دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۶۶

عطار
گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی دین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی
از کفر ناگذشته دعوی دین مکن تو گر محو کفر گردی بنیاد دین فکندی
اندر نهاد گبرت پنجه هزار دیوست زنار کفر تو خود گبری اگر نبندی
هر ذره ای ز عالم سدی است در ره تو از ذره ذره بگذر گر مرد هوشمندی
چون گویمت که خود را می سوز چون سپندی زیرا که چشم بد را تو در پی سپندی
مردانه پای در نه گر شیر مرد راهی ورنه به گوشه ای رو گر مرد مستمندی
ای پست نفس مانده تا کنی تو دعوی کافزون ز عالم آمد جان من از بلندی
هیچ است هر دو عالم در جنب این حقیقت آخر ز هر دو عالم خود را ببین که چندی
عطار مرد عشقی فانی شو از دو عالم کز لنگر نهادت در بند تخته بندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ عرفانی بر ضرورتِ پشت‌پا زدن به منیت و تعلقاتِ دو عالم برای رسیدن به حقیقتِ مطلق تأکید دارد. شاعر معتقد است که تا زمانی که انسان در بندِ خودخواهی، که از آن به «کفر» تعبیر شده است، گرفتار باشد، ادعای دین‌داری‌اش فریبی بیش نیست و این وابستگی‌ها مانعی بزرگ در مسیرِ شناختِ حق محسوب می‌شوند.

مضمونِ محوریِ کلام، دعوت به «فنا» است؛ به این معنا که سالک باید با شجاعت از تمامیِ دلبستگی‌های این جهان و آن جهان بگذرد تا از «دیوهایِ درون» رها شده و به حقیقتِ واحدِ هستی دست یابد. این غزل، شریعتی ظاهری را بدونِ طریقتِ باطنی و سوزِ درونی، بی‌ارزش می‌شمارد.

معنای روان

گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی دین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی

اگر حقیقتاً جویای این راه و حدیثِ عشق هستی، باید زنارِ کفر بر کمر ببندی (یعنی از وابستگی‌های ظاهری و منیّت خود دست بشویی). تا زمانی که این کار را نکنی، دین از تو بسیار دور است؛ پس چرا خود را فریب می‌دهی و به حالِ خویش می‌خندی؟

نکته ادبی: زنار در اینجا نمادی عرفانی برای رهایی از تعصبات و وابستگی‌های خودساخته است؛ نه به معنای واقعی تاریخی آن در قرون گذشته.

از کفر ناگذشته دعوی دین مکن تو گر محو کفر گردی بنیاد دین فکندی

تا زمانی که از این «کفرِ منیّت» عبور نکردی، ادعایِ دین‌داری نکن. زمانی که با سوزاندنِ خودخواهی، آن کفرِ درونی را کاملاً نابود کنی، در واقع پایه‌های دینِ حقیقی را بنا نهاده‌ای.

نکته ادبی: تضاد میان کفر و دین در اینجا نشان‌دهنده آن است که کفرِ عرفانی، همان منیّت و خودبینیِ انسان است.

اندر نهاد گبرت پنجه هزار دیوست زنار کفر تو خود گبری اگر نبندی

درونِ وجودِ تو که غرق در بیگانگی با خداست، هزاران دیوِ صفاتِ ناپسند وجود دارد. اگر زنارِ کفر را هم به صورت ظاهری نبندی، همین صفاتِ زشتِ درونی تو، گواه بر این است که وجودت از حقیقت دور مانده است.

نکته ادبی: واژه «گبر» در متون کلاسیک به زرتشتیان اطلاق می‌شد، اما در اینجا استعاره‌ای برای دور بودن از دینِ حق و گرفتار بودن در تاریکیِ نفس است.

هر ذره ای ز عالم سدی است در ره تو از ذره ذره بگذر گر مرد هوشمندی

هر ذره‌ای از این عالمِ هستی، همچون دیواری بلند در مسیرِ رسیدنِ تو به خداوند است. اگر انسانِ خردمند و هوشیاری هستی، باید از تک‌تکِ این تعلقاتِ دنیوی عبور کنی.

نکته ادبی: استعاره از سد بودنِ ذراتِ عالم، بیانگرِ این است که هر دلبستگیِ کوچکی می‌تواند مانعِ پروازِ روح شود.

چون گویمت که خود را می سوز چون سپندی زیرا که چشم بد را تو در پی سپندی

چگونه به تو بگویم که مثلِ دانه‌های سپند خودت را در آتشِ عشق بسوزان؟ زیرا وجودِ تو همچون چشمِ حسود است که پیوسته در پیِ محافظت از همین «سپندِ وجود» (منیّت) است و اجازه نمی‌دهد این تعلقات نابود شود.

نکته ادبی: اشاره به آیینِ قدیمیِ دود کردنِ اسفند برای دفعِ چشمِ زخم که در اینجا تمثیلی برای سوختنِ خود و فدا کردنِ منیّت است.

مردانه پای در نه گر شیر مرد راهی ورنه به گوشه ای رو گر مرد مستمندی

اگر حقیقتاً شیرمردِ میدانِ سلوک هستی، با شجاعتِ تمام قدم در این راه بگذار؛ وگرنه اگر انسانِ ضعیف و نیازمندی هستی، بهتر است به گوشه‌ای بروی و ادعایِ عرفان نکنی.

نکته ادبی: شیرمرد، استعاره از عارفِ کامل و شجاعی است که از سختی‌های راه واهمه‌ای ندارد.

ای پست نفس مانده تا کنی تو دعوی کافزون ز عالم آمد جان من از بلندی

ای کسی که در لایه‌های پستِ نفسانیاتِ خود باقی مانده‌ای، چگونه ادعا می‌کنی که جانِ تو از تمامِ جهان بالاتر و والاتر است؟

نکته ادبی: توبیخِ سالکِ دروغین که بدونِ تهذیبِ نفس، ادعاهای بزرگِ عرفانی دارد.

هیچ است هر دو عالم در جنب این حقیقت آخر ز هر دو عالم خود را ببین که چندی

در برابرِ عظمتِ این حقیقتِ هستی، هر دو عالم (دنیا و آخرت) هیچ و بی‌مقدار است. سرانجامِ کار، خودت را بنگر و بسنج که در مقابلِ این حقیقتِ بزرگ، چقدر ناچیزی.

نکته ادبی: این بیت بر کوچکیِ انسان در برابرِ تجلیِ ذاتِ حق تأکید دارد.

عطار مرد عشقی فانی شو از دو عالم کز لنگر نهادت در بند تخته بندی

ای عطار، اگر واقعاً مردِ میدانِ عشق هستی، باید از هر دو عالم فانی شوی و دل بکنی؛ چرا که دلبستگیِ تو به این دو جهان، همچون لنگری است که کشتیِ وجودت را به تخته‌بندیِ زمین (مادیات) بسته است و اجازه نمی‌دهد پرواز کنی.

نکته ادبی: لنگر در اینجا استعاره از تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی است که مانعِ حرکتِ معنویِ سالک می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) کفر و دین

بهره‌گیری از تقابلِ ظاهری میان این دو مفهوم برای تبیینِ جایگاهِ عرفانیِ «فنایِ خود» در برابرِ «اثباتِ حق».

استعاره زنار

اشاره به بندِ کمرِ کافران که در اینجا نمادِ بندگیِ نفس و دور ماندن از حقیقت است.

تمثیل سپند

تمثیلِ سپند (اسفند) برای تبیینِ ضرورتِ سوزاندنِ منیّت در آتشِ عشق.

استعاره لنگر

تشبیه تعلقاتِ دنیوی به لنگرِ کشتی که مانعِ حرکت و رهاییِ روح می‌شود.