دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۳۴

عطار
گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی
سایه ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار تو چو سایه محو خورشید آیی و محرم شوی
جانت در توحید دایم معتکف بنشسته است تو چرا در تفرقه هر دم به صد عالم شوی
بوده ای همرنگ او از پیش و خواهی بد ز پس این زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شوی
چون نداری ز اول و آخر خبر جز بیخودی گر بکوشی در میانه بیخود اکنون هم شوی
رنگ دریا گیر چون شبنم ز خود بیخود شده تا شوی همرنگ دریا گرچه یک شبنم شوی
چیست شبنم یک نم از دریاست ناآمیخته گر بیامیزی تو هم در بحر کل بی غم شوی
ور در آمیزی ز غفلت با هزاران تفرقه چون نتابد بحر صحبت بو که تو محرم شوی
دل پراکنده روی از جام جم در آینه جز پراکنده نبینی از پی ماتم شوی
هیچ نبودی هیچ خواهی شد کنون هم هیچ باش زانکه گر تو هیچ گردی تو ز هیچی کم شوی
گر تو ای عطار هیچ آیی همه گردی مدام ور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر عرفانی با بهره‌گیری از استعاره‌های دقیق و تصویرسازی‌های لطیف، مسیرِ تعالیِ روح و بازگشت به اصلِ خویشتن یعنی توحید را ترسیم می‌کند. در نگاهِ عطار، کمالِ انسان در گروِ از میان برداشتنِ دیوارهایِ «منیّت» و «پراکندگی» است تا همچون قطره‌ای که به دریا می‌پیوندد، فردیتِ محدودِ خویش را در وجودِ نامتناهیِ حق فانی سازد.

مضمونِ مرکزیِ این ابیات، تضاد میان «کثرتِ دنیوی» و «وحدتِ الهی» است. شاعر هشدار می‌دهد که دلبستگی به تعلقاتِ مادی و پراکندگیِ ذهن، مانعی بزرگ در برابرِ مشاهده‌ی خورشیدِ حقیقت است. پیامِ نهاییِ عطار، دعوت به فروتنیِ مطلق و پذیرشِ نیستیِ خویش است؛ چرا که او معتقد است در این «هیچ‌شدن» است که انسان به «همه» تبدیل می‌شود و از رنجِ جدایی رهایی می‌یابد.

معنای روان

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی

اگر به مقامِ والای یگانگی با خداوند دست یابی و به اسرارِ درونیِ آن آگاه شوی، به مقامی خواهی رسید که برتر از تمام جهانیان و مایه افتخار نوع بشر خواهی بود.

نکته ادبی: خلوتخانه توحید استعاره از قلبِ مصفا و جایگاه حضور خداوند در وجودِ عارف است.

سایه ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار تو چو سایه محو خورشید آیی و محرم شوی

مانند سایه باش که هیچ استقلالی از خود ندارد تا وقتی خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، تو در آن نور محو شوی و به همدمی و یگانگی با آن برسی.

نکته ادبی: تقابل سایه و خورشید، بازتاب‌دهنده‌ی رابطه موجودِ فانی با وجودِ مطلق است.

جانت در توحید دایم معتکف بنشسته است تو چرا در تفرقه هر دم به صد عالم شوی

جانت همواره در حال عبادت و حضور در درگاهِ خداوند است، پس چرا تو در زندگیِ روزمره، خود را درگیر پراکندگی‌های ذهنی و سرگردانی در امور گوناگون می‌کنی؟

نکته ادبی: تفرقه در اینجا به معنای توجه به امور کثیر و غیرِ الهی و درگیری‌های بیهوده دنیوی است.

بوده ای همرنگ او از پیش و خواهی بد ز پس این زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شوی

تو در آغازِ آفرینش با او بودی و در پایان نیز به سوی او باز خواهی گشت؛ پس اکنون هم در این زمانه، خود را با رنگ و صفاتِ او هماهنگ کن تا شایستگیِ همراهی با او را بیابی.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در خصوص بازگشت همه امور به سوی خداوند (انا الیه راجعون) دارد.

چون نداری ز اول و آخر خبر جز بیخودی گر بکوشی در میانه بیخود اکنون هم شوی

از آنجایی که در آغاز و پایانِ هستی، حقیقتِ تو چیزی جز بیخودی و رهایی از منیت نیست، اگر هم‌اکنون برای رسیدن به این حالت تلاش کنی، به همان حقیقتِ اصلی دست خواهی یافت.

نکته ادبی: بیخودی در ادبیات عرفانی به معنای دست شستن از خویشتنِ کاذب و رسیدن به فناست.

رنگ دریا گیر چون شبنم ز خود بیخود شده تا شوی همرنگ دریا گرچه یک شبنم شوی

همچون شبنمی باش که وقتی از خودِ مستقلش دست می‌کشد، رنگ و بوی دریا را می‌گیرد؛ تو نیز چنین کن تا اگرچه در ظاهر کوچک و ناچیزی، به عظمتِ دریا دست یابی.

نکته ادبی: استعاره شبنم برای انسان و دریا برای خداوند، از رایج‌ترین تمثیلات ادبیات فارسی برای بیان وحدت وجود است.

چیست شبنم یک نم از دریاست ناآمیخته گر بیامیزی تو هم در بحر کل بی غم شوی

شبنم چیست؟ قطره‌ای جدا افتاده از دریاست که هنوز با آن یکی نشده است؛ اما اگر در دریایِ بی‌کرانِ توحید غرق شوی، از تمام غم‌ها و دغدغه‌های عالم آزاد خواهی شد.

نکته ادبی: بحر کل نماد هستی مطلق و نامحدود خداوند است.

ور در آمیزی ز غفلت با هزاران تفرقه چون نتابد بحر صحبت بو که تو محرم شوی

اما اگر به دلیل غفلت و نادانی، خود را درگیر هزاران پراکندگی و تعلقاتِ دنیوی کنی، نورِ تابناکِ دریای یگانگی بر تو نمی‌تابد و هرگز به درکِ محضرِ حق نخواهی رسید.

نکته ادبی: بحر صحبت به معنای اقیانوسِ همنشینی و انس با حضرت حق است.

دل پراکنده روی از جام جم در آینه جز پراکنده نبینی از پی ماتم شوی

اگر دلت پراکنده و آشفته باشد، همچون آیینه غبارآلود عمل می‌کند که فقط تصاویرِ پریشان نشان می‌دهد؛ در نتیجه جز اندوه و ماتم از این هستی چیزی نصیب تو نخواهد شد.

نکته ادبی: دل در اینجا به آیینه تشبیه شده که بازتاب‌دهنده واقعیت است؛ اگر صاف نباشد، حقیقت را وارونه نشان می‌دهد.

هیچ نبودی هیچ خواهی شد کنون هم هیچ باش زانکه گر تو هیچ گردی تو ز هیچی کم شوی

تو پیش از این هیچ بودی و در نهایت نیز به هیچ باز خواهی گشت، پس اکنون نیز خود را هیچ بدان و منیّت را کنار بگذار؛ زیرا وقتی حقیقتاً هیچ شوی، از تمامی محدودیت‌های بشری فراتر رفته و به مقامی می‌رسی که با هیچ قیاس نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض)ِ هیچ بودن برای رسیدن به همه چیز، از مفاهیمِ کلیدی عرفان عطار است.

گر تو ای عطار هیچ آیی همه گردی مدام ور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی

ای عطار! اگر بپذیری که هیچ هستی، همواره به مقامِ «همه» دست خواهی یافت، اما اگر بکوشی که برای خود «هویتی مستقل» بتراشی، در یک لحظه همه چیز را از دست خواهی داد.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به خویشتن (تخلص)، شیوه‌ای برای تأکید بر پندِ اخلاقی و عرفانی به مخاطب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خلوتخانه توحید

اشاره به جایگاهِ قلبیِ انس با خداوند دارد که مکانی غیرفیزیکی است.

تمثیل شبنم و دریا

بیانگرِ رابطهٔ جزء (انسان) با کل (هستیِ الهی) است تا مفاهیمِ انتزاعیِ عرفانی ملموس شود.

پارادوکس (متناقض‌نما) هیچ گردی تو ز هیچی کم شوی

ادعای اینکه رسیدن به مرتبه هیچ‌انگاریِ خویش، باعثِ بزرگی و رسیدن به همه چیز می‌شود.

تضاد هیچ و همه

تقابلِ مفاهیمِ پوچیِ دنیوی با کمالِ معنوی جهت القای بهترِ پیامِ عرفانی.