دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۹۹

عطار
ای در میان جانم وز جان من نهانی از جان نهان چرایی چون در میان جانی
هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان زیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی
چون شمع در غم تو می سوزم و تو فارغ در من نگه کن آخر ای جان و زندگانی
با چون تو کس چو من خس هرگز چه سنجد آخر از هیچ هیچ ناید ای جمله تو تو دانی
در خویش مانده ام من جان می دهم به خواهش تا بو که یک زمانم از خود مرا ستانی
گفتی ز خود فنا شو تا محرم من آیی بندی است سخت محکم این هم تو می توانی
عطار را ز عالم گم شد نشان به کلی تا چند جویم آخر از بی نشان نشانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار، بیانگر سوز و گداز عاشقانه‌ای است که در آن سالک راه حق، خود را در برابر عظمت حضرت دوست ناچیز می‌بیند. شاعر در پیِ آن است که از قیدِ «خودی» و «منیت» رها شود و به وصال جانان برسد، اما این راه را بسیار دشوار و محتاجِ مددِ الهی می‌داند.

مضمون اصلی شعر، پیوند ناگسستنی میان جانِ عاشق و جانان است که در عینِ نزدیکی، به دلیلِ حجابِ خودپرستی، پنهان مانده است. شاعر، جهانی را که در آن است، در برابرِ وجودِ معشوق هیچ می‌انگارد و تنها هدفش فانی شدن در حقیقتِ بی‌نشان است.

معنای روان

ای در میان جانم وز جان من نهانی از جان نهان چرایی چون در میان جانی

ای که در میان جان من جای داری و با این همه، از دیدگانِ جانم پنهانی؛ چگونه است که با وجودِ اینکه در عمق جان منی، از خودِ جان هم پنهان‌تری؟

نکته ادبی: نهانی در مصراع اول به معنای پنهان است و در مصراع دوم بر پایه قیاسِ نهان به کار رفته تا موازنه کلامی حفظ شود.

هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان زیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی

قلب من دیگر هیچ‌گاه به یادِ دنیا و زندگی نمی‌افتد؛ زیرا تو برای قلبِ من، هم جان هستی و هم تمامِ دنیای من.

نکته ادبی: جهان و جان در اینجا دو کفه ترازو هستند که نشان می‌دهند تمامِ داراییِ معنوی و مادی شاعر، معشوق است.

چون شمع در غم تو می سوزم و تو فارغ در من نگه کن آخر ای جان و زندگانی

من مانند شمع در آتشِ غمِ تو می‌سوزم و آب می‌شوم، اما تو همچنان بی‌اعتنایی؛ ای که جان و زندگانیِ منی، سرانجام نگاهی به من بینداز.

نکته ادبی: فارغ در اینجا به معنای بی‌اعتنا و آسوده‌خاطر است که تضادی با حالِ سوختنِ عاشق دارد.

با چون تو کس چو من خس هرگز چه سنجد آخر از هیچ هیچ ناید ای جمله تو تو دانی

در برابرِ وجودِ بزرگی چون تو، کسی مانند من که چون خار و خاشاکی بی‌مقدارم، چگونه می‌تواند جایگاه یا ارزشی داشته باشد؟ از هیچ، چیزی حاصل نمی‌شود و تو که حقیقتِ هستی، خودت این حقیقت را می‌دانی.

نکته ادبی: خس در اینجا نمادِ ناچیزی و بی‌مقدار بودنِ سالک در برابرِ عظمتِ مطلقِ خداوند است.

در خویش مانده ام من جان می دهم به خواهش تا بو که یک زمانم از خود مرا ستانی

من در زندانِ خویشتنِ خویش گرفتار مانده‌ام و با التماس و خواهش می‌خواهم که جان از بدنم جدا شود؛ به این امید که لحظه‌ای تو مرا از قیدِ «خودم» آزاد کنی.

نکته ادبی: تا بو که اصطلاحی کهن است به معنای به این امید که یا شاید که.

گفتی ز خود فنا شو تا محرم من آیی بندی است سخت محکم این هم تو می توانی

گفتی برای محرم شدن به حریمِ من، باید از خودِ خویش فانی شوی؛ این زنجیرِ تعلق به خود، بندی بسیار محکم است که تنها تو می‌توانی مرا از آن برهانی.

نکته ادبی: فنا اصطلاحی عرفانی است به معنای محو شدنِ صفاتِ بشری و خودپرستی در صفاتِ الهی.

عطار را ز عالم گم شد نشان به کلی تا چند جویم آخر از بی نشان نشانی

نشان و اثری از عطار در این عالم باقی نمانده و گم شده است؛ تا کی باید در این جهانِ فانی، به دنبال نشانی از آن حقیقتی باشم که اصلاً نشان‌پذیر نیست؟

نکته ادبی: بی‌نشان یکی از صفاتِ حق‌تعالی در عرفان است که به ذاتِ فراتر از ادراکِ بشری اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض از جان نهان چرایی

اشاره به اینکه معشوق در عین نزدیکی و حضور در جان، از درک عقل و حواس پنهان است.

تشبیه چون شمع

شاعر خود را به شمعی تشبیه کرده که در راه عشق می‌سوزد و از بین می‌رود.

استعاره خس

استعاره از خودِ شاعر که در برابرِ شکوهِ معشوق ناچیز و بی‌مقدار است.

تضاد جان و جهانی

به کار بردن این واژگان برای نشان دادنِ فراگیری و اهمیتِ معشوق در زندگی شاعر.