دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۵۳

عطار
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی
اول به وصل خویش بسی وعده دادیم واخر چو شمع در غم آنم بسوختی
چون شمع نیم کشته و آورده جان به لب در انتظار وصل چنانم بسوختی
کس نیست کز خروش منش نیست آگهی آگاه نیستی که چه سانم بسوختی
جانم بسوخت بر من مسکین دلت نسوخت آخر دلت نسوخت که جانم بسوختی
تا پادشا گشتی بر دیده و دلم اینم به باد دادی و آنم بسوختی
گفتم که از غمان تو آهی برآورم آن آه در درون دهانم بسوختی
گفتی که با تو سازم و پیدا شوم تو را پیدا نیامدی و نهانم بسوختی
یکدم بساز با دل عطار و بیش ازین آتش مزن که عقل و روانم بسوختی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ سوز و گداز عاشقی است که در آتشِ هجران و بی‌توجهیِ محبوب گرفتار آمده و تمام هستی خود را در این راه از دست رفته می‌بیند. فضای کلی شعر، سرشار از درد و شکوهی است که از نادیده گرفته‌شدنِ عاشق توسط معشوق برمی‌خیزد؛ گویی عاشق در این میان، بازیچه‌ای است که تنها نصیبش سوختن و نابودی است.

شاعر در این ابیات، محبوب را حاکمِ مطلقِ جان و دلِ خود معرفی می‌کند که با وعده‌های دروغین، او را در انتظار نگاه داشته و سرانجام با بی‌مهری، عقل و روان و جانِ وی را خاکستر کرده است. بن‌مایه اصلی اثر، استعاره‌پردازی حول محور «سوختن» است؛ سوختنی که از دل آغاز شده، به زبان رسیده و در نهایت تمامِ وجود عاشق را به نابودی کشانده است.

معنای روان

جانا دلم ببردی و جانم بسوختی گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی

ای محبوب، تو قلب مرا ربودی و جانم را به آتش کشیدی؛ قصد داشتم از دست تو گله و شکوه کنم، اما آن‌چنان مرا در فشارِ درد گذاشتی که قدرت سخن گفتن و زبانم را نیز از من گرفتی.

نکته ادبی: تعبیر «زبانم بسوختی» کنایه از سلب توانایی سخن گفتن و خاموش کردن فریاد اعتراض عاشق است.

اول به وصل خویش بسی وعده دادیم واخر چو شمع در غم آنم بسوختی

در ابتدا وعده‌های بسیار برای وصال به من دادی، اما سرانجام مرا همچون شمعی در شعله‌های هجران و غمِ نبودنت سوزاندی.

نکته ادبی: تشبیه «چو شمع» در اینجا برای نشان دادن وضعیت گدازش و سوختن تدریجی عاشق در عینِ انتظار است.

چون شمع نیم کشته و آورده جان به لب در انتظار وصل چنانم بسوختی

همانند شمعی که رو به خاموشی است و جانش به لب رسیده، در آرزوی دیدار تو چنان در رنج و انتظار ماندم که گویی مرا سوزاندی.

نکته ادبی: «جان به لب آمدن» اصطلاحی است برای توصیف لحظات احتضار و اوجِ ناامیدی در انتظار.

کس نیست کز خروش منش نیست آگهی آگاه نیستی که چه سانم بسوختی

هیچ‌کس نیست که از فریاد و فغان من بی‌خبر باشد و نداند که چه می‌کشم؛ تنها تویی که با بی‌خبریِ خود، نمی‌دانی چگونه مرا در آتش هجر خود خاکستر کردی.

نکته ادبی: استفاده از واژه «خروش» برای نشان دادن شدتِ رنج و اعتراضِ درونیِ عاشق.

جانم بسوخت بر من مسکین دلت نسوخت آخر دلت نسوخت که جانم بسوختی

جانم در این آتش سوخت و ذره‌ای دلت برای منِ مسکین نسوخت؛ آخر چگونه است که هیچ رحمی به حالم نکردی و بی‌پروا مرا به آتش کشیدی؟

نکته ادبی: تکرار واژه «سوختن» در مصراع دوم، تاکید بر بی‌رحمی معشوق و استمرارِ رنج عاشق است.

تا پادشا گشتی بر دیده و دلم اینم به باد دادی و آنم بسوختی

از زمانی که بر چشم و دل من پادشاه شدی و فرمانروایی کردی، این (چشم که محل دیدن تو بود) را به باد دادی و آن (دل که جایگاه مهر تو بود) را سوزاندی.

نکته ادبی: اشاره به «پادشاه گشتن» استعاره از تسلط کاملِ عشق بر تمام اعضا و جوارح عاشق است.

گفتم که از غمان تو آهی برآورم آن آه در درون دهانم بسوختی

قصد کردم که از دردهایم آهی بکشم و آن را بر زبان بیاورم؛ اما تو حتی آن آه را هم پیش از آنکه بیرون بیاید، در دهانم سوزاندی.

نکته ادبی: آرایه اغراق و تصویرسازیِ بدیع در سوختنِ «آه» پیش از خروج از دهان، نشانگرِ خفقانِ عاشق است.

گفتی که با تو سازم و پیدا شوم تو را پیدا نیامدی و نهانم بسوختی

وعده دادی که با من همراه شوی و خود را بر من آشکار کنی؛ اما نیامدی و در انتظارِ دیدارت، جان و وجودم را سوزاندی.

نکته ادبی: تقابل میان «پیدا» و «نهان» نشان‌دهنده خلفِ وعده معشوق و پنهان ماندن اوست.

یکدم بساز با دل عطار و بیش ازین آتش مزن که عقل و روانم بسوختی

عطار از تو می‌خواهد که لحظه‌ای با دل او مهربانی کنی و بیش از این با آتشِ بی‌مهری، عقل و روانش را به نابودی نکشانی.

نکته ادبی: استفاده از «عطار» (تخلص شاعر) در پایان غزل، خطاب مستقیم به خویشتن یا بیانِ تضرعِ شخصی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو شمع

تشبیه وضعیت عاشق به شمع که در حال سوختن و آب شدن است.

کنایه زبانم بسوختی

کنایه از سکوت اجباری و از دست دادن قدرتِ گله‌گذاری.

تضاد پیدا و نهان

تقابل میان آشکار شدن وعده و پنهان ماندنِ معشوق.

استعاره پادشا گشتی

معشوق به پادشاهی تشبیه شده که بر کشورِ وجودِ عاشق حکم‌رانی می‌کند.

اغراق آه در درون دهانم بسوختی

مبالغه در شدتِ سوختن و سرکوبِ درد که حتی نفسِ عاشق نیز پیش از خروج، می‌سوزد.