دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۶۴

عطار
ای لبت ختم کرده دلبندی بنده بودن تو را خداوندی
آفتاب سپهر رویت را بر گرفته ز ره به فرزندی
دیده ام آب زندگانی تو من بمیرم ز آرزومندی
در غم آب زندگانی تو گر بمیرم به درد نپسندی
تا به زلفت دراز کردم دست همچو زلفت به پای افکندی
چون به زلف تو دست بگشادیم چون به موییم در فروبندی
قلعهٔ آسمان به یک سر موی بگشایی به حکم دلبندی
عاشقان چون سپر بیفکندند زره زلف چند پیوندی
چون کرشمه کنی به نرگس مست گم شود عقل را خردمندی
تا به آزادی آمدی در کار سرو را بن ز بیخ بر کندی
بوسه ای بی جگر بده آخر چند عطار را جگر بندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سروده‌ای در ستایش زیباییِ خیره‌کننده و قدرتِ دلرباییِ معشوق است که در آن، شاعر با بیانی مشتاقانه، معشوق را فراتر از پدیده‌های طبیعی و آسمانی می‌داند. فضا و لحن شعر، سرشار از شورِ عاشقانه و در عین حال، نوعی تسلیمِ عارفانه است که در آن، عاشق، خود را در برابر اقتدارِ زیباییِ معشوق، ناتوان و اسیر می‌بیند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابل میان کمالِ مطلقِ معشوق و استیصالِ عاشق است. شاعر با استفاده از تصویرسازی‌هایی که در آن حتی خورشید و آسمان در برابر زیبایی معشوق حقیر شمرده می‌شوند، به ستایشِ قدرتِ تسخیرکنندگیِ زلف و چشمان او می‌پردازد و در نهایت، عطشِ بی‌پایانِ عاشق را برای وصال، به زبانی دلکش روایت می‌کند.

معنای روان

ای لبت ختم کرده دلبندی بنده بودن تو را خداوندی

لب‌های تو در دلبری به کمالِ نهایی رسیده است؛ چنان‌که بندگی و فروتنی در پیشگاه تو، خود عینِ بزرگی و پادشاهی است.

نکته ادبی: تضاد میان بندگی و خداوندی (پادشاهی) برای نشان دادنِ مقامِ والای عشق به کار رفته است.

آفتاب سپهر رویت را بر گرفته ز ره به فرزندی

خورشید در آسمانِ صورتِ تو، در برابرِ تابشِ جمالِ تو مانندِ فرزندی کوچک و فرمان‌بردار است.

نکته ادبی: آفتاب سپهر رویت استعاره از چهره‌ی درخشان معشوق است.

دیده ام آب زندگانی تو من بمیرم ز آرزومندی

تو برای من همچون آبِ حیات و مایه زندگانی هستی؛ من از شدتِ آرزومندی و دوریِ تو در حالِ جان سپردن هستم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان آب حیات (آب زندگانی).

در غم آب زندگانی تو گر بمیرم به درد نپسندی

اگر من به خاطرِ اشتیاقِ رسیدن به تو جانم را از دست بدهم، این درد و رنج برای تو خوشایند نیست و آن را نمی‌پسندی.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ معشوق برای بیانِ دلسوزیِ ضمنی او نسبت به عاشق.

تا به زلفت دراز کردم دست همچو زلفت به پای افکندی

زمانی که دستِ نیاز به سویِ زلفِ تو دراز کردم، تو مرا مانندِ همان زلف که بر زمین افتاده، خوار و به خاک‌افتاده کردی.

نکته ادبی: به پای افکندن کنایه از شکست دادن و حقیر کردن عاشق است.

چون به زلف تو دست بگشادیم چون به موییم در فروبندی

هنگامی که به زلفِ تو دست یافتیم، تو چنان مرا در بندِ گیسویِ خود گرفتار کردی که گویی به اندازه یک تارِ موی ناچیز، اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: ایهام در واژه موی؛ هم به معنای تار مو و هم به معنای ناچیز بودن.

قلعهٔ آسمان به یک سر موی بگشایی به حکم دلبندی

تو با یک تارِ موی خود، به حکمِ دلربایی و افسونگری، قلعه‌یِ آسمان را تسخیر می‌کنی.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ قدرتِ خارق‌العاده‌ی معشوق.

عاشقان چون سپر بیفکندند زره زلف چند پیوندی

عاشقان وقتی سلاحِ مقاومت را زمین می‌گذارند، زلفِ تو همچون زرهی آنان را در بندِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه زلف به زره برای نشان دادن اسارت عاشق.

چون کرشمه کنی به نرگس مست گم شود عقل را خردمندی

وقتی با چشمانِ خمار و مستِ خود کرشمه می‌کنی، عقل و هوشیاری از سرِ عاشق می‌پرد.

نکته ادبی: نرگس نمادِ چشمِ مست و خمار است.

تا به آزادی آمدی در کار سرو را بن ز بیخ بر کندی

از وقتی که تو با قد و قامتِ رها و آزادِ خود در این کار (دلبری) وارد شدی، سرو در برابرِ تو چیزی نیست و گویی از بیخ کنده شده است.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در برتریِ قدِ معشوق بر سرو.

بوسه ای بی جگر بده آخر چند عطار را جگر بندی

سرانجام به ما بوسه‌ای ببخش که همراه با رنجِ جان نباشد؛ تا کِی می‌خواهی جانِ عطار را در بندِ غصه و دوری گرفتار کنی؟

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (عطار) در بیت پایانی.

آرایه‌های ادبی

تضاد بنده بودن و خداوندی

تقابل میان بندگی و سروری برای نشان دادن مقام والای معشوق.

تلمیح آب زندگانی

اشاره به اسطوره آب حیات که مایه جاودانگی است.

استعاره آفتاب سپهر رویت

چهره معشوق به آسمانی تشبیه شده که خورشیدِ آن، خودِ معشوق است.

مجاز نرگس

استفاده از گل نرگس به جای چشم به دلیل شباهت ظاهری در حالت خمار.

اغراق سرو را بن ز بیخ بر کندی

بزرگ‌نماییِ زیباییِ قامتِ معشوق به شکلی که زیباییِ طبیعیِ سرو در برابر آن هیچ است.