دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۱۴

عطار
ترسا بچه ای به دلستانی در دست شراب ارغوانی
دوش آمد و تیز و تازه بنشست چون آتش و آب زندگانی
دانی که خوشی او چه سان بود چون عشق به موسم جوانی
در بسته میان خود به زنار بگشاده دهن به دلستانی
در هر خم زلف دلفریبش صد عالم کافری نهانی
آمد بنشست و پیر ما را بنهاد محک به امتحانی
القصه چو پیر روی او دید از دست بشد ز ناتوانی
دردی ستد و درود دین کرد یارب ز بلای ناگهانی
دردا که چنان بزرگواری برخاست ز راه خرده دانی
ترسا بچه را به پیش خود خواند پس گفت نشان ره چه دانی
گفتا که نشان راه جایی است کانجا نه تویی و نه نشانی
چون پیر سخن شنید جان داد عطار سخن بگو که جانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، روایتی عرفانی و نمادین از مواجهه میان شریعتِ ظاهر و حقیقتِ باطن است. شاعر با به تصویر کشیدنِ پیرِ زاهدی که در برابر جلوه‌ی دلفریبِ یک «ترسا‌بچه» (نمادِ زیباییِ رها از قید و بندهای متعارف مذهبی) قرار می‌گیرد، نشان می‌دهد که چگونه عشقِ الهی، ساختارهای ذهنی و دانایی‌های اکتسابیِ انسان را فرو می‌ریزد. در این فضا، تقابل میان پیرِ مذهبی و جوانِ نوکیش، در واقع جدالی است درونی برای گذار از «خود» به سوی «خدا».

پیامِ محوریِ این ابیات، رسیدن به مقامِ فنا و بی‌خودی است. عطار در این حکایت تأکید می‌کند که معرفتِ حقیقی، نه در دانستنِ علومِ ظاهری و خرده‌دانی‌ها، بلکه در نفیِ مطلقِ «من» و رهایی از تمامِ وابستگی‌ها نهفته است؛ تا زمانی که نشانی از هستیِ خود در وجودِ سالک باقی باشد، راه به حقیقت باز نمی‌شود.

معنای روان

ترسا بچه ای به دلستانی در دست شراب ارغوانی

جوانِ زیبارویِ مسیحی با دلبری تمام، در حالی که شرابی به رنگِ ارغوان در دست داشت، نزدِ ما آمد.

نکته ادبی: «ترسا‌بچه» استعاره از جلوه‌ی محبوب و زیباییِ رها از قید و بندهای شرعی است؛ «ارغوانی» صفتِ رنگِ شراب که استعاره از عشقِ الهی است.

دوش آمد و تیز و تازه بنشست چون آتش و آب زندگانی

دیشب آمد و با چابکی و طراوت در کنارمان نشست، درست مانندِ آتش (سوزاننده) و آب (حیات‌بخش) که دو عنصرِ متضاد و حیاتی هستند.

نکته ادبی: تشبیه به آتش و آب، بیانگرِ تضاد و در عین حال کمالِ وجودیِ محبوب است که هم می‌سوزاند و هم جان می‌بخشد.

دانی که خوشی او چه سان بود چون عشق به موسم جوانی

آیا می‌دانی شیرینی و لذتِ حضورِ او چگونه بود؟ همانندِ لذتِ عشقِ پاک و بی‌شائبه در موسمِ جوانی.

نکته ادبی: «موسم جوانی» تداعی‌گرِ شور و حالی است که عاری از محاسبه‌گری‌های سنینِ پیری است.

در بسته میان خود به زنار بگشاده دهن به دلستانی

او کمرِ خود را به زنار بسته بود و دهانش را برای دلبری و ربودنِ دل‌ها گشوده بود.

نکته ادبی: «زنار» کمربندی است که در قدیم اهلِ ذمه (مسیحیان) بر کمر می‌بستند؛ در عرفان، نمادِ کفرِ طریقت و خروج از دایره‌ی ظاهریِ دین است.

در هر خم زلف دلفریبش صد عالم کافری نهانی

در هر پیچ و تابِ زلفِ دلفریبش، صدها عالم کفر و بی‌دینی نهفته است.

نکته ادبی: «کفر» در اینجا در تقابل با ایمانِ ظاهری است؛ یعنی زیباییِ او چنان است که عقل و ایمانِ متعارف را مبهوت می‌کند.

آمد بنشست و پیر ما را بنهاد محک به امتحانی

آمد و نشست و پیرِ ما را با آن ظاهرِ آراسته به محکِ آزمایش کشید.

نکته ادبی: «محک» استعاره از آزمونِ عرفانی است که عیارِ وجودِ پیر را مشخص می‌کند.

القصه چو پیر روی او دید از دست بشد ز ناتوانی

خلاصه اینکه وقتی پیرِ زاهد، چهره‌ی آن جوان را دید، از شدتِ ناتوانی و شیفتگی، اختیار از کف داد.

نکته ادبی: «از دست بشد» کنایه از فروپاشیِ ثباتِ قدم و تسلیم شدنِ زاهد در برابر جاذبه‌ی معنوی.

دردی ستد و درود دین کرد یارب ز بلای ناگهانی

جرعه‌ای از دردِ عشق نوشید و دینِ خود را بدرود گفت؛ ای خدا، پناه بر تو از این بلاها و دگرگونی‌های ناگهانی.

نکته ادبی: «درودِ دین کرد» به معنای وداع با دینِ ظاهری و رسومِ مذهبی است که سدِ راهِ عاشقی است.

دردا که چنان بزرگواری برخاست ز راه خرده دانی

افسوس و دریغ که چنین شخصِ بزرگواری به خاطرِ دل‌بستگی به ظواهر و یا همان دانش‌های اندکِ خویش، از جایگاهِ والای خود سقوط کرد.

نکته ادبی: «خرده‌دانی» اشاره به دانشِ سطحی و قشری است که مانعِ رسیدن به حقیقتِ بزرگ است.

ترسا بچه را به پیش خود خواند پس گفت نشان ره چه دانی

پیر، آن جوانِ مسیحی را به نزدِ خود خواند و پرسید: آیا نشانه‌ای از راهِ حقیقت می‌دانی؟

نکته ادبی: «نشانِ ره» کنایه از طریقِ رسیدن به مقامِ وصالِ الهی است.

گفتا که نشان راه جایی است کانجا نه تویی و نه نشانی

جوان گفت: نشانِ آن راه، جایگاهی است که در آن نه تویی وجود دارد و نه هیچ نشانی از هستیِ تو باقی مانده است.

نکته ادبی: این بیت تبیین‌کننده‌ی مفهوم «فنا» است؛ یعنی رسیدن به حقیقت، مشروط به نابودیِ «منیت» است.

چون پیر سخن شنید جان داد عطار سخن بگو که جانی

وقتی پیر این سخن را شنید، جان باخت (و از خود فانی شد)؛ ای عطار، تو نیز سخن بگو که سرشار از جان و معرفتی.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن برای تأکید بر حقیقتِ نهفته در کلام.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) صد عالم کافری

استفاده از واژه‌ی کفر برای توصیفِ زیباییِ محبوب که در واقع همان ایمانِ حقیقی و رهایی از بندهاست.

تشبیه چون آتش و آب

تشبیه کردنِ حضورِ محبوب به عناصرِ متضادی که همزمان ویرانگر و حیات‌بخش هستند.

نمادگرایی زنار

استفاده از بندِ مسیحیان به عنوان نمادی برای تعلق به غیر خدا یا رهایی از قیودِ شریعتِ خشک.

کنایه از دست بشد

کنایه از فروپاشیِ خویشتنداری و غلبه‌ی احساسات بر عقلِ مصلحت‌اندیش.