دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۳۷

عطار
جان به لب آورده ام تا از لبم جانی دهی دل ز من بربوده ای باشد که تاوانی دهی
از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه زانکه هم بر تو فشانم گر مرا جانی دهی
تو همی خواهی که هر تابی اندر زلف توست همچو زلف خویش در کار پریشانی دهی
من چو گویی پا و سر گم کرده ام تا تو مرا زلف بفشانی و از هر حلقه چوگانی دهی
من کیم مهمان تو، تو تنگ ها داری شکر می سزد گر یک شکر آخر به مهمانی دهی
من سگ کوی توام شیری شوم گر گاه گاه چون سگان کوی خویشم ریزهٔ خوانی دهی
چون نمی یابند از وصل تو شاهان ذره ای نیست ممکن گر چنان ملکی به دربانی دهی
من که باشم تا به خون من بیالایی تو دست این به دست من برآید گر تو فرمانی دهی
کی رسم در گرد وصل تو که تا می بنگرم هر دمم تشنه جگر سر در بیابانی دهی
داد از بیداد تو عطار مسکین دل ز دست دست آن داری که تو داد سخن دانی دهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده شوریدگی و اشتیاقِ بی‌پایانِ عاشقِ دل‌سوخته در راهِ رسیدن به معشوقِ ازلی است. شاعر با زبانی سرشار از خضوع، خود را در برابرِ عظمتِ معشوق، ناچیز و نیازمند می‌بیند و با استفاده از تصاویرِ بدیع، مفهومِ فنایِ وجود و نثارِ جان در پایِ دوست را به تصویر می‌کشد.

فضای حاکم بر این سروده، ترکیبی از سوز و گداز، شکایت از بی‌وفاییِ معشوق و در عینِ حال، تسلیمِ محض در برابرِ فرمانِ اوست. عطار با بهره‌گیری از تمثیلاتِ صوفیانه، رابطه‌ی میانِ عاشق و معشوق را فراتر از مناسباتِ زمینی، به یک پیوندِ روحانی و عمیق پیوند می‌زند که در آن، جان دادنِ عاشق، تنها راهِ رسیدن به حقیقتِ وصال است.

معنای روان

جان به لب آورده ام تا از لبم جانی دهی دل ز من بربوده ای باشد که تاوانی دهی

من از شدتِ انتظار و دوری، تا پای مرگ پیش رفته‌ام تا شاید تو با بوسه‌ای بر لبانم، جانی تازه به من ببخشی. تو که دلِ مرا با خود برده‌ای، اکنون بر تو واجب است که در ازای آن، تاوانی به من بپردازی.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه از رسیدن به آخرین لحظات عمر و ناامیدی مطلق است.

از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه زانکه هم بر تو فشانم گر مرا جانی دهی

من این زندگیِ دوباره را برای خودم نمی‌خواهم؛ چرا که اگر تو به من جانی ببخشی، آن را در راهِ تو و برای رضایتِ تو فدا خواهم کرد.

نکته ادبی: تکرار واژه جان نشان از تعادل و تقارن در اندیشه شاعر دارد.

تو همی خواهی که هر تابی اندر زلف توست همچو زلف خویش در کار پریشانی دهی

تو چنان اراده کرده‌ای که هر تابی در زلفِ پیچ‌درپیچت هست، همانندِ آشفتگیِ موهایت، مرا نیز گرفتارِ پریشانی و سرگشتگی کنی.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه‌ی پریشانی که هم به معنای آشفتگی زلف و هم به معنای حالِ درونی عاشق است.

من چو گویی پا و سر گم کرده ام تا تو مرا زلف بفشانی و از هر حلقه چوگانی دهی

من در میدانِ عشق، همچون گویِ بازی، خود را گم کرده‌ام و پا و سرم را نمی‌شناسم؛ تا تو با افشاندنِ زلف، از هر حلقه‌ی مویت، چوگانی بسازی و مرا به بازی بگیری.

نکته ادبی: تصویرسازیِ چوگان و گوی استعاره از بازی تقدیر و سرگردانی عاشق در دستِ معشوق است.

من کیم مهمان تو، تو تنگ ها داری شکر می سزد گر یک شکر آخر به مهمانی دهی

من که مهمانِ کویِ تو هستم و تو که سرشار از شهد و شکرِ وصل هستی، سزاوار است که در پایانِ این میزبانی، ذره‌ای از شکرِ لطفِ خود را به من هدیه دهی.

نکته ادبی: شکر نماد شیرینیِ وصال و کلامِ معشوق است.

من سگ کوی توام شیری شوم گر گاه گاه چون سگان کوی خویشم ریزهٔ خوانی دهی

من اگرچه اکنون همچون سگی در کویِ تو خوار و بی‌مقدارم، اما اگر گاهی از خوانِ کرمِ خود ریزه‌ای به من ببخشی، چنان اوج می‌گیرم که به شیری درنده‌خو و قدرتمند بدل خواهم شد.

نکته ادبی: تضاد میان سگ و شیر نشان‌دهنده‌ی قدرتِ تحول‌آفرینِ لطفِ معشوق است.

چون نمی یابند از وصل تو شاهان ذره ای نیست ممکن گر چنان ملکی به دربانی دهی

وقتی پادشاهانِ بزرگ عالم از وصالِ تو نصیبی ندارند، غیرممکن است که تو بخواهی چنین مقامِ رفیعی را به یک دربانی که درِ خانه‌ات ایستاده ببخشی.

نکته ادبی: فروتنیِ مبالغه‌آمیز عاشق برای نشان دادنِ عظمتِ معشوق.

من که باشم تا به خون من بیالایی تو دست این به دست من برآید گر تو فرمانی دهی

من چه ارزشی دارم که تو بخواهی برای کشتنِ من، دستانِ مبارکِ خود را به خونِ من آلوده کنی؟ کافی است اراده کنی تا من خود، جانم را تقدیم کنم.

نکته ادبی: اوجِ فداکاری و تسلیم در برابرِ خواستِ معشوق.

کی رسم در گرد وصل تو که تا می بنگرم هر دمم تشنه جگر سر در بیابانی دهی

من هرگز به دایره‌ی وصالِ تو راه نخواهم یافت؛ زیرا به محضِ اینکه می‌خواهم به تو نگاه کنم، تو مرا با تشنگی و سرگردانی در بیابانِ هجران رها می‌کنی.

نکته ادبی: گردِ وصل استعاره از حریمِ امنِ حضورِ معشوق است.

داد از بیداد تو عطار مسکین دل ز دست دست آن داری که تو داد سخن دانی دهی

عطارِ مسکین از بیدادگریِ تو به ستوه آمده و دلش را از دست داده است؛ اما تو چنان قدرتی داری که می‌توانی حقِ دلِ سوخته‌اش را ادا کنی و به او هنرِ سخنوری یا حقیقتِ داد را ارزانی داری.

نکته ادبی: تخلص شاعر به نام خودش (عطار) که بیانگرِ شکایتِ شخصی اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوی و چوگان

اشاره به بیچارگی عاشق در میدانِ عشق که مانند گوی در دستِ معشوق (چوگان‌دار) اسیر است.

تضاد سگ و شیر

تقابلِ میانِ خوار بودنِ عاشق و قدرتِ یافتن در پرتوِ لطفِ معشوق.

ایهام پریشانی

اشاره همزمان به گره‌خوردگیِ زلف و آشفتگیِ خاطرِ عاشق.

تمثیل مهمان و شکر

تصویرسازیِ رابطه عاشق و معشوق در قالبِ میزبان و مهمان برای تقاضای بخشش و وصال.