دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۵۰

عطار
رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی
وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی
چه کسی تو باری ای جان که ز غایت کمالت چو به وصف تو درآیم تو به وصف در نیایی
گهری عجب تر از تو نشنیدم و ندیدیم که به بحر در نگنجی و ز قعر بر نیایی
چو به پرده در نشینی چه بود که عاشقان را چو شکر همی نبخشی نمک جگر نیایی
همه دل فرو گرفتی به تو کی رسم که گر من در دل بسی بکوبم تو ز دل به در نیایی
تو بیا که جان عطار اگرت خوش آمد از وی به تو بخش آن ولیکن تو بدین قدر نیایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از عطار نیشابوری، گویایِ عجزِ عاشق در برابرِ عظمتِ بی‌کرانِ معشوق ازلی و ابدی است. سراینده در فضایی آکنده از حیرت و پرسش، بیان می‌دارد که حقیقتِ متعالی، فراتر از هرگونه توصیف، مکان و حدّی است که ذهن بشری قادر به درک آن باشد. در این سروده، کشاکش میانِ میل به دیدار و ناتوانی در دسترسی به ذاتِ بی‌همتای الهی، به زیبایی ترسیم شده است.

شاعر در این ابیات، ضمنِ اقرار به غیبتِ معشوق در ساحتِ محسوسات، با لحنی عتاب‌آمیز و در عین حال خاضعانه، از این دوری گله می‌کند. او به این پارادوکسِ عرفانی اشاره دارد که معشوق از سویی از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است و در قلبِ او جای گرفته و از سوی دیگر، چنان والا و بی‌نشان است که در هیچ ظرفی، از جمله عقل، وصف و مکان، نمی‌گنجد و گویی پیوسته در پشتِ پرده‌ی غیب مستور است.

معنای روان

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی

چگونه می‌توانم جمال تو را مشاهده کنم در حالی که تو در حوزه‌ی دیدگان من نمی‌گنجی و ظاهر نمی‌شوی؟ می‌دانم که به هیچ‌کس نمی‌رسی و با هیچ‌کس ملاقات نمی‌کنی، زیرا تو در واقع، به صورتِ شخصی و ملموس نزد کسی نمی‌آیی.

نکته ادبی: تعبیر "به سر نیایی" کنایه از عدم حضورِ فیزیکی و شخصی است که نشان‌دهنده‌ی تنزیه ذات حق از جسمانیت است.

وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی

از چه کسی سراغِ خانه‌ات را بگیرم، وقتی که تو در هیچ مکانی جای نمی‌گیری؟ و از که درباره‌ی تو خبر بپرسم، وقتی که تو فراتر از هرگونه آگاهی و گزارشِ زبانی هستی و در حیطه‌ی خبر و کلام نمی‌گنجی؟

نکته ادبی: "وطن" در اینجا به معنای جایگاه و مکان است و "خبر" به معنای دانش و توصیفاتِ زبانی است که هر دو از محدوده درکِ عقل خارج‌اند.

چه کسی تو باری ای جان که ز غایت کمالت چو به وصف تو درآیم تو به وصف در نیایی

ای جانِ جهان، تو کیستی که به دلیل کمالِ بی‌نهایتت، هرگاه می‌خواهم تو را توصیف کنم، خودِ تو در قالبِ آن وصف نمی‌گنجی و محدود به کلمات نمی‌شوی؟

نکته ادبی: "غایت کمال" اشاره به این دارد که ذات حق چنان کامل است که هر تعریفی، نقیصه‌ای برای آن محسوب می‌شود.

گهری عجب تر از تو نشنیدم و ندیدیم که به بحر در نگنجی و ز قعر بر نیایی

گوهری شگفت‌انگیزتر از تو نه شنیده‌ام و نه دیده‌ام؛ گوهری که نه در دریا جای می‌گیرد و نه از قعرِ آن بیرون می‌آید (چون محیط بر همه چیز است و در عین حال از دسترسی‌ها برتر است).

نکته ادبی: این بیت نمادی از احاطه‌ی قیّومی خداوند است که در عینِ نزدیکی، غیرقابلِ احاطه توسطِ خلایق است.

چو به پرده در نشینی چه بود که عاشقان را چو شکر همی نبخشی نمک جگر نیایی

زمانی که در پسِ پرده‌ی غیب نشسته‌ای، چه می‌شد اگر به عاشقانِ خود مانندِ شکر، شیرینی می‌بخشیدی و به جایِ آن، تلخی و رنجِ عشق را به جگرِ آنان نمی‌آوردی؟

نکته ادبی: "نمک جگر" کنایه از سوز و گداز و دردِ عشق است که در کبد (به عنوان جایگاهِ عواطف در طب قدیم) حس می‌شود.

همه دل فرو گرفتی به تو کی رسم که گر من در دل بسی بکوبم تو ز دل به در نیایی

تو تمامِ وجودِ مرا (قلبم را) تسخیر کرده‌ای، پس چگونه می‌توانم به تو دست یابم؟ چرا که حتی اگر بسیار بر درِ قلبم بکوبم، تو از درونِ آن بیرون نمی‌آیی تا خود را به من بنمایی.

نکته ادبی: اشاره به این نکته عرفانی است که یار در درونِ آدمی است اما حجاب‌های خودی مانع از مشاهده‌ی اوست.

تو بیا که جان عطار اگرت خوش آمد از وی به تو بخش آن ولیکن تو بدین قدر نیایی

تو خود جلوه کن و بیا، که اگر جانِ عطار موردِ پسندِ تو واقع شود، آن را به تو پیشکش می‌کند؛ هرچند می‌دانم که تو بسیار فراتر از این ارزشِ ناچیزِ هستی و این جان، قابلِ شأنِ تو نیست.

نکته ادبی: "بدین قدر" اشاره به بی‌ارزشیِ جانِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوقِ ازلی دارد.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض‌نمایی) در دل بسی بکوبم تو ز دل به در نیایی

این تناقض که معشوق در درونِ قلب است اما در دسترس و دیدرس نیست، اوجِ حیرتِ عارفانه را نشان می‌دهد.

استعاره گهری عجب

به کارگیری "گوهر" برای اشاره به ذاتِ خداوند که بسیار ارزشمند و گران‌بها است.

کنایه پرده در نشینی

کنایه از پنهان بودنِ ذاتِ الهی از چشمِ ظاهربین و عدمِ امکانِ مشاهده‌ی بی‌واسطه‌ی آن.