صوفیانِ ناآگاه قرار می‌دهد. در این نگاه، جهان و هستی، جلوه‌گاهِ زیباییِ خداوند است و انسانِ سالک، کسی است که با نفیِ خود و تعلقاتِ دنیوی، به حقیقتی بزرگ‌تر می‌پیوندد.

محورِ اصلیِ این ابیات، دعوت به بیداریِ دل و درکِ حقیقت از طریقِ سماعِ درونی و استغراق در یادِ محبوب است. شاعر بر آن است که راهِ وصال، نه در دوری از عالم، بلکه در شهودِ حضورِ حضرتِ دوست در تمامِ پدیده‌هاست؛ چنان‌که هر نغمه و هر جلوه‌ای در طبیعت و جهان، دعوتی است به سویِ آن منبعِ لایزالِ نور و پاکی که تمامِ هستی را فرا گرفته است.

در نهایت، این ابیات تأکیدی است بر هویتِ «صوفیِ حقیقی» که نه به ظاهر، بلکه به جان و دل، فارغ از منیت‌ها، در پیِ رسیدن به مقامِ فناست. فضای کلی شعر، سرشار از شور، امید و آگاهی است و دعوت می‌کند تا خواننده نیز از بندِ تنگناهای فکری رهایی یابد و به ضیافتِ جان و حقیقتِ هستی بپیوندد.

معنای روان

ما مست شراب جان فزاییم سرخوش ز می گره گشاییم

ما چنان در وجد و سرورِ ناشی از معرفتِ الهی مست هستیم که تمامِ گرفتاری‌های ذهنی و روحیِ ما با نوشیدنِ این شرابِ روحانی گشوده می‌شود.

نکته ادبی: شراب جان‌فزا استعاره از عشق و معرفتِ الهی است که روح را پرورش می‌دهد.

در کنج شرابخانه گنجی است ما طالب گنج کنجهاییم

در باطنِ میکده‌ی عشق، گنجینه‌ای از اسرارِ الهی نهفته است و ما تنها طالبانِ رسیدن به همین گنجِ پنهان هستیم.

نکته ادبی: میکده در اینجا مکانِ تجلیِ حضورِ حق است.

آنها که هوای می ندارند زنهار گمان مبر که ماییم

کسانی که شوق و اشتیاقی به این میِ معرفت ندارند، مبادا تصور کنند که از قبیله و هم‌مسلکانِ ما هستند.

نکته ادبی: استفاده از ضمیرِ ماییم برای تأکید بر تمایز میانِ اهلِ باطن و اهلِ ظاهر.

هر جا که صراحیی ز جامی است گر جان طلبد درآ درآییم

هر جایی که نشانه‌ای از باده‌ی معرفت وجود داشته باشد، اگر جانِ ما را برای نوشیدنِ آن طلب کنند، بی‌درنگ در آن ضیافت حاضر می‌شویم.

نکته ادبی: صراحی کنایه از ظرفِ دریافتِ فیضِ الهی است.

تا حاصل ما ز می درآید برداشته دست در دعاییم

تا زمانی که بهره‌ی ما از این باده‌ی معرفت حاصل می‌شود، همواره دستِ نیاز به سویِ درگاهِ الهی بلند کرده و دعا می‌کنیم.

نکته ادبی: دست در دعا بودن کنایه از استمرارِ تضرع و نیاز به فیضِ حق است.

تا ما گل روی دوست دیدیم چون بلبل مست می سراییم

از لحظه‌ای که رویِ زیبایِ دوست را مشاهده کردیم، همچون بلبل، مستانه و با شور و شوق از این زیبایی نغمه‌سرایی می‌کنیم.

نکته ادبی: رویِ دوست استعاره از تجلیِ صفاتِ جمالیِ خداوند است.

ما گوهر نور ذات پاکیم روشن سخنی است می نماییم

ما گوهرِ درخشانِ نورِ حقیقتِ پاک هستیم و این حقیقتی آشکار است که آن را عیان می‌کنیم.

نکته ادبی: ذاتِ پاک اشاره به اصلِ الهیِ انسان دارد.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما اهلِ طریقتِ صفا و پاکی هستیم؛ چنان از خود بی‌خود شده‌ایم که وجودمان در اراده‌ی خداوند ذوب شده است.

نکته ادبی: صفه‌ی صفا اشاره به جایگاهِ اهلِ طریقت دارد.

ساقی سخن از می مغان گفت دل چون بشنید ترک جان گفت

ساقی از میِ معرفتِ قدیم (معرفتِ پیرانِ راه) سخن گفت و دلِ ما با شنیدنِ این نام، آمادگیِ خود را برای فدا کردنِ جان اعلام کرد.

نکته ادبی: میِ مغان اصطلاحی عرفانی برای اشاره به دانشِ اصیل و کهنِ معنوی است.

یک جرعه می و هزار معنی از عشق به گوش عاشقان گفت

یک جرعه از این می، هزاران معنای عمیق دارد که عشق آن را به گوشِ جانِ عاشقان زمزمه کرد.

نکته ادبی: هزار معنی اشاره به کثرتِ اسرارِ پنهان در هر جلوه‌ی الهی است.

وز گردش جام حسن ساقی با ما غم و شادی جهان گفت

ساقی با چرخاندنِ جامِ تجلیِ زیباییِ خود، تمامِ غم‌ها و شادی‌های این جهان را برای ما بازگو کرد.

نکته ادبی: جامِ حسن اشاره به دنیا به عنوانِ آیینه‌ی صفاتِ الهی است.

نارسته هنوز دار منصور عشق آمد و عقل را روان گفت

پیش از آنکه داستانِ منصورِ حلاج و شهادتش رقم بخورد، عشق آمد و عقلِ مصلحت‌اندیش را به حرکت واداشت و حقیقت را آشکار کرد.

نکته ادبی: دارِ منصور اشاره به داستانِ معروفِ حسین منصور حلاج است که مظهرِ عاشقیِ بی‌پروایِ الهی است.

دوش از سر بی خودی و مستی پیرم سخن از می نهان گفت

دیشب، در اوجِ بی‌خودی و مستیِ معنوی، پیر و مرادِ ما از باده‌ای سخن گفت که از نااهلان پنهان است.

نکته ادبی: میِ نهان اشاره به رازی است که تنها محرمانِ طریق درک می‌کنند.

دل چون بشنید نام می را می خواست به رغم صوفیان گفت

دل با شنیدنِ نامِ می، اشتیاقِ فراوانی یافت که برخلافِ نظرِ صوفیانِ خشک‌مغز و ظاهر‌بین، حقیقتِ آن را بازگو کند.

نکته ادبی: رغمِ صوفیان به معنایِ مخالفت با صوفیانِ ظاهر‌گراست.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما اهلِ طریقتِ صفا و پاکی هستیم؛ چنان از خود بی‌خود شده‌ایم که وجودمان در اراده‌ی خداوند ذوب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ بندِ مکرر برای تأکید بر هویتِ جمعیِ عارفان.

ساقی بشکن خمار جان را دریاب حیات جاودان را

ای ساقی! خستگی و کدورتِ روح را از ما دور کن و حیاتِ ابدی را که در این باده نهفته است، به ما عنایت کن.

نکته ادبی: خمارِ جان کنایه از دوری از معنویت و کمال است.

کین یک دوسه روز عمر باقی است از دست مده می مغان را

حال که تنها چند روز از عمر باقی مانده است، از نوشیدنِ میِ معرفتِ الهی غافل مشو.

نکته ادبی: یک دو سه روز عمر اشاره به کوتاهیِ فرصتِ دنیوی است.

وان دم که تهی شود صراحی بفروش به جرعه ای جهان را

آن زمان که جامِ هستی از باده‌ی معرفت تهی می‌شود، ارزشِ کلِ جهان را برای یک جرعه از آن عوض کن.

نکته ادبی: صراحی استعاره از ظرفِ وجود است.

در فصل بهار و موسم گل بی عشق مدار عاشقان را

در فصلِ بهار و موسمِ شکوفاییِ گل، عاشقان را بدونِ جامِ عشق و مستی رها مکن.

نکته ادبی: موسمِ گل کنایه از زمانِ بهره‌مندی از تجلیاتِ الهی است.

ای آنکه نخوانده ای تو هرگز از لوح درون خط روان را

ای کسی که هرگز کتابِ جان و دلِ خود را نخوانده‌ای و از اسرارِ درونِ خویش بی‌خبری.

نکته ادبی: لوحِ درون استعاره از ضمیرِ پاکِ انسانی است.

فردا که بپرسش اندر آرند در مجلس حشر صوفیان را

فردا که در مجلسِ رستاخیز و روزِ حساب، از صوفیان و اهلِ طریقت پرسش می‌شود.

نکته ادبی: پرسش اندر آرند کنایه از روزِ قیامت و حسابرسیِ اعمال است.

ما مست شراب جام ساقی گوییم حدیث این بیان را

ما که مستِ باده‌ی عشقِ ساقی هستیم، حقیقتِ این داستان را بیان خواهیم کرد.

نکته ادبی: حدیثِ این بیان اشاره به رازِ اتحاد با معشوق است.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما اهلِ طریقتِ صفا و پاکی هستیم؛ چنان از خود بی‌خود شده‌ایم که وجودمان در اراده‌ی خداوند ذوب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ تخلص.

ای دلبر ماهروی طناز برقع ز جمال خود برانداز

ای دلبرِ ماهرویِ دلفریب، نقاب از رویِ زیبایِ خود بردار.

نکته ادبی: برقع استعاره از موانعِ دنیوی و حجاب‌هایِ بینِ بنده و خداست.

تا دیده ز پرتو جمالت چون جام جهان نما کنم باز

تا چشمانم از پرتوِ جمالِ تو، همچون جامِ جهان‌نما، اسرارِ هستی را بازشناسد.

نکته ادبی: جامِ جهان‌نما در ادبیاتِ فارسی، ابزاری اسطوره‌ای برای دیدنِ تمامِ جهان است.

ما زنده به بوی جام عشقیم در مجلس عاشقان جانباز

ما در محفلِ عاشقانِ فداکار، با رایحه‌ی باده‌ی عشق زنده و پا بر جاییم.

نکته ادبی: جانباز کنایه از کسی است که در راهِ معشوق از جانِ خود گذشته است.

با طوطی عقل خویش همدم با بلبل عشق خود هم آواز

عقلِ خویش را با حکمتِ طوطی‌وار همراه کرده و با بلبلِ عشق هم‌نوا شده‌ایم.

نکته ادبی: طوطیِ عقل و بلبلِ عشق تقابلِ میانِ داناییِ ظاهری و شهودِ عاشقانه است.

ای بلبل خوش نوا سرودی آهنگ حجاز گیر و اهواز

ای بلبلِ خوش‌نوا! نغمه‌ای تازه سر بده و آهنگِ حجاز و اهواز را با شورِ تمام بنواز.

نکته ادبی: حجاز و اهواز نامِ مقام‌های موسیقی است که به موسیقیِ معنوی اشاره دارد.

با عود بسای عود می سوز با چنگ بساز و چنگ می ساز

با سازِ عود، دل را بسوزان و با چنگ، نغمه‌ای بساز که آرامش‌بخشِ روح باشد.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌ی عود و چنگ برای القایِ فضایِ موسیقاییِ سماع است.

چون نیست درین زمانه ما را با صوفی بی صفا دمی راز

چرا که در این زمانه، کسی را نمی‌یابیم که با صوفیانِ ناپاک و ظاهری دمی راز و نیاز کنیم.

نکته ادبی: صوفیِ بی‌صفا به نقدِ ریاکارانِ مدعیِ عرفان اشاره دارد.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما اهلِ طریقتِ صفا و پاکی هستیم؛ چنان از خود بی‌خود شده‌ایم که وجودمان در اراده‌ی خداوند ذوب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ تخلص برای تأکید بر هویتِ فکری.

دوش از سر خم صدا برآمد جوش از می جانفزا برآمد

دیشب از درونِ خمِ شراب، ندایی برخاست و جوش و خروشِ باده‌ی حیات‌بخش، فضا را فرا گرفت.

نکته ادبی: سرِ خم کنایه از منبعِ اصلیِ فیض و حقیقت است.

زان جوش به گوش خاک در دهر نی رست و به صد نوا برآمد

از آن جوش و خروش، تمامِ ذره‌های خاکِ این جهان به نوا و نغمه درآمدند.

نکته ادبی: گوشِ خاک استعاره از بیداریِ جمادات و موجودات به سویِ حق است.

در حوصلهٔ جهان نگنجد چون گنج ز کنجها برآمد

این حقیقت در ظرفِ ادراکِ دنیوی نمی‌گنجد؛ چرا که همچون گنجی پنهان از گوشه‌ای ناشناخته آشکار شد.

نکته ادبی: حوصله‌ی جهان استعاره از محدودیتِ ذهنِ انسانی است.

حقا که ز قدرت همو بود کاژدر شد و از عصا برآمد

سوگند که این همه، به قدرتِ همان کسی بود که عصایِ موسی را به اژدها تبدیل کرد.

نکته ادبی: اژدها و عصا اشاره به معجزه‌ی حضرت موسی دارد که نشانه‌ی قدرتِ الهی است.

ای رند شراب خواره امروز می ده که ز می صفا برآمد

ای رندِ میگسارِ امروز! باده بده که حقیقتِ پاکی از همین شراب پدیدار گشت.

نکته ادبی: رند به معنایِ انسانِ آزاده و بی‌قید به قیودِ شرعیِ ظاهری است.

چندان که تو شرح عشق کردی گرد تو ز گرد ما برآمد

هرچقدر که تو از عشق سخن گفتی، حقیقتِ آن همچون گرد و غباری از وجودِ ما برخاست.

نکته ادبی: شرحِ عشق و گردِ ما تقابلِ میانِ گفتن و شدن است.

شکرانهٔ آنکه صوفی امروز خود را شد و از خدا برآمد

به شکرانه‌ی اینکه صوفیِ امروز از خود گذشت و به حقیقتِ الهی رسید.

نکته ادبی: از خود شدن و از خدا برآمدن به معنایِ فنای فی‌الله است.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما اهلِ طریقتِ صفا و پاکی هستیم؛ چنان از خود بی‌خود شده‌ایم که وجودمان در اراده‌ی خداوند ذوب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ تخلص.

زین پیش که از جهان پرغم جستیم وفا نشد مسلم

پیش از این که از این دنیایِ پر از غم و اندوه، سراغِ وفا گرفتیم، هیچ‌کس به عهدِ خود پایبند نبود.

نکته ادبی: دنیا به عنوانِ محلِ بی‌وفایی معرفی شده است.

چون ملکت جم نماند جاوید می نوش به یاد ملکت جم

چون سلطنتِ جمشید هم جاودان نماند، پس می بنوش و به یادِ ناپایداریِ ملکِ جم باش.

نکته ادبی: ملکتِ جم اشاره به افسانه‌ی پادشاهیِ جمشید و زوالِ آن دارد.

ای آنکه نگشته است خالی از سینهٔ من غم تو یکدم

ای کسی که هیچ لحظه‌ای از سینه و قلبِ من خالی نمانده‌ای و همواره یادت با من است.

نکته ادبی: غمِ تو استعاره از عشقِ الهی است که دل‌مشغولیِ عارف است.

بازآ که در آرزوی رویت تدبیر دل رمیده کردم

بازگرد که در آرزویِ دیدارت، هر نقشه‌ای برایِ آرامشِ دلِ رمیده‌ام کشیدم.

نکته ادبی: دلِ رمیده کنایه از دلِ سرگشته و عاشق است.

گفتم به طبیب درد خود را دردم چو طبیب دید در دم

دردم را به طبیب گفتم و او با نگاهی به من، در همان لحظه دردم را دریافت.

نکته ادبی: طبیب استعاره از مرشدِ کامل و پیرِ راه است.

بنوشت به خون دل جوابی وان نیز به صبر کرد مرهم

طبیب با خونِ دل جوابی نوشت و همان را نیز با صبر و شکیبایی به مرهمی تبدیل کرد.

نکته ادبی: صبر در اینجا به معنایِ دارویِ شفابخشِ دردهایِ عاشقانه است.

بنشینی اگر مجال داری بر خاک درش شبی چو شبنم

اگر مجالی داشتی، شبی همچون شبنم بر خاکِ آستانه‌ی درِ او بنشین.

نکته ادبی: شبنم نمادِ لطافت و پاکی و فروتنی است.

ای بیدل اگر تو دست یابی بر گوی به ساکنان محرم

ای عاشقِ بیدل، اگر دسترسی داشتی، به ساکنانِ حریمِ محرمِ او سخنِ مرا بگو.

نکته ادبی: ساکنانِ محرم اشاره به اهلِ سر و اولیایِ الهی است.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما اهلِ طریقتِ صفا و پاکی هستیم؛ چنان از خود بی‌خود شده‌ایم که وجودمان در اراده‌ی خداوند ذوب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ تخلص.

ای بلبل خوشنوا فغان کن عید است نوای عاشقان کن

ای بلبلِ خوش‌نوا! فریادِ شادی سر بده که عیدِ وصال است و وقتِ نغمه‌سراییِ عاشقان است.

نکته ادبی: فغان به معنایِ ناله‌یِ عاشقانه و شوق‌آمیز است.

چون سبزه ز خاک سر برآورد ترک دل و برگ بوستان کن

از آن زمان که سبزه و گیاه از دلِ خاک سر برآورد، وابستگی به دل و بوستان را رها کن و به حق بپیوند.

نکته ادبی: سبزه نمادِ تولدِ دوباره و رویشِ معنوی است.

بالشت ز سنبل و سمن ساز وز برگ بنفشه سایبان کن

از گل‌های سنبل و سمن برای خود بالشتی نرم و آسوده فراهم کن و از برگ‌های بنفشه، برای خویش سایبانی زیبا و معطر مهیا ساز.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت به عنوان ابزار راحتی، نشان‌دهنده دعوت به فضایی آرام و به‌دور از هیاهو است.

چون لاله ز سر کله بینداز سرخوش شو و دست در میان کن

همانند گل لاله که بدون هیچ پوشش و تکلفی سر از خاک برمی‌آورد، تو نیز غرور و تعلقاتِ دنیوی (که کلاه نماد آن است) را از سر بینداز، شادمان باش و به حلقه رقص و سماع بپیوند.

نکته ادبی: «کله انداختن» کنایه از ترک غرور و تکبر است؛ لاله نمادِ بی‌پردگی و رهایی است.

بردار سفینهٔ غزل را وز هر ورقی گلی نشان کن

کتاب اشعار و غزلیات را بردار و از هر ورق و صفحه آن، بهترین و زیباترین نکاتِ عرفانی را همچون گلی دست‌چین کن و برگزین.

نکته ادبی: «سفینه» در متون کهن به دفتری کوچک یا مجموعه‌ای از اشعار گفته می‌شود که در جیب جای می‌گرفته است.

صد گوهر معنی ار توانی در گوش حریف نکته دان کن

اگر توانایی داری، صدها نکته ارزشمند و معرفت‌آمیز را که همچون گوهر گران‌بها هستند، به گوش دوست و همراهی که شایسته و اهل فهم است برسان.

نکته ادبی: «حریف» در ادبیات کلاسیک به معنای دوست و هم‌نشین است؛ «نکته‌دان» به کسی اشاره دارد که دارای فهمِ دقیق و عرفانی است.

وان دم که رسی به شعر عطار در مجلس عاشقان روان کن

و آن لحظه‌ای که به اشعارِ حکیمانه و عرفانی «عطار» رسیدی، آن را در مجلس عاشقان و حقیقت‌جویان بخوان تا جانِ آنان را تازه کنی.

نکته ادبی: اشاره به «عطار» نیشابوری به عنوان یکی از قله‌های عرفان و شعر فارسی؛ «روان کردن» در اینجا به معنای خواندن و جاری ساختن کلام است.

ما صوفی صفهٔ صفاییم بی خود ز خودیم و از خداییم

ما صوفیانی هستیم که در جایگاهِ پاکی و صفا نشسته‌ایم؛ ما از قید «من» و خودخواهی رها شده‌ایم و وجود و هستی‌مان وابسته به ذات خداوند است.

نکته ادبی: تکرار صامت‌های «ص» و «ف» در «صوفی صفهٔ صفاییم» آرایه جناس اشتقاق و موسیقیِ درونی برای تأکید بر پاکی ایجاد کرده است.