دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۰۹

عطار
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی که کس نمی دهد از تو به هیچ جای نشانی
به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تو نشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی
عجب بمانده ام از ذات و از صفات تو دایم کز آفتاب هویداتری اگرچه نهانی
چه گوهری تو که در عرصهٔ دو کون نگنجی همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهانی
منم که هستی من بند ره شدست درین ره تویی که از تویی خود مرا ز من برهانی
من از خودی خود افتاده ام به چاه طبیعت مرا ز چاه به ماه ار بر آوری تو توانی
در آرزوی تو عمری به سر دویدم و اکنون چو در سر آمدم آخر مرا به سر چه دوانی
چه باشد ار ز سر لطف جان تشنه لبان را از آن شراب دل آشوب قطره ای بچشانی
امید ما همه آن است در ره تو که یک دم ز بوی خویش نسیمی به جان ما برسانی
ز اشتیاق تو عطار از دو کون فنا شد از آن او بود این و از آن خویش تو دانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، بازتابی از اشتیاقِ عمیق و جان‌سوزِ سالکِ طریقِ عرفان برای رسیدن به ذاتِ یگانه هستی است. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و ستایش، تضادِ همیشگی میانِ حضورِ فراگیرِ خداوند در جهان و پنهان بودنِ ذاتِ او از دیدگانِ ظاهربین را ترسیم می‌کند. این سروده، بیانگرِ ناتوانیِ عقلِ بشری در درکِ حقیقتِ مطلق و تلاشی برای عبور از منیت و دلبستگی‌های مادی است.

پیامِ اصلیِ متن، دعوت به فنایِ درونی و رسیدن به جذبه‌ای الهی است که تنها با لطفِ محبوب حاصل می‌شود. شاعر از جهانِ مادی به عنوانِ چاهی یاد می‌کند که انسان را در بندِ خویش اسیر کرده و تنها راهِ رهایی از این بند، توجه و عنایتِ ویژه‌ی آن ذاتِ بی‌پایان است؛ مضمونی که در نهایت به تسلیمِ کاملِ عاشق و محو شدنِ او در برابرِ معشوق می‌انجامد.

معنای روان

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی که کس نمی دهد از تو به هیچ جای نشانی

ای محبوب که جان و دلم هستی، کجا پنهان شده‌ای که تو هم در جان منی و هم از تو نشانی در هیچ کجای این جهان یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) میانِ حضور و غیبتِ محبوب، هسته‌ی اصلیِ این بیت است.

به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تو نشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی

هیچ‌کس نمی‌تواند از تو نشانی به دست دهد، زیرا تو فراتر از هرگونه نشانه و صفت دنیوی هستی که بتوان تو را با آن توصیف کرد.

نکته ادبی: اشاره به ساحتِ ذاتِ الهی که از دسترسِ ادراکِ بشری خارج است.

عجب بمانده ام از ذات و از صفات تو دایم کز آفتاب هویداتری اگرچه نهانی

همیشه از ماهیت و صفات تو در حیرتم؛ چرا که تو از خورشید هم آشکارتر و هویداتری، در حالی که همچنان از چشم پنهانی.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی 'حیرت' که در اصطلاح عرفانی، حالتی است که سالک در برابرِ عظمتِ حق‌تعالی پیدا می‌کند.

چه گوهری تو که در عرصهٔ دو کون نگنجی همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهانی

تو چه گوهری هستی که در گنجایش دو عالم (دنیا و آخرت) جای نمی‌گیری؟ با اینکه تمام هستی از حضور تو پر است، تو همچنان از حدودِ جهان برتر و فراتری.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ مطلقِ خداوند بر مخلوقات که در ادبیات عرفانی به 'محیط بودن' خداوند معروف است.

منم که هستی من بند ره شدست درین ره تویی که از تویی خود مرا ز من برهانی

این هستی و منیت من است که مانع راه گشته و مرا گرفتار کرده است. تنها تویی که با حقیقتِ وجود خویش، می‌توانی مرا از بندِ خودخواهی رها کنی.

نکته ادبی: واژه‌ی 'هستی' در این سیاق به معنایِ 'منیت' یا خودبینی است که مانعِ رسیدن به حق است.

من از خودی خود افتاده ام به چاه طبیعت مرا ز چاه به ماه ار بر آوری تو توانی

من به دلیلِ دلبستگی به خود، در چاهِ عالمِ مادی سقوط کرده‌ام. تنها تویی که می‌توانی مرا از این چاهِ تاریک به سوی روشناییِ ماه (عالمِ بالا) هدایت کنی.

نکته ادبی: تضادِ 'چاهِ طبیعت' (مادیات) و 'ماه' (حقیقتِ معنوی) نمادِ سقوط و صعود است.

در آرزوی تو عمری به سر دویدم و اکنون چو در سر آمدم آخر مرا به سر چه دوانی

تمام عمر به امیدِ رسیدن به تو دویدم و تلاش کردم؛ اکنون که به پایانِ عمر رسیده‌ام و به تو نزدیک شده‌ام، چرا باز هم مرا به سرگردانی و دوندگی وامی‌داری؟

نکته ادبی: واژه 'سر آمدن' در اینجا ایهام دارد به 'به پایان رسیدن عمر' و 'رسیدن به سرِ منزل مقصود'.

چه باشد ار ز سر لطف جان تشنه لبان را از آن شراب دل آشوب قطره ای بچشانی

چه می‌شود اگر از سرِ لطف و مهربانی، قطره‌ای از آن شرابِ جان‌بخش و تحول‌آفرین را به جانِ تشنه‌ی ما بچشانی؟

نکته ادبی: واژه‌ی 'شراب' در ادبیات عرفانی نمادِ شور، جذبه‌ی الهی و فراموشیِ عقلِ جزئی است.

امید ما همه آن است در ره تو که یک دم ز بوی خویش نسیمی به جان ما برسانی

تمام امیدِ ما در مسیرِ رسیدن به تو این است که لحظه‌ای بوی خوشِ آشنایی را به روحِ خسته‌ی ما برسانی.

نکته ادبی: واژه‌ی 'نسیم' استعاره از عنایت و جذبه‌ی حق است که بر دلِ سالک می‌وزد.

ز اشتیاق تو عطار از دو کون فنا شد از آن او بود این و از آن خویش تو دانی

عطار به خاطرِ اشتیاقِ شدید به تو، از هستیِ هر دو جهان دست شسته و فنا شده است. اینکه نتیجه‌ی این فنا چیست، تنها تو خود می‌دانی.

نکته ادبی: 'فنا' در تصوف به معنایِ محو شدنِ صفاتِ بشری در صفاتِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) از آفتاب هویداتری اگرچه نهانی

بیانِ هم‌زمانیِ آشکار بودنِ خداوند در جهان و پنهان بودنِ ذاتِ او از درکِ بشر.

استعاره چاه طبیعت

توصیفِ عالمِ مادی و تعلقاتِ دنیوی به چاهی که سالک در آن گرفتار شده است.

ایهام سر آمدن

اشاره به پایانِ عمر و همزمان رسیدن به انتهایِ مسیرِ جست‌وجو.

نماد شراب

نمادِ جذبه، شورِ الهی و حالتی که سالک را از خود بی‌خود می‌کند.