دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۳۵

عطار
سرمست درآمد از سر کوی ناشسته رخ و گره زده موی
وز بی خوابی دو چشم مستش چون مخموران گره بر ابروی
ترک فلکش به جان همی گفت کای من ز میان جانت هندوی
فریاد کنان فلک که احسنت کو چشم که بنگرد زهی روی
پیش لبش آب خضر شد خاک زیر قدمش بهشت شد کوی
دل زار به های های بگریست می گفت به های های کای هوی
یکدم بنشین که این دل مست چون باد همی رود به هر سوی
جان می خواهد ز هر کسی وام بر روی تو می دهد به صد روی
عطار تویی و نیم جانی با دوست به نیم جان سخن گوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر تصویری از ظهور ناگهانی و پرشور معشوق در کمال سادگی و زیبایی طبیعی است که سراسر هستی و افلاک را مجذوب و حیران خود می‌کند. فضای شعر آمیخته به حیرت و بیقراری عاشقانه‌ای است که در آن معشوق چنان والایی می‌یابد که بهشت و آب حیات در برابرش رنگ می‌بازند و همه‌چیز در برابر عظمت او ناچیز می‌نماید.

شاعر در این ابیات، ضمن توصیف اوج زیبایی و اقتدار معشوق، وضعیت درونی خود را به عنوان عاشقی که وجودش را در گرو نگاه معشوق دارد، به تصویر می‌کشد و در نهایت، فنای خویش و تقدیم همان نیم‌جانِ باقی‌مانده را در برابر شکوهِ یار توصیه می‌کند.

معنای روان

سرمست درآمد از سر کوی ناشسته رخ و گره زده موی

معشوق در حالی که از مستی (عشق یا زیبایی) سرشار بود، از سرِ کوچه پدیدار شد؛ در حالی که چهره‌اش را نشسته‌ بود و موهایش آشفته و گره‌خورده بود.

نکته ادبی: ناشسته رخ در اینجا نماد سادگی و بی‌تکلفی معشوق است.

وز بی خوابی دو چشم مستش چون مخموران گره بر ابروی

به دلیل بیداری و بیخوابی، چشمانِ مستِ او و ابروانش، درست شبیه به کسانی که دچار خماری هستند، در هم گره خورده بود.

نکته ادبی: تشبیه مستقیم حال چشمان معشوق به حالت مخموران.

ترک فلکش به جان همی گفت کای من ز میان جانت هندوی

فلاک (که در اینجا مانند یک بنده ترک‌نژاد است) با تمام وجود به معشوق می‌گفت: من از میانِ جان، بنده و غلامِ تو هستم.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن اغلب استعاره از غلام و بنده است.

فریاد کنان فلک که احسنت کو چشم که بنگرد زهی روی

آسمان فریادکنان می‌گفت: آفرین! چشمی کجاست که بتواند چنین روی زیبا و خیره‌کننده‌ای را تماشا کند؟

نکته ادبی: استفاده از عبارت «زهی روی» برای ستایش و تحسین زیبایی مطلق.

پیش لبش آب خضر شد خاک زیر قدمش بهشت شد کوی

در برابر لبِ معشوق، آبِ حیاتِ خضر ناچیز و مانند خاک است و در زیر پای او، کوچه و خیابان به بهشت بدل شده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت خضر و آب حیات.

دل زار به های های بگریست می گفت به های های کای هوی

دلِ ناتوان و غمگینم با صدای بلند گریست و در میان هق‌هق گریه‌اش، پیوسته «هوی» (اشاره به ذات حق و خداوند) را زمزمه می‌کرد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «هوی» که هم می‌تواند به معنای فریاد باشد و هم اشاره به اسم ذات اقدس الهی.

یکدم بنشین که این دل مست چون باد همی رود به هر سوی

لحظه‌ای بنشین و آرام بگیر، چرا که این دلِ مست و بی‌قرار من، همچون باد، در هر سو در حرکت و اضطراب است.

نکته ادبی: تشبیه حرکت دل به باد نشان‌دهنده ناپایداری و تلاطم است.

جان می خواهد ز هر کسی وام بر روی تو می دهد به صد روی

جانِ من از هر کسی برای ادامه زندگی وام می‌گیرد و التماس می‌کند، اما در مقابلِ رویِ تو، این جان را با صد چهره و اشتیاق فدا می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان گدایی جان از دیگران و بذل آن در برابر معشوق.

عطار تویی و نیم جانی با دوست به نیم جان سخن گوی

ای عطار، تو که تنها نیم‌جانی بیش نیستی، برخیز و با همان نیم‌جانِ ناچیز، با دوست سخن بگو و عرض ارادت کن.

نکته ادبی: خطاب شاعر به خویشتن که نشان از فروتنی و فنای عارفانه دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح آب خضر

اشاره به داستان اساطیری حضرت خضر که به دنبال آب حیات بود.

تشبیه چون مخموران

مانند کردن حالت چشم‌های معشوق به انسان‌های مست و خمار.

استعاره ترک فلک

آسمان به غلامی ترک‌نژاد تشبیه شده که بنده معشوق است.

ایهام هوی

به معنای فریاد و زاری و همچنین اشاره به «هو» (خداوند).