دیوان اشعار - ترجیعات

عطار

شمارهٔ ۱

عطار
فداک ابی و امی این تمشی براق آمد مگر بر عزم عرشی
تورا چه عالم و چه عرش و چه فرش که صد عالم ورای عرش و فرشی
کنون روحانیان عرش را بین چو سر بر خط نهاده انس و وحشی
تویی سلطان مطلق در دوعالم که خط دادندت انس و جان به خوشی
ز بس کامد به نزدیک تو جبریل شده چون دحیه الکلب قریشی
چو اندر عالم جان اوفتادی از آن بی سایه دایم می درفشی
چو دایم رحمة للعالمینی بران جرم دو عالم را ببخشی
نگردد مطلع بر نقش تو کس که تو برتر ز نه طالق بنفشی
چو تو برتر ز افلاکی بجز حق که داند تا چه نوری و چه نقشی
فسبحان الذی اسری بعبده الی الملکوت و الجبروت کله
زهی از عرش اعلی بر گذشته وز آنجا عرش بالا بر گذشته
چه گویم من که از هر جا که گویم به صد عالم از آنجا بر گذشته
همه روحانیان بر جای مانده تو در بی جایی از جا بر گذشته
هم از عقل معظم پیش رفته هم از روح معلی بر گذشته
قیامت نقد امروزت که هاتین تو از دی و ز فردا بر گذشته
به خاصیت تو دری عالم افروز ز قعر هفت دریا بر گذشته
به یک دم چون گهر از طشت پر زر ازین نه طشت مینا بر گذشته
به نور جان به ذات حق رسیده ز آلا و ز نعما بر گذشته
شده مستغرق نور مسما ز اعداد و ز اسما بر گذشته
زهی دانای اسرار معانی ورای این جهان و آن جهانی
زهی سلطان دارالملک افلاک زهی تخت تو عرش و تاج لولاک
مجره زان پدید آمد که یک شب فلک از دست قدرت جامه زد چاک
قزح زان آشکارا شد که یک روز کشیدی از علی قوسی بر افلاک
ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماه بدو بنموده ای دست تو زان پاک
تو آن وقتی نبی الله بودی که آدم بود یک کف خاک نمناک
اگر نور وجود تو نبودی بماندی در کف او آن کف خاک
چو پیش هو زنی هویی جگرسوز شود چون ناف آهو نافهٔ ناک
فرو ماند چو خر در گل ز مدحت دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک
ندارد هیچ کس با پشتی تو ز جرم جملهٔ روی زمین باک
زهی دارای طول و عرض اکبر شفاعت خواه مطلق روز محشر
زهی روز قیامت روز بارت خلایق سر به سر در انتظارت
گنه کاران بر جان خورده زنهار همه جان بر کف اندر زینهارت
کجا پیغمبری دانی که آن روز نسوزاند سپند روزگارت
تویی مختار کل آفرینش که حق بی علتی کرد اختیارت
چو تو بر باد دیدی ملک عالم به ملک فقر آمد افتخارت
به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد که چرخ آمد طبق های نثارت
فلک زان می دود با طشت خورشید که هست از دیرگاهی طشت دارت
به فراشی از آن می آیدت ابر که از خاکی تورا نبود غبارت
تورا چون حارس و چون حاجب آمد مه و خورشید در لیل و نهارت
فلک با خواجگی خود غلامت چو لام منحنی از دال نامت
زهی خاک درت تریاک اعظم طفیلی وجودت کل عالم
زهی موسی عمران بر در تو به هارونی میان دربسته محکم
زهی دربان تو یعنی که افلاک شده چوبک زنت عیسی مریم
تو را شیطان مسلمان گشته جاوید ولی پیچیده سر از پیش عالم
اگر با نام حق نامت نگویند که را باشد مسلمانی مسلم
نیاید خسته ای کو منکرت شد بجز خاکستر خود هیچ مرهم
عدو گر بنگرد در تو به انکار نماند مردمش در دیده محکم
نگین می خواست از مهر تو گردون از آن شد حلقه وش مانند خاتم
نگینش چون نشد مهر نبوت لبان خویش نیلی کرد ازین غم
اگر در نطق آیم تا قیامت نیارم گفت یک وصف تمامت
زهی مه را رخت تنویر داده به یکسو روز را شبگیر داده
جمالت حسن را در بر گرفته کمالت عقل را تشویر داده
خرد نطق خوشت را کار بسته شکر لعل لبت را شیر داده
عروش هشت جنت در فراقت ازین نه بم نوای زیر داده
چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ صفاتت صد یکی تقریر داده
ازین طاق چهارم روی خورشید ز عکس رای تو تأثیر داده
قضا دیده قدر مایه ز قدرت ز کف سر رشتهٔ تقدیر داده
به فرمان تو ای فرمان ده جان عذاب خلد را تأخیر داده
دل عطار مجنون غم تو تو از زلف خودش زنجیر داده
به هم نامی حق دارم زهی قدر به هم نامی نکو نامم کن ای صدر
دلی کایینهٔ اسرار گردد غلام خواجهٔ احرار گردد
تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت دو عالم خلق برخوردار گردد
تویی آن مرد کز نور وجودت عدم آبستن اسرار گردد
تویی آن صدر کز دریای جودت کفی بحر و نمی امطار گردد
دل من یا رسول الله خفته است دلی در بند تا بیدار گردد
چه کم گردد ز بحر بی نهایت که یک شبنم دری شهوار گردد
دل عطار را گر بار دادی دلی بیدار معنی دار گردد
نکوکارا مگر کاری شود پیش چو کاری رفت مرد کار گردد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، ستایشی بلندپایه و عارفانه در تبیین جایگاهِ قدسی و فرابشری پیامبر اسلام است که با لحنی حماسی و سرشار از ارادت، به توصیف معراج و عظمتِ وجودی ایشان می‌پردازد. شاعر در این قطعات، پیامبر را نه تنها به عنوان یک فرستاده، بلکه به مثابه حقیقتِ نخستینِ هستی و دلیلِ آفرینش ترسیم می‌کند که پیش از آفرینشِ جهانِ مادی نیز دارای مقام بوده است.

فضا و اتمسفر حاکم بر این سروده‌ها، آکنده از حیرت، تعظیم و شگفتی است. شاعر با بهره‌گیری از تعابیرِ کیهانی و نجومی، پیامبر را فراتر از سقفِ آسمان‌ها و جایگاهِ ملائک می‌نشاند و هستی را طفیلیِ وجودِ مبارکِ او می‌داند. پیام در سراسرِ این اشعار، تأکید بر 'مختارِ کل' بودن پیامبر، وساطتِ ایشان میانِ خالق و مخلوق و نقشِ محوریِ وجودِ ایشان در تداومِ آفرینش است.

معنای روان

فداک ابی و امی این تمشی براق آمد مگر بر عزم عرشی

پدر و مادرم به فدایت، به کجا می‌روی؟ آیا بر مرکبِ آسمانی 'براق' سوار شده‌ای تا آهنگِ سفر به سوی عرشِ الهی کنی؟

نکته ادبی: براق نام مرکب پیامبر در شب معراج است. 'تمشی' ریشه عربی به معنای رفتن و راه سپردن است.

تورا چه عالم و چه عرش و چه فرش که صد عالم ورای عرش و فرشی

عالم مادی، عرش و فرش در برابرِ عظمتِ تو چه ارزشی دارند؟ تو چنان والامقامی که صدها عالم بالاتر از عرش و فرش نیز در پیشگاهِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: عرش و فرش در ادبیات عرفانی نماد تمام هستی از بالاترین تا پایین‌ترین مرتبه است.

کنون روحانیان عرش را بین چو سر بر خط نهاده انس و وحشی

اکنون به روحانیان و فرشتگانِ عرش بنگر که چگونه در برابرِ مقامِ تو، سر تسلیم فرود آورده و از جان و دل مطیعِ فرمانِ تو شده‌اند.

نکته ادبی: عبارت 'سر بر خط نهادن' کنایه از اطاعت و تسلیم مطلق است.

تویی سلطان مطلق در دوعالم که خط دادندت انس و جان به خوشی

تو در هر دو جهان سلطانِ مطلق هستی، همان کسی که جن و انس با رغبت و رضایت، پیمانِ فرمان‌برداری و اطاعت از تو را پذیرفتند.

نکته ادبی: خط دادن در قدیم به معنای سندِ اطاعت و امان‌نامه دادن بوده است.

ز بس کامد به نزدیک تو جبریل شده چون دحیه الکلب قریشی

به دلیلِ کثرتِ آمد و شدِ جبرئیل به نزدِ تو، او گویی در شکل و سیمای 'دحیه کلبی' (از صحابه مشهور پیامبر) نمودار شده است.

نکته ادبی: اشاره به روایات تاریخی که جبرئیل اغلب به شکل دحیه کلبی بر پیامبر ظاهر می‌شد.

چو اندر عالم جان اوفتادی از آن بی سایه دایم می درفشی

از آن زمان که به عالمِ جان (معنویت) قدم نهادی، چون وجودی فراتر از ماده هستی، همواره همچون پرتوی نور بی‌سایه می‌درخشی.

نکته ادبی: بی‌سایه بودن در ادبیات کهن کنایه از نورانیت محض و فراتر از عالم ماده بودن است.

چو دایم رحمة للعالمینی بران جرم دو عالم را ببخشی

از آنجا که تو همواره 'رحمة للعالمین' (رحمت برای همه جهانیان) هستی، گناهانِ اهلِ هر دو عالم را به کرمِ خویش می‌بخشی.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن کریم که پیامبر را رحمت برای جهانیان معرفی می‌کند.

نگردد مطلع بر نقش تو کس که تو برتر ز نه طالق بنفشی

هیچ‌کس نمی‌تواند به حقیقتِ وجودی تو دست یابد و تو را بشناسد، چرا که تو فراتر از آسمان‌های نه‌گانه (نه طاق) هستی.

نکته ادبی: نه طاق کنایه از نُه فلک یا آسمان در کیهان‌شناسی قدیم است.

چو تو برتر ز افلاکی بجز حق که داند تا چه نوری و چه نقشی

چون تو پس از خداوند، برتر از تمامِ افلاک هستی، چه کسی می‌تواند عمقِ نور و حقیقتِ وجودیِ تو را دریابد؟

نکته ادبی: عبارت 'بجز حق' بر مرتبه توحیدیِ فراتر از ماسوی‌الله تأکید دارد.

فسبحان الذی اسری بعبده الی الملکوت و الجبروت کله

پاک و منزه است آن خدایی که بنده خاصِ خود را از مسجدالحرام به سوی ملکوت و جبروتِ تمامِ عالم سیر داد.

نکته ادبی: این بیت ترجمه و تضمینِ آغاز آیه اول سوره اسراء است.

زهی از عرش اعلی بر گذشته وز آنجا عرش بالا بر گذشته

چقدر والا و بزرگی که از عرشِ اعلا نیز فراتر رفتی و از آن جایگاهِ بلند نیز بالاتر گذشتی.

نکته ادبی: تکرارِ عرش بر اوج‌گیریِ بی‌نهایتِ معراج تأکید دارد.

چه گویم من که از هر جا که گویم به صد عالم از آنجا بر گذشته

من چه بگویم و چگونه توصیف کنم؟ که تو از هر مقامی که تصور کنم، صدها عالم بالاتر رفته‌ای.

نکته ادبی: عجزِ شاعر در توصیف مقامِ پیامبر، نشان‌دهنده عظمتِ موضوع است.

همه روحانیان بر جای مانده تو در بی جایی از جا بر گذشته

تمامِ فرشتگان و روحانیان در جایگاهِ خویش باقی ماندند، اما تو در 'بی‌جایی' (مقامِ لاهوت و قربِ حق) از مکان و زمان گذشتی.

نکته ادبی: بی‌جایی استعاره از مقامِ قربِ الهی است که خارج از ابعادِ مکان است.

هم از عقل معظم پیش رفته هم از روح معلی بر گذشته

هم از عقلِ کل پیشی گرفتی و هم از روحِ مقدس و والای الهی عبور کردی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ 'قاب قوسین' که فراتر از ادراکِ عقلی است.

قیامت نقد امروزت که هاتین تو از دی و ز فردا بر گذشته

قیامت برای تو همین امروز است، چرا که تو از بندِ زمان (گذشته و آینده) رها شده و فراتر رفته‌ای.

نکته ادبی: دی و فردا نمادِ زمانِ محدود هستند که پیامبر از آن عبور کرده است.

به خاصیت تو دری عالم افروز ز قعر هفت دریا بر گذشته

تو به واسطه مقامِ خاصِ خویش، گوهری هستی که جهان را روشن می‌کنی و از عمقِ دریاهای هفت‌گانه عبور کرده‌ای.

نکته ادبی: هفت دریا کنایه از مراحلِ سلوک یا طبقاتِ هستی است.

به یک دم چون گهر از طشت پر زر ازین نه طشت مینا بر گذشته

همانندِ گوهری که از طشتی پر از زر به سرعت می‌گذرد، تو نیز از تمامِ این نُه آسمانِ مینایی به سرعت عبور کردی.

نکته ادبی: نه طشت مینا استعاره از نُه فلک است.

به نور جان به ذات حق رسیده ز آلا و ز نعما بر گذشته

با نورِ جان به ذاتِ پروردگار رسیدی و از تمامِ نعمات و الطافِ الهی فراتر رفتی.

نکته ادبی: آلا و نعما به معنای نعمت‌ها و عطایای الهی است.

شده مستغرق نور مسما ز اعداد و ز اسما بر گذشته

در نورِ حقیقتِ الهی غرق شدی و از دایره نام‌ها و اعدادِ دنیوی عبور کردی.

نکته ادبی: مستغرق شدن در نورِ مسما، مرحله‌ای از فنای فی‌الله است.

زهی دانای اسرار معانی ورای این جهان و آن جهانی

چه بسیار دانا و آگاهی به اسرارِ معنوی، که جایگاهت فراتر از این دنیا و آن دنیایِ دیگر است.

نکته ادبی: زهی نشانه تحسین و ستایش است.

زهی سلطان دارالملک افلاک زهی تخت تو عرش و تاج لولاک

تو پادشاهِ قلمروِ آسمان‌ها هستی؛ عرشِ الهی تختِ پادشاهیِ تو و حدیثِ 'لولاک لما خلقت الافلاک' تاجِ عزتِ توست.

نکته ادبی: لولاک اشاره به حدیث قدسی است که خلقتِ جهان را وابسته به وجود پیامبر می‌داند.

مجره زان پدید آمد که یک شب فلک از دست قدرت جامه زد چاک

کهکشان (راه شیری) از آن پدید آمد که آسمان یک شب از دستِ قدرتِ تو جامه درید و این شکافِ نورانی بر آن ماند.

نکته ادبی: مجره به معنای راه شیری است و تشبیه آن به چاکِ جامه، تصویرسازی بدیعی است.

قزح زان آشکارا شد که یک روز کشیدی از علی قوسی بر افلاک

رنگین‌کمان از آن پدیدار شد که روزی تو قوسی از نور بر آسمان کشیدی.

نکته ادبی: قزح در اینجا به رنگین‌کمان اشاره دارد که شاعر آن را اثرِ دستِ قدرتِ پیامبر می‌داند.

ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماه بدو بنموده ای دست تو زان پاک

از همان آغازِ خلقت، تو مهره‌ی ماه را همچون بازیچه‌ای در دستانِ پرتوانِ خود نشان دادی.

نکته ادبی: اشاره به معجزه شق‌القمر که شاعر آن را نشانه‌ای از تصرف پیامبر در طبیعت می‌داند.

تو آن وقتی نبی الله بودی که آدم بود یک کف خاک نمناک

تو در آن زمانی که آدم هنوز پیکری از گِلِ مرطوب بود، پیامبرِ خدا بودی.

نکته ادبی: اشاره به حدیث مشهور 'کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین'.

اگر نور وجود تو نبودی بماندی در کف او آن کف خاک

اگر نورِ وجودِ تو نبود، آدم در همان مرحله‌ی نخستینِ خلقت (گِل) باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسید.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ واسطه فیض بودن پیامبر برای سایرِ موجودات.

چو پیش هو زنی هویی جگرسوز شود چون ناف آهو نافهٔ ناک

چون در پیشگاهِ خداوند ناله‌ای از سرِ سوز و دلتنگی سر می‌دهی، نافه وجودت همچون نافه آهو در عالم می‌پیچد و معطر می‌شود.

نکته ادبی: بازی زبانی بین 'نافه' (کیسه مشک) و 'ناک' (به معنای نایاب یا ناقص) با رویکردِ عرفانی.

فرو ماند چو خر در گل ز مدحت دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک

عقل و ادراک اگر با تمامِ توان در وصفِ تو بتازند، باز هم در گلِ ستایشِ تو درمانده می‌مانند.

نکته ادبی: خر در گل ماندن کنایه از عجز و ناتوانی مطلق در انجام کار است.

ندارد هیچ کس با پشتی تو ز جرم جملهٔ روی زمین باک

کسی که از پشتیبانیِ تو برخوردار است، از هیچ‌کس در روی زمین ترس و هراسی ندارد.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و هراس است.

زهی دارای طول و عرض اکبر شفاعت خواه مطلق روز محشر

ای صاحبِ عظمت و شکوهِ بیکران، تو شفیعِ مسلمِ روزِ قیامت هستی.

نکته ادبی: طول و عرض اکبر استعاره از گستره نفوذ و مقامِ پیامبر است.

زهی روز قیامت روز بارت خلایق سر به سر در انتظارت

روزِ رستاخیز، روزِ ظهورِ شکوهِ توست، که تمامِ خلایق در انتظارِ شفاعتِ تو چشم به راهند.

نکته ادبی: روزِ بار کنایه از روزِ قیامت و عرضه اعمال است.

گنه کاران بر جان خورده زنهار همه جان بر کف اندر زینهارت

گناهکارانی که از ترسِ مجازات در هراس‌اند، همگی به امیدِ بخشش، به تو پناه آورده‌اند.

نکته ادبی: زنهار به معنای پناه و امان است.

کجا پیغمبری دانی که آن روز نسوزاند سپند روزگارت

کدام پیامبری را می‌شناسی که در روزِ رستاخیز، سپندِ (آتشِ سوزانِ) روزگارِ او، گناهان را نابود نکند؟

نکته ادبی: سپند در اینجا استعاره از آتشِ تطهیرکننده یا قدرتِ شفاعت است.

تویی مختار کل آفرینش که حق بی علتی کرد اختیارت

تو مختارِ مطلقِ کلِ آفرینش هستی، چرا که خداوند بدون هیچ دلیلی (تنها به فضلِ خویش) تو را برگزید.

نکته ادبی: بی‌علت اشاره به اراده آزاد و بی‌قید و شرط خداوند در اصطفای پیامبر است.

چو تو بر باد دیدی ملک عالم به ملک فقر آمد افتخارت

چون تو پادشاهیِ عالم را همچون غباری بر باد دیدی، افتخارِ تو در فقر و بی‌نیازی از دنیا رقم خورد.

نکته ادبی: ملکِ فقر اشاره به مقامِ والای فقرِ الی‌الله است.

به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد که چرخ آمد طبق های نثارت

اگر چرخِ گردون برتر از تو قرار گرفت، به این دلیل است که آسمان‌ها طبق‌های نثارِ قدومِ تو هستند.

نکته ادبی: نثار به معنای هدایایی است که در مراسم‌ها بر سر بزرگان می‌پاشند.

فلک زان می دود با طشت خورشید که هست از دیرگاهی طشت دارت

چرخِ گردون با خورشید در حرکت است، چرا که از دیرباز خدمتکارِ تو بوده و برای تو خورشید را در طشتِ خود حمل می‌کند.

نکته ادبی: طشت‌داری اشاره به شغلِ خدماتی در دربارهاست.

به فراشی از آن می آیدت ابر که از خاکی تورا نبود غبارت

ابر به فراشیِ درِ خانه تو می‌آید تا مبادا از خاکی که تو بر آن قدم می‌نهی، غباری به تو برسد.

نکته ادبی: فراشی وظیفه تمیز کردن و جارو زدن است.

تورا چون حارس و چون حاجب آمد مه و خورشید در لیل و نهارت

ماه و خورشید، شب و روز، همچون محافظ و دربان در خدمتِ تو هستند.

نکته ادبی: حارس و حاجب از مناصبِ امنیتی و درباری در گذشته بوده‌اند.

فلک با خواجگی خود غلامت چو لام منحنی از دال نامت

فلک با تمامِ عظمتِ خود، غلامِ توست؛ همان‌طور که شکلِ حرف 'لام' در نامِ 'محمد' خمیده است تا به درگاهِ تو تعظیم کند.

نکته ادبی: اشاره به خطاطیِ نامِ محمد که حرف لام در آن حالتِ خمیدگی و کرنش دارد.

زهی خاک درت تریاک اعظم طفیلی وجودت کل عالم

خاکِ درگاهِ تو بهترین دارو (تریاک) برای دردهاست و تمامِ هستی، طفیلیِ وجودِ توست.

نکته ادبی: تریاک در قدیم به عنوان پادزهر و داروی شفابخشِ مطلق شناخته می‌شد.

زهی موسی عمران بر در تو به هارونی میان دربسته محکم

حضرت موسی با مقامِ نبوتش بر درگاهِ تو همچون کسی است که کمر به خدمتِ تو بسته است.

نکته ادبی: اشاره به مرتبه برترِ پیامبر نسبت به موسی.

زهی دربان تو یعنی که افلاک شده چوبک زنت عیسی مریم

افلاک دربانِ تو شده‌اند و عیسی بن مریم چوب‌پرِ (ابزارِ دربانی) تو را در دست دارد.

نکته ادبی: عیسی مریم در اینجا به عنوان خادمِ پیامبر تصویر شده است.

تو را شیطان مسلمان گشته جاوید ولی پیچیده سر از پیش عالم

وجودِ تو چنان است که شیطان نیز در برابرِ تو مسلمان گشته، اما دیگران هنوز در پیِ فریبِ خویش‌اند.

نکته ادبی: این تعبیرِ شاعرانه اشاره به قدرتِ تسخیرِ پیامبر بر نیروهای شر است.

اگر با نام حق نامت نگویند که را باشد مسلمانی مسلم

اگر نامِ تو در کنارِ نامِ خدا ذکر نشود، ایمانِ چه کسی در نزدِ خدا پذیرفته و کامل است؟

نکته ادبی: اشاره به شهادتین که نام پیامبر در کنار نام خداست.

نیاید خسته ای کو منکرت شد بجز خاکستر خود هیچ مرهم

کسی که منکرِ تو باشد، چنان آسیب می‌بیند که جز خاکسترِ وجودِ خود، هیچ مرهمی برایش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: خسته در اینجا به معنای مجروح و آسیب‌دیده است.

عدو گر بنگرد در تو به انکار نماند مردمش در دیده محکم

اگر دشمن با نگاهِ انکار به تو بنگرد، نورِ چشمش در دیدگانش ثابت نمی‌ماند و کور می‌شود.

نکته ادبی: نماندنِ مردمک در دیده، کنایه از نابینایی و رسواییِ منکر است.

نگین می خواست از مهر تو گردون از آن شد حلقه وش مانند خاتم

آسمان خواهانِ مهر و محبتِ تو بود تا همچون نگینِ انگشتری بدرخشد، از این رو به شکلِ حلقه درآمد.

نکته ادبی: حلقه-وش بودنِ آسمان و آرزوی مهر نبوت داشتن، تصویرسازیِ لطیفی است.

نگینش چون نشد مهر نبوت لبان خویش نیلی کرد ازین غم

چون نگینِ آن به مهرِ نبوتِ تو نرسید، لبانِ خویش را از غمِ این ناکامی کبود (نیلی) کرد.

نکته ادبی: نیلی شدنِ لبان کنایه از شدتِ غم و غصه است.

اگر در نطق آیم تا قیامت نیارم گفت یک وصف تمامت

اگر تا روزِ قیامت به سخن گفتن ادامه دهم، باز هم نمی‌توانم حتی یک وصفِ کامل از تو را به پایان برسانم.

نکته ادبی: اعتراف به عجز از بیانِ فضایلِ معشوق، سنتی در مدح‌سرایی است.

زهی مه را رخت تنویر داده به یکسو روز را شبگیر داده

چه شگفت‌انگیز است که چهره تو به ماه نور بخشیده و شکوه تو چنان است که گویی روز را در برابر عظمت خود، مانند سایه شب کنار زده است.

نکته ادبی: تنویر به معنای روشنایی‌بخشی و شبگیر در اینجا به معنای آمدنِ زودهنگام یا احاطه‌کننده است که استعاره از برتریِ نور پیامبر بر سایر روشنایی‌هاست.

جمالت حسن را در بر گرفته کمالت عقل را تشویر داده

جمال و زیبایی تو، حقیقتِ نیکی و زیبایی را در بر گرفته است و کمالِ وجودی تو، خرد را در برابر عظمتت شرمگین و حیران کرده است.

نکته ادبی: تشویر در لغت به معنای شرمسار کردن و به خجالت انداختن است که در اینجا کنایه از عجز عقل در درک کمالات اوست.

خرد نطق خوشت را کار بسته شکر لعل لبت را شیر داده

عقل و خرد، تمام توانش را برای درک سخنان دلنشین تو به کار گرفته است و شیرینیِ لبان تو، تلخی‌ها را به شکر و شیر تبدیل کرده است.

نکته ادبی: لعل به معنای سنگ قیمتی سرخ است که استعاره از لب‌های محبوب است.

عروش هشت جنت در فراقت ازین نه بم نوای زیر داده

ساکنان هشت بهشت در فراق و دوری تو، نوای خوش خود را به ناله‌های غمگین و سوزناک تبدیل کرده‌اند.

نکته ادبی: بم و زیر دو اصطلاح موسیقیایی هستند که تضاد آن‌ها برای نشان دادن تغییر حال از شادی به غم در فراق استفاده شده است.

چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ صفاتت صد یکی تقریر داده

نه آسمان، همچون خوشه‌ای دهان گشوده و به سخن آمده‌اند، اما با این همه باز هم تنها یک‌صدمِ صفات تو را بیان کرده‌اند.

نکته ادبی: خوشه استعاره از تعدد و کثرت است؛ نه چرخ در کیهان‌شناسی قدیم به نه آسمان اشاره دارد.

ازین طاق چهارم روی خورشید ز عکس رای تو تأثیر داده

خورشید که در آسمان چهارم جای دارد، روشنایی و اثرگذاری خود را از بازتابِ اندیشه و رای تو به دست آورده است.

نکته ادبی: طاق چهارم در نجوم بطلمیوسی جایگاه خورشید است.

قضا دیده قدر مایه ز قدرت ز کف سر رشتهٔ تقدیر داده

قضا و سرنوشت، بصیرت و ارزش خود را از قدرت تو وام گرفته‌اند و سررشته تقدیر جهان در دستان توست.

نکته ادبی: قضا و قدر در اینجا به عنوان دو نیروی هستی‌بخش تصویر شده‌اند که تحت فرمان او هستند.

به فرمان تو ای فرمان ده جان عذاب خلد را تأخیر داده

ای کسی که فرمان‌دهِ جان‌ها هستی، به فرمان تو حتی عذابِ همیشگیِ دوزخ نیز به تأخیر می‌افتد.

نکته ادبی: اشاره به مقام شفاعت پیامبر دارد که می‌تواند در تقدیر الهی تأثیر بگذارد.

دل عطار مجنون غم تو تو از زلف خودش زنجیر داده

دل عطار از عشق تو مجنون شده است و تو زنجیرِ این جنون را از پیچ و تابِ زلف خود به او بخشیده‌ای.

نکته ادبی: زلف استعاره از تجلیات جمال حق است که عاشق را به خود مشغول و اسیر می‌کند.

به هم نامی حق دارم زهی قدر به هم نامی نکو نامم کن ای صدر

عجب افتخاری است که هم‌نام با حقی (خداوند)، ای پیشوا، به برکت این هم‌نامی، مرا نیک‌نام گردان.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های مبارک پیامبر مانند محمد و احمد که با صفات الهی پیوند دارد.

دلی کایینهٔ اسرار گردد غلام خواجهٔ احرار گردد

دلی که آینه‌ی اسرار الهی شود، لاجرم غلام و بنده آن بزرگمردِ آزادگان (پیامبر) خواهد شد.

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است که در عرفان به عارفانِ واصل گفته می‌شود.

تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت دو عالم خلق برخوردار گردد

تو همان بزرگمردی هستی که از یک شاخه از ثنا و ستایشِ تو، همه موجوداتِ دو عالم بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: نعت به معنای ستایش و وصف صفات کمالیه پیامبر است.

تویی آن مرد کز نور وجودت عدم آبستن اسرار گردد

تو آن بزرگی هستی که از نورِ وجودت، عالمِ عدم، آبستنِ اسرارِ هستی گشت و جهان پدید آمد.

نکته ادبی: اشاره به نور محمدی که در عرفان، نخستین گامِ آفرینش محسوب می‌شود.

تویی آن صدر کز دریای جودت کفی بحر و نمی امطار گردد

تو آن سروری هستی که از دریای بخششِ تو، یک کفِ دست آب، تبدیل به اقیانوس و یک قطره، تبدیل به باران‌های سیل‌آسا می‌شود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن کرم و بخشندگی بی‌پایان پیامبر.

دل من یا رسول الله خفته است دلی در بند تا بیدار گردد

ای پیامبر خدا، دل من در غفلت خوابیده است؛ دلی که دربندِ دنیاست و تا تو نظر نکنی، بیدار نخواهد شد.

نکته ادبی: خواب استعاره از غفلت و دوری از حقیقت معنوی است.

چه کم گردد ز بحر بی نهایت که یک شبنم دری شهوار گردد

از اقیانوسِ بی‌کرانِ کرمِ تو چه چیزی کم می‌شود اگر یک قطره‌ی ناچیز (مانند دل من) را به مرواریدی ارزشمند بدل کنی؟

نکته ادبی: تشبیه مروارید به جانِ انسان که با نگاهِ پیامبر قیمتی می‌شود.

دل عطار را گر بار دادی دلی بیدار معنی دار گردد

اگر به دلِ عطار اجازه‌ی ورود به بارگاهت را بدهی، این دل بیدار شده و به معنای حقیقی دست خواهد یافت.

نکته ادبی: بار دادن کنایه از پذیرش و عنایت خاص است.

نکوکارا مگر کاری شود پیش چو کاری رفت مرد کار گردد

ای نیکوکار، امیدوارم کاری صورت گیرد، چرا که وقتی کار به دستِ اهلش (مرد کار) بیفتد، همه چیز اصلاح می‌شود.

نکته ادبی: مرد کار در اینجا کسی است که به حقیقتِ معنوی رسیده و توانِ تغییر حالِ دل را دارد.