دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۴۳

عطار
ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو ندارد درد من درمان کجایی
چو تو حیران خود را دست گیری ز پا افتاده ام حیران کجایی
ز بس کز عشق تو در خون بگشتم نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی
بیا تا در غم خویشم ببینی چو گویی در خم چوگان کجایی
ز شوق آفتاب طلعت تو شدم چون ذره سرگردان کجایی
شد از طوفان چشمم غرقه کشتی ندانم تا درین طوفان کجایی
چنان دلتنگ شد عطار بی تو که شد بر وی جهان زندان کجایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گنجینه‌ای از سوز و گدازهای عارفانه است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از حیرت و اشتیاق، از دوری معشوق ازلی (خداوند) سخن می‌گوید. فضا، فضای تنهاییِ جان‌کاهِ عاشقِ دل‌خسته‌ای است که در پیِ حقیقتِ مطلق، تمامِ وجودش را در آتشِ فراق می‌سوزاند و در نهایت، به مرحله‌ای از حیرت می‌رسد که در آن مرزهای هستی و نیستی، ایمان و کفر، و پنهانی و پیدایی در هم می‌شکند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، مفهوم «وحدت وجود» و بی‌قراریِ روح انسانی است که در حصارِ تن و عالمِ خاکی، آرام نمی‌گیرد و تنها راه نجات را در فنای در معشوق و تسلیمِ محض می‌بیند. عطار با تصویرسازی‌های دقیق و استعاره‌های عرفانی، نشان می‌دهد که این غیبتِ معشوق، نه به معنای دوریِ مکانی، بلکه نتیجه‌ی حجاب‌های خودی و ناتوانیِ دیدگانِ بشری در درکِ حقیقتِ بی‌کران است.

معنای روان

ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی

ای جانِ من، من در آتش عشق تو سوختم و خاکستر شدم؛ تو کجایی؟ در این وضعیت که هیچ پناه و تکیه‌گاهی ندارم، باز هم می‌پرسم که تو کجایی؟

نکته ادبی: ترکیب «بی‌سر و سامان» کنایه از بی‌کسی، آشفتگی و نداشتن مأمن و ملجأ است.

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه برون از جان کجایی

تو نه خودِ جانی و نه چیزی جدای از جان؛ تو نه در درون جانِ منی و نه بیرون از آن؛ این چه معمایی است که نه می‌توان تو را یافت و نه می‌توان از تو جدا بود؟ کجایی؟

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ حضورِ خداوند که فراتر از درکِ مکان و زمان و مفاهیمِ جزئیِ ذهنی است.

ز پیدایی خود پنهان بماندی چنین پیدا چنین پنهان کجایی

تو به خاطر شدتِ آشکار بودن و ظهورِ بی‌نهایتت، از دیدگان پنهان ماندی. این چه شگفتی است که هم این‌چنین پیدا و نمایانی و هم این‌چنین در پرده‌ی غیب، کجایی؟

نکته ادبی: اشاره به قاعده‌ی عرفانی «ظهورِ شیء به حدّی است که به خاطرِ شدتِ نورش، پنهان می‌ماند».

هزاران درد دارم لیک بی تو ندارد درد من درمان کجایی

هزاران رنج و اندوه در دل دارم، اما حقیقت این است که بدون حضور تو، هیچ‌کدام از این دردها درمانی ندارند؛ ای مأوای من، تو کجایی؟

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ شفابخشی و تسلی‌دهندگی در وجودِ معشوق.

چو تو حیران خود را دست گیری ز پا افتاده ام حیران کجایی

از آنجایی که رسم تو این است که دستِ افتادگان و حیرانانِ خود را می‌گیری، من که اکنون از پا افتاده‌ام و در حیرتم، به امید یاریِ تو چشم‌انتظارم؛ کجایی؟

نکته ادبی: «از پا افتادن» استعاره از استیصال کامل و عجزِ عاشق در مسیرِ سلوک.

ز بس کز عشق تو در خون بگشتم نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی

آن‌قدر در آتش عشق تو غرق شدم و رنج کشیدم که دیگر نه تعلقی به ایمانِ ظاهری دارم و نه ترسی از کفر؛ من از تمامِ این نام‌گذاری‌ها عبور کرده‌ام؛ کجایی؟

نکته ادبی: «در خون گشتن» کنایه از غرق شدن در رنج و شهادتِ عارفانه در وادیِ عشق است.

بیا تا در غم خویشم ببینی چو گویی در خم چوگان کجایی

به نزد من بیا تا مرا در این غم و اندوهِ جان‌سوز ببینی که چگونه مانند گویی در خمِ چوگانِ تقدیر تو افتاده‌ام و به هر سو کشیده می‌شوم؛ کجایی؟

نکته ادبی: استفاده از بازی «گوی و چوگان» به عنوان استعاره‌ای از تسلیمِ محضِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق.

ز شوق آفتاب طلعت تو شدم چون ذره سرگردان کجایی

از شدت اشتیاق و دوری از چهره‌ی تابناک تو، همچون ذرّه‌ای کوچک و سرگردان در میانِ فضا، راهِ خود را گم کرده‌ام؛ کجایی؟

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ خُردیِ انسان در برابر عظمتِ خورشیدِ حقیقت.

شد از طوفان چشمم غرقه کشتی ندانم تا درین طوفان کجایی

کشتیِ وجودم در سیلابِ اشکی که از چشمانم جاری است، غرق شد؛ دیگر نمی‌دانم که در این دریای پر تلاطمِ گریه، تو در کجایِ این ماجرا قرار داری؟

نکته ادبی: «طوفانِ چشم» استعاره از گریه‌های مداوم و بی‌تابیِ عاشق است.

چنان دلتنگ شد عطار بی تو که شد بر وی جهان زندان کجایی

عطار، بدون حضور و یاد تو، چنان دچار دل‌تنگی شد که دنیا برایش به زندانی تاریک بدل گشت؛ پس تو کجایی که این زندان را به گلستان بدل کنی؟

نکته ادبی: تخلص شاعر و بیانِ مستقیمِ حالِ درونیِ او در انتهای غزل.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس چنین پیدا چنین پنهان

جمع میان دو امر متناقض (ظهور و خفا) برای بیانِ حقیقتِ متعالیِ معشوق.

استعاره گوی در خم چوگان

تمثیلِ عاشق به گویِ تسلیم‌ شده در دستِ معشوق که اراده‌ای از خود ندارد.

تشبیه شدم چون ذره سرگردان

تشبیه عارف به ذرّه‌ای معلق در هوا که به واسطه‌ی نورِ خورشیدِ حقیقت (معشوق) سرگردان شده است.

کنایه بی‌سر و سامان

کنایه از آشفتگی، بی‌کسی و فقدانِ ثباتِ روحی و روانی.

مبالغه شد از طوفان چشمم غرقه کشتی

بزرگ‌نمایی در تصویرسازیِ حجمِ اشک که می‌تواند کشتیِ هستیِ انسان را غرق کند.