دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۷۴

عطار
تورا گر نیست با من هیچ کاری مرا با تو بسی کار است باری
منت پیوسته خواهم بود غمخوار توم گرچه نباشی غمگساری
ز حل و عقد عشق ملک رویت ندارم حاصلی جز انتظاری
بر امید رخ چون آفتابت چو سایه می گذارم روزگاری
دلم را تا تو خواهی بود باقی نخواهد بود یک ساعت قراری
دلا گر سر عشقت اختیار است شوی در راه او بی اختیاری
اگر خود را سر مویی شماری سر مویی نیایی در شماری
اگر خود را ز فرعونی ندانی ز فرعونی تمامت خاکساری
جهان پر آفتاب است و تو سایه نیابی جز فنا اینجا حصاری
که اگر در آفتاب آیی تو یکدم برآرد از تو آن یک دم دماری
چه گردی گرد این دریای اعظم که جایی غرقه گردی زار زاری
اگر موجی ازین دریا برآید نماند صورت و صورت نگاری
ز دریا چند گویی چون ندیدی ازین دریا بجز پر خون کناری
تو معذوری که پشمین دیده ای شیر ندیدی هیچ شیر مرغزاری
اگر روزی ببینی جنگ شیران ز فای فخر سازی عین عاری
برو چندین چه گردی گرد این راه که چشمت کور گردد از غباری
به چشم خود برو پیری طلب کن که تو ننگی شوی بی نامداری
چو نتوانی که سلطان باشی ای دوست ز خدمتکار سلطان باش باری
اگر نرسد تو را تخت و وزارت به سگبانی او بر ساز کاری
به هر نوعی که باشی آن او باش چو بودی آن او چه گل چه خاری
اگر تو یاد گیری حرف عطار بست این باد دایم یادگاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات از عطار نیشابوری بر محوریتِ عرفانِ «فنا» و «تسلیم» بنا شده است. شاعر با زبانی صریح و توبیخ‌گر، سالک را از دلبستگی به منیت و غرورِ پوشالی برحذر می‌دارد و او را به سوی حقیقتِ هستی که در استعاره‌هایی چون «آفتاب» و «دریای اعظم» تبلور یافته، فرا می‌خواند.

درونمایه اصلیِ این اثر، ضرورتِ رها کردنِ اراده‌ی شخصی در برابر اراده‌ی الهی و یافتنِ پیر و مراد برای پیمودنِ مسیرِ پرخطرِ سلوک است. عطار تأکید می‌کند که در ساحتِ عشق، مقام و موقعیتِ دنیوی (شیر یا گربه، پادشاه یا خدمتکار) اهمیت ندارد، بلکه تنها «متعلق بودن به او» و عبور از مرزهای نفسانی است که اصالت دارد.

معنای روان

تورا گر نیست با من هیچ کاری مرا با تو بسی کار است باری

اگر تو هیچ نیازی به من نداری و با من سر و کاری نداری، من به تو بسیار نیازمندم و پیوند من با تو پیوندی عمیق و همیشگی است.

نکته ادبی: واژه «باری» در اینجا به معنای «به هر حال» یا «در واقع» به کار رفته و بر تأکید سخن می‌افزاید.

منت پیوسته خواهم بود غمخوار توم گرچه نباشی غمگساری

من همواره نگران و غم‌خوار تو باقی خواهم ماند، حتی اگر تو هیچ‌گاه غم‌خوار من نباشی و به یاد من نباشی.

نکته ادبی: تضاد میان «غم‌خوار» و «غم‌گساری» در اینجا برای نشان دادن یک‌طرفه بودنِ وفاداری عاشق به کار رفته است.

ز حل و عقد عشق ملک رویت ندارم حاصلی جز انتظاری

در راهِ عشقِ تو که پیچیدگی‌های بسیاری دارد، دستاورد و حاصلی برای من جز چشم‌انتظاری و بی‌قراری وجود ندارد.

نکته ادبی: ترکیب «حل و عقد» اصطلاحی است به معنای گشودن و بستن که در اینجا کنایه از پیچیدگی‌ها و دشواری‌های مسیر عاشقی است.

بر امید رخ چون آفتابت چو سایه می گذارم روزگاری

به امیدِ دیدن چهره‌ی درخشان تو که همچون خورشید است، تمام عمر خود را همچون سایه‌ای در پیِ تو سپری می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه «رخ» به «آفتاب» استعاره از انوار تجلیات الهی است که عاشق را محو و ناچیز می‌کند.

دلم را تا تو خواهی بود باقی نخواهد بود یک ساعت قراری

تا زمانی که تو در قلب من حضور داری و من طالبِ تو هستم، قلب من حتی برای یک لحظه هم به آرامش نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی: حضورِ معشوق که خود عینِ آرامش است، در ساحتِ بشری عاشق، ایجاد شور و اضطراب می‌کند.

دلا گر سر عشقت اختیار است شوی در راه او بی اختیاری

ای دل، اگر راهِ عشق را انتخاب کرده‌ای، باید بدانی که در این مسیر، اراده و اختیارِ شخصی معنا ندارد و باید تسلیم مطلق شوی.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ «اختیار» در تصوف که در برابر «جبرِ عاشقانه» رنگ می‌بازد.

اگر خود را سر مویی شماری سر مویی نیایی در شماری

اگر خودت را به اندازه سرِ مویی ارزشمند و بزرگ بدانی، در واقع نزدِ اهل حقیقت اصلاً به حساب نمی‌آیی و چیزی نیستی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه «منیت» و «غرور» حجابِ اصلیِ کمال است.

اگر خود را ز فرعونی ندانی ز فرعونی تمامت خاکساری

اگر خوی فرعونی و خودبزرگ‌بینی نداشته باشی و ادعای خدایی نکنی، حقیقتِ تو فروتنی و خاکساری مطلق است.

نکته ادبی: فرعون نمادِ عصیان و ادعایِ استقلالِ کاذبِ نفس در برابر پروردگار است.

جهان پر آفتاب است و تو سایه نیابی جز فنا اینجا حصاری

این جهان پر از تجلی خورشیدِ حقیقت است و تو در برابر آن تنها سایه‌ای بیش نیستی؛ در این ساحت، تنها چیزی که نصیبت می‌شود، نابودیِ نفس است.

نکته ادبی: حصار در اینجا به معنای پناهگاه است؛ شاعر می‌گوید در برابر خورشید حقیقت، هیچ پناهی جز فنا شدن وجود ندارد.

که اگر در آفتاب آیی تو یکدم برآرد از تو آن یک دم دماری

زیرا اگر برای لحظه‌ای کوتاه با حقیقتِ مطلق روبرو شوی، همان لحظه تمام هستیِ مجازی و نفسانی تو را به خاکستر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: «دمار از کسی برآوردن» کنایه از نابود کردن و از ریشه کندن است.

چه گردی گرد این دریای اعظم که جایی غرقه گردی زار زاری

بیهوده دورِ این دریای بیکرانِ الهی نگرد، زیرا با ورود به آن، چنان در آن غرق می‌شوی که دیگر چیزی از تو باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «دریای اعظم» استعاره از دریای بی‌کرانِ الوهیت و هستی مطلق است.

اگر موجی ازین دریا برآید نماند صورت و صورت نگاری

اگر موجی از این دریای حقیقت بلند شود، تمام نقش‌ها و صورت‌های دنیوی و حتی نقشی که تو از خودت ساخته‌ای، از بین می‌رود.

نکته ادبی: «صورت» در عرفان به معنای تعیناتِ هستی و ظاهرِ اشیاء است که در برابر حقیقتِ باطنی فناپذیرند.

ز دریا چند گویی چون ندیدی ازین دریا بجز پر خون کناری

چرا درباره این دریا سخن می‌گویی در حالی که آن را ندیده‌ای؟ تو جز خون‌دلی که در کنارِ این ساحل خورده‌ای، چیزی از دریا نفهمیده‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ «علم‌الیقین» (شنیده‌ها) و «حق‌الیقین» (تجربه‌ی شهودی).

تو معذوری که پشمین دیده ای شیر ندیدی هیچ شیر مرغزاری

تو تقصیری نداری، چون تو فقط شیرهای پشمین و اسباب‌بازی را دیده‌ای و هرگز شیر واقعیِ بیشه (مرشدِ کامل) را ندیده‌ای.

نکته ادبی: تمثیل «شیر پشمین» کنایه از علمِ ظاهری و تقلیدی است که فاقدِ روح و حقیقت است.

اگر روزی ببینی جنگ شیران ز فای فخر سازی عین عاری

اگر روزی نبردِ شیرانِ حقیقت (عارفانِ واصل) را ببینی، از ادعاهایِ پوچ و فخرفروشی‌هایِ کنونی خودت به‌شدت شرمگین خواهی شد.

نکته ادبی: «ز فای فخر سازی» اشاره به بیهودگیِ ادعاهای کلامی و فخرفروشی‌های عالمِ صورت دارد.

برو چندین چه گردی گرد این راه که چشمت کور گردد از غباری

دست از این سرگردانی‌های بیهوده بردار؛ چرا که در این راهِ پرخطر، چشمِ دلت از غبارِ شک و تردید کور خواهد شد.

نکته ادبی: غبار در اینجا کنایه از حجاب‌های نفسانی و مادی است که مانع دیدنِ حقیقت است.

به چشم خود برو پیری طلب کن که تو ننگی شوی بی نامداری

با دیده‌ی بصیرتِ خود برو و پیری (مرشدِ راه) را جستجو کن، وگرنه بی‌راهنما می‌مانی و ننگِ گمراهی برایت می‌ماند.

نکته ادبی: «پیری طلب کن» اشاره به ضرورتِ دستگیریِ مرشدِ کامل در سلوکِ عرفانی دارد.

چو نتوانی که سلطان باشی ای دوست ز خدمتکار سلطان باش باری

ای دوست، اگر توانایی آن را نداری که خودت پادشاهِ (سلطانِ) مسیر باشی، حداقل به خدمتِ سلطان و پیرِ راه درآی.

نکته ادبی: توصیه به تواضع و پذیرشِ شاگردی در طریقت.

اگر نرسد تو را تخت و وزارت به سگبانی او بر ساز کاری

اگر به مقامِ بلندِ تخت و وزارتِ معنوی نرسیدی، لااقل به انجامِ کارهای پست و خدمتگزاری در دستگاهِ الهی دلخوش باش.

نکته ادبی: اشاره به اینکه در بارگاه الهی، خدمتگزاری صادقانه از منیتِ کاذب ارزشمندتر است.

به هر نوعی که باشی آن او باش چو بودی آن او چه گل چه خاری

به هر شکلی که هستی، بکوش تا متعلق به او باشی؛ چه گل باشی و چه خار، وقتی به او تعلق داشته باشی، دیگر تفاوت چندانی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه «نیتِ بندگی» و «تعلق به محبوب» مهم‌تر از مقام یا وضعیتِ ظاهریِ فرد است.

اگر تو یاد گیری حرف عطار بست این باد دایم یادگاری

اگر سخنانِ عطار را به گوش جان بشنوی و به کار ببندی، این گفته‌های او همواره به عنوان یادگاری ارزشمند برای تو باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: مقطعِ کلام که با تخلصِ شاعر همراه است و بر ماندگاریِ تعالیمِ عرفانی تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید، دریا، شیر

خورشید و دریا برای تبیینِ ذاتِ بی‌کرانِ الهی و شیر برای نمادِ پیرِ راه و عارفِ واصل به کار رفته‌اند.

تضاد (طباق) شیر پشمین و شیر مرغزار

مقابل هم قرار دادنِ علمِ تقلیدی و ظاهری در برابر حقیقتِ اصیل و شهودی.

تمثیل سایه و خورشید

توصیفِ رابطه‌ی وجودِ ضعیفِ بشری در برابرِ هستیِ قدرتمندِ الهی.

کنایه حل و عقد، دمار برآوردن

استفاده از اصطلاحاتِ رایج برای بیانِ مفاهیمِ انتزاعیِ عرفانی؛ اولی به معنای پیچیدگی و دومی به معنای نابودی کامل.