دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۰۵

عطار
ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی سرمست برون آمد از دیر به نادانی
زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف در داد صلای می از ننگ مسلمانی
چون نیک نگه کردم در چشم و لب و زلفش بر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانی
بگرفتم زنارش در پای وی افتادم گفتم چکنم جانا گفتا که تو می دانی
گر وصل منت باید ای پیر مرقع پوش هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی
با ما تو به دیر آیی محراب دگر گیری وز دفتر عشق ما سطری دو سه بر خوانی
اندر بن دیر ما شرطت بود این هر سه کز خویش برون آیی وز جان و دل فانی
می خور تو به دیر اندر تا مست شوی بیخود کز بی خبری یابی آن چیز که جویانی
هر گه که شود روشن بر تو که تویی جمله فریاد اناالحق زن در عالم انسانی
عطار ز راه خود برخیز که تا بینی خود را ز خودی برهان کز خویش تو پنهانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر سفری عارفانه و شورانگیز در فضای عرفان کلاسیک ایرانی است که در آن، شاعر با استفاده از نمادهای ادیان دیگر (مانند ترسازاده، زنار و دیر)، به نقدِ صورت‌گراییِ خشک دینی و تعصبات ظاهری می‌پردازد. فضا، فضایِ سرمستی و شیدایی است که در آن، مرزهایِ خودی و ناخودی درهم شکسته می‌شود.

مقصودِ نهایی شاعر، رسیدن به مقامِ فنا یا نابودیِ خودیت و منیت است. او با زبانی جسورانه بیان می‌کند که برای پیوستن به حقیقتِ مطلق، باید از بندهایِ ظاهریِ زهد و آدابِ صوری (مانند خرقه و قبله) رها شد و با نوشیدنِ میِ عرفانی (عشق)، به چنان درجه‌ای از بی‌خودی رسید که انسان جز حقیقت، چیزی نبیند و سرانجام بانگِ وحدت با خالق (اناالحق) را سر دهد.

معنای روان

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی سرمست برون آمد از دیر به نادانی

آن جوانِ مسیحی که چهره‌ای زیبا و روحانی داشت، در حالی که مست و بی‌خود بود، از دیر (محل عبادت مسیحیان) بیرون آمد.

نکته ادبی: ترسا بچه: استعاره از محبوبی که مظهرِ زیباییِ مطلق اما دور از آدابِ ظاهریِ شریعت است. لولی: نمادِ بی‌پروایی و شوریدگی.

زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف در داد صلای می از ننگ مسلمانی

او در حالی که زنار (کمربند مخصوص مسیحیان) بر میان بسته و بتی در دست داشت و صدای ناقوس‌اش بلند بود، مردم را به نوشیدنِ می دعوت می‌کرد و هیچ ابایی از ننگِ بی‌دینی در نظر مسلمانان نداشت.

نکته ادبی: زنار و ناقوس: نمادهای طردشدگی از دیدگاهِ زاهدانِ خشک‌مقدس که در عرفان برای شکستنِ غرورِ دینی استفاده می‌شود.

چون نیک نگه کردم در چشم و لب و زلفش بر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانی

وقتی به زیبایی و ویژگی‌های چهره‌ی او دقیق شدم، آن محبوبِ همچون ماه، بر تختِ قلبم نشست و فرمانروایِ وجودم شد.

نکته ادبی: تختِ دل: تشبیه دل به پادشاهی که محبوب بر آن فرمانروایی می‌کند.

بگرفتم زنارش در پای وی افتادم گفتم چکنم جانا گفتا که تو می دانی

کمربندِ او را گرفتم و در پایش افتادم و پرسیدم که برای رسیدن به وصالت چه باید کرد؟ گفت خودت بهتر از هر کس می‌دانی (که باید از خودت بگذری).

نکته ادبی: زنار گرفتن: کنایه از تمسک جستن به محبوب و طلبِ راهنمایی.

گر وصل منت باید ای پیر مرقع پوش هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی

او گفت: اگر خواهانِ وصالِ منی ای زاهدی که خرقه بر تن داری، باید هم خرقه‌یِ زهد و تظاهر را بسوزانی و هم قبله‌گاهِ ظاهریِ خود را تغییر دهی (از بندِ آدابِ صوری رها شوی).

نکته ادبی: پیرِ مرقع‌پوش: اشاره به زاهدانِ ظاهرپرست که فریبِ ظواهرِ خود را می‌خورند.

با ما تو به دیر آیی محراب دگر گیری وز دفتر عشق ما سطری دو سه بر خوانی

باید همراهِ ما به دیرِ عشق بیایی، محرابِ عبادتِ خود را عوض کنی و از دفترِ عشقِ ما درس‌هایی بیاموزی که با دانسته‌هایِ قبلی‌ات متفاوت است.

نکته ادبی: دفترِ عشق: کنایه از مکتبِ عرفان که آموزه‌هایش با علمِ رسمیِ فقهی تفاوت دارد.

اندر بن دیر ما شرطت بود این هر سه کز خویش برون آیی وز جان و دل فانی

در مسلکِ ما سه شرط اساسی وجود دارد: اول اینکه از بندِ خودیت رها شوی، و دوم اینکه در راهِ عشق، از جان و دلِ خود فانی شوی.

نکته ادبی: فانی شدن: اصطلاحی عرفانی به معنای از بین رفتنِ هویتِ فردی در برابرِ محبوب.

می خور تو به دیر اندر تا مست شوی بیخود کز بی خبری یابی آن چیز که جویانی

در این دیر، از شرابِ عشق بنوش تا مست و از خود بیخود شوی؛ چرا که در این حالتِ بی‌خبری از خویشتن است که به حقیقتِ موردِ نظرت می‌رسی.

نکته ادبی: می: استعاره از عشقِ الهی که عقلِ جزئی را از بین می‌برد تا عقلِ کلی آشکار شود.

هر گه که شود روشن بر تو که تویی جمله فریاد اناالحق زن در عالم انسانی

هر زمان که برایت آشکار شد که حقیقتِ هستی تنها تو هستی (و وحدتِ وجود را درک کردی)، آنگاه فریادِ اناالحق (من خودِ حقم) را سر بده.

نکته ادبی: اناالحق: اشاره به شطحیاتِ حلاج که نشان‌دهنده یگانگیِ عاشق با معشوق است.

عطار ز راه خود برخیز که تا بینی خود را ز خودی برهان کز خویش تو پنهانی

ای عطار، از راه و روشِ خودت دست بردار تا حقیقت را ببینی؛ خودت را از قیدِ «من بودن» رها کن، زیرا همین «خودیت» است که تو را از دیدنِ حقیقت پنهان کرده است.

نکته ادبی: خود را ز خودی رهانیدن: یک پارادوکسِ عرفانی که کلیدِ حلِ تمامِ معماهایِ پیشین است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و نماد ترسا بچه و دیر

استفاده از عناصرِ دینیِ غیرِ اسلامی برای نشان‌دادنِ فراتر رفتن از قید و بندهایِ مذهبی و رسیدن به عشقِ ناب.

کنایه سوختن خرقه

کنایه از دور انداختنِ ریا، تظاهر و تعلقاتِ دنیوی و زاهدانه.

تلمیح اناالحق

اشاره به سخنِ مشهورِ منصور حلاج و مقامِ وحدتِ وجود در عرفان.

پارادوکس (تناقض) از خویش برون آیی

اشاره به اینکه انسان برای رسیدن به خودِ واقعی، باید از «منِ مجازی» خود خارج شود.