دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۲۴

عطار
هر شبم سرمست در کوی افکنی وز بر خویشم به هر سوی افکنی
در خم چوگان خویشم هر زمان خسته و سرگشته چون گوی افکنی
گر بریزم پیش رویت اشک زار همچو اشکم باز بر روی افکنی
چون همه تیری بیندازی تمام پس کمان کین به بازوی افکنی
بوی گل اندر دماغ جان ما زان سر زلف سمن بوی افکنی
گر سخن گویم ز چین زلف تو از سر کین چین در ابروی افکنی
ور کشد مویی دل از زلف تو سر حلق را در حلقهٔ موی افکنی
هر شبی عطار را تا وقت صبح عاشقی دیوانه در روی افکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ رابطه‌ای پرفرازونشیب و پرآشوب میان عاشق و معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و اشتیاق، تصویرِ عاشقی را به دست می‌دهد که در چنبره‌یِ رفتارهای متناقض و بی‌قرارِ معشوق گرفتار آمده و مدام میانِ قرب و بُعد یعنی نزدیکی و دوری در نوسان است.

تم اصلیِ این سروده، تضاد میانِ زیباییِ فریبنده و بی‌رحمیِ معشوق است. معشوق در اینجا نه یک وجودِ آرام، بلکه عنصری فعال و گاه ستیزه‌جوست که عاشق را مانند گوی در میدانِ بازیِ خویش می‌غلتاند. فضایِ کلیِ شعر، آمیزه‌ای از شکوه‌گزاری‌هایِ عاشقانه و تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابرِ تقدیری است که معشوق برای او رقم زده است.

معنای روان

هر شبم سرمست در کوی افکنی وز بر خویشم به هر سوی افکنی

هر شب مرا در کوی خود سرمست و سرگردان می‌کنی و بلافاصله پس از آن، از نزدیکیِ خود می‌رانی و به هر سو پرتاب می‌کنی.

نکته ادبی: واژه‌ی کوی در اینجا نمادِ حریمِ وصال است و تقابلِ سرمست کردن و رانده شدن نشان‌دهنده‌یِ اضطرابِ درونیِ عاشق است.

در خم چوگان خویشم هر زمان خسته و سرگشته چون گوی افکنی

مانند گویِ بازی که در میدان، زیرِ ضرباتِ چوگانِ بازیگر دست‌به‌دست می‌شود، مرا نیز در چنبره‌یِ اراده‌یِ خود، خسته، ناتوان و سرگشته رها می‌کنی.

نکته ادبی: آرایه‌یِ گوی و چوگان تمثیلی کلاسیک برای نشان دادنِ اسارتِ عاشق در برابرِ قدرتِ بی چون و چرایِ معشوق است.

گر بریزم پیش رویت اشک زار همچو اشکم باز بر روی افکنی

اگر در پیشگاهِ تو از سرِ درماندگی اشک بریزم، تو با بی‌اعتنایی همان اشک را می‌بینی که بر خاک می‌افتد و مرا نیز به همان بی‌ارزشیِ اشک بر روی زمین می‌افکنی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه معشوق، نه تنها به گریه‌ی عاشق رحم نمی‌کند، بلکه او را به چشمِ حقارت می‌نگرد.

چون همه تیری بیندازی تمام پس کمان کین به بازوی افکنی

زمانی که با تیرهایِ بی‌رحمی و بی‌اعتنایی، تمامِ توانِ مرا گرفتی و مرا آماجِ خود قرار دادی، باز هم کمانِ ستیز و کینه‌توزی را برای ادامه‌یِ آزارِ من بر بازو می‌نهی.

نکته ادبی: استعاره‌یِ تیر و کمان برای نمایشِ قساوتِ معشوق و آمادگیِ همیشگیِ او برای ادامه‌یِ جفا به کار رفته است.

بوی گل اندر دماغ جان ما زان سر زلف سمن بوی افکنی

از میانِ آن گیسوانِ پرچین و شکن که بوی خوشِ گل‌های بهاری را می‌دهد، عطرِ مستی‌آوری را در جان و ذهنِ من می‌افکنی.

نکته ادبی: سمن‌بوی صفتی برای زلف است که علاوه بر زیبایی، به خوش‌بوییِ آن اشاره دارد که عاشق را مسحور می‌کند.

گر سخن گویم ز چین زلف تو از سر کین چین در ابروی افکنی

اگر بخواهم سخنی از زیباییِ پیچ‌درپیچِ زلفِ تو بگویم، تو از سرِ لجبازی و قهر، اخم در ابروانت می‌افکنی و چهره در هم می‌کشی.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی چین؛ که هم به معنی شکنِ زلف است و هم به معنی چینِ ابرو یا همان اخم به کار رفته است.

ور کشد مویی دل از زلف تو سر حلق را در حلقهٔ موی افکنی

و اگر دلِ من جرات کند و هوایِ زلفِ تو را در سر بپروراند، تو با پیچ‌وتابِ گیسوانت، دلِ مرا مثلِ صیدی در دامِ حلقه می‌اندازی.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌ی حلقه علاوه بر زیباییِ صوتی، بر مفهومِ گرفتاری و بندِ اسارت تأکید دارد.

هر شبی عطار را تا وقت صبح عاشقی دیوانه در روی افکنی

هر شب تا سپیده‌دم، تو با رفتارهایِ خود، مرا که عطارم، به عاشقی دیوانه و شوریده تبدیل می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر و تأکید بر استمرارِ رنجِ عشق در طولِ شب‌هنگام.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (گوی و چوگان) خم چوگان خویشم / خسته و سرگشته چون گوی

تشبیه کردنِ عاشق به گویِ بازی که در دستِ قدرتِ معشوق به هر سو پرتاب می‌شود.

ایهام چین زلف / چین در ابرو

واژه‌ی چین هم به معنای شکن‌هایِ زلفِ معشوق است و هم به معنایِ گره‌خوردنِ ابرو بر اثرِ خشم.

استعاره تیر / کمان کین

استفاده از ابزارِ جنگی برای توصیفِ رفتارهایِ قهرآلود و جفاکارانه‌یِ معشوق.