دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۱۳

عطار
چارهٔ کار من آن زمان که توانی گر بکنی راضیم چنان که توانی
داد طلب کردم از تو داد ندادی گر ندهی داد می ستان که توانی
گفته بدی من ندانم و نتوانم داد تو دادن یقین بدان که توانی
گر به سر زلف دل ز من بربودی باز ده از لب هزار جان که توانی
دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو حکم کنی بر همه جهان که توانی
ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز وین همه فتنه فرو نشان که توانی
جملهٔ آزادگان روی زمین را بنده کن از چشم دلستان که توانی
جملهٔ دل مردگان منزل غم را زنده کن از لعل درفشان که توانی
یک شکر از لعل تو اگر بربایم عذر بخواهی به هر زبان که توانی
گر ز تو عطار خواست بوس و کناری هیچ منه داو در میان که توانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و اشتیاق عارفانه و عاشقانه‌ای است که در آن شاعر با لحنی صمیمانه و در عین حال تسلیم‌گونه، معشوق را مخاطب قرار می‌دهد. فضای کلی شعر بر مدارِ طلبِ داد و عدالت از معشوق و تسلیمِ تامِ عاشق در برابر قدرتِ بی‌حد او می‌چرخد. شاعر در این اثر، معشوق را نه تنها صاحب اختیارِ جان و دل خویش، بلکه فرمانروای هستی می‌داند که با یک جلوه‌گری، توان دگرگونی در عالم و آدم را دارد.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان عجز عاشق و قدرت مطلق معشوق است. شاعر می‌کوشد با تصویرسازی‌های لطیف از زیبایی‌های معشوق، او را به عنایت و بازگرداندنِ آرامش به جانِ بی‌قرارِ خود ترغیب کند. پایان‌بندی غزل نیز با تخلص شاعر، بر صمیمیت و خواستِ مستقیمِ وصال در عین پذیرش تقدیر تأکید می‌ورزد که حال و هوایی زمینی و عرفانی را توأمان تداعی می‌کند.

معنای روان

چارهٔ کار من آن زمان که توانی گر بکنی راضیم چنان که توانی

اگر در توان داری که گره از کار من بگشایی، هر اندازه که در توانت هست انجام ده که من به همان مقدار راضی‌ام.

نکته ادبی: چاره کردن در اینجا به معنای درمان و رفع مشکل است و تکرار واژه توانی بر محدودیت و در عین حال قدرت معشوق تأکید دارد.

داد طلب کردم از تو داد ندادی گر ندهی داد می ستان که توانی

از تو طلب داد کردم ولی آن را به من ندادی؛ اگر قصد عدالت نداری، پس جانم را بستان، چرا که قدرت آن را داری.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف و ستان به معنای گرفتن است و بیانگر استیصال عاشق است.

گفته بدی من ندانم و نتوانم داد تو دادن یقین بدان که توانی

تو گفتی که من نمی‌دانم و نمی‌توانم مشکل را حل کنم، اما یقین بدان که تو قدرت انجام آن را داری.

نکته ادبی: این بیت اشاره به طفره رفتن معشوق از درک حال عاشق یا نوعی تواضع در پاسخ دارد.

گر به سر زلف دل ز من بربودی باز ده از لب هزار جان که توانی

اگر با پیچ و تاب گیسوانت دلم را ربودی، یا آن را به من بازگردان و یا با شیرینی لبانت هزار جان به من ببخش، اگر می‌توانی.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کهن استعاره از دام عشق است که عقل و هوش را از عاشق می‌رباید.

دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو حکم کنی بر همه جهان که توانی

دل که ارزشی ندارد؛ حتی اگر جانم را هم طلب کنی حق داری، چرا که تو بر تمام جهان فرمانروایی.

نکته ادبی: حکم کردن در اینجا به معنای فرمان‌راندن و حاکم بودن است و اغراق زیبایی در وصف قدرت معشوق دارد.

ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز وین همه فتنه فرو نشان که توانی

ای کسی که رخساری چون ماه داری، نقاب از چهره‌ات بردار تا با جمال خود این آشوب و فتنه‌ای که در جهان به پا شده را آرام کنی.

نکته ادبی: ماه رخا نوعی تشبیه است و پرده برداشتن کنایه از تجلی و آشکار شدن جمال معشوق.

جملهٔ آزادگان روی زمین را بنده کن از چشم دلستان که توانی

با نگاه دلربایت تمام آزادگانِ دنیا را به بندِ عشقِ خود درآور، اگر چنین قدرتی داری.

نکته ادبی: چشم دلستان کنایه از نفوذ نگاه معشوق بر روان انسان‌هاست.

جملهٔ دل مردگان منزل غم را زنده کن از لعل درفشان که توانی

با لب‌های سرخ و درخشانت، دل‌های افسرده و غمگین که در خانه‌ی غم اسیرند را دوباره زنده کن.

نکته ادبی: لعل درفشان تشبیهی است که به لب‌های معشوق صفت یاقوت درخشان می‌دهد و دلالت بر قدرت حیات‌بخشی معشوق دارد.

یک شکر از لعل تو اگر بربایم عذر بخواهی به هر زبان که توانی

اگر من تنها ذره‌ای از شیرینی لبانت بچشم، تو چنان پشیمان می‌شوی که به هر زبانی که بتوانی از من عذرخواهی خواهی کرد.

نکته ادبی: شکر نماد شیرینی کلام و بوسه معشوق است.

گر ز تو عطار خواست بوس و کناری هیچ منه داو در میان که توانی

اگر عطار از تو بوسه و آغوشی طلب کرد، هیچ بهانه و شرط و شروطی نیاور و آن را اجابت کن.

نکته ادبی: عطار تخلص شاعر است که در بیت پایانی برای تأکید بر درخواست شخصی خود آمده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ماه رخا / لعل درفشان

تشبیه چهره معشوق به ماه و لب‌های او به یاقوت درخشان برای تصویرسازی دقیق‌تر زیبایی او.

مبالغه زنده کن از لعل درفشان / حکم کنی بر همه جهان

شاعر با اغراقِ هنری، قدرت معشوق را تا حد حیات‌بخشی به مردگان و فرمانروایی بر عالم بالا می‌برد.

تخلص عطار

ذکر نام شاعر در بیت پایانی که از سنت‌های غزل‌سرایی کلاسیک فارسی است.

کنایه بنده کن از چشم دلستان

کنایه از تسخیر شدن اراده انسان در برابر زیبایی و نگاه معشوق.