دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۵۲
عطاردرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این غزل، تصویرگرِ اوجِ تسلیم و بیخویشتنیِ عارفِ سالک در برابرِ معشوقِ ازلی است. شاعر با تکرارِ پرسشِ «چه میطلبی»، نوعی استیصالِ عاشقانه را به تصویر میکشد که در آن، عاشق تمامِ داشتههای دنیوی و اخروی، جان و حتی آبرویش را در پایِ عشقِ محبوب قربانی کرده و گویی دیگر چیزی برایِ واگذاری باقی نمانده است.
فضایِ حاکم بر این اشعار، آکنده از دردِ هجران، سوزِ اشتیاق و نفیِ خودخواهی است. عطار در این ابیات، در حالِ واگویه با معشوق است و تأکید میکند که وقتی عاشق از خود تهی شد و تنها دردِ تو در او باقی ماند، دیگر طلبِ چیزِ بیشتری از او ناممکن است.
معنای روان
از من که دیگر از خود بیخبرم، چه میخواهی؟ من همچون هیزمی، خشک و تر (همه چیزم) را در راهِ تو سوزاندم و خاکستر کردم، دیگر چه انتظاری از من داری؟
نکته ادبی: خشک و تر، کنایه از تمامِ هستی و داراییِ عاشق است که در آتشِ عشق سوخته است.
اگرچه زمانی همچون بازِ شکاریِ تیزپرواز، در آسمانِ معرفت و دانش پرواز میکردم، اما اکنون بال و پرم را در این راه از دست دادهام و ناتوان شدهام؛ دیگر چه از من میطلبی؟
نکته ادبی: شهبازِ معرفت، استعاره از روحِ بلندپرواز و سالکِ آگاه است.
من پیوندِ خود را با هر چه در این دنیا و آن دنیا بود، بریدم و از همه چیز دست شستم؛ دیگر چه چیزِ دیگری برای گرفتن باقی مانده است؟
نکته ادبی: دو عالم کنایه از دنیا و آخرت است که اشاره به زهد و ترکِ علایق دارد.
من در مسیرِ تو همچون گویِ بازی شدهام که ارادهای از خود ندارد؛ هویت، سر و پایم را در این راه گم کردهام (فنا شدهام)، دیگر چه میطلبی؟
نکته ادبی: تشبیه به گوی، نشاندهندهٔ تسلیمِ کامل و نداشتنِ اختیار در برابرِ تقدیرِ الهی است.
من که آشفته و حیرانِ تو هستم، با دیدنِ زیباییِ چهرهات، دم به دم آشفتهتر میشوم؛ دیگر از این آشفتهتر چه میخواهی؟
نکته ادبی: عشقِ رخ، عاملِ اصلیِ آشفتگیِ روانی و قلبیِ سالک است.
در برابرِ کلاهِ کجِ تو (نشانهٔ ناز، بزرگی و استغنای تو)، من جانِ خود را همچون کمربندی پیشکش کردهام؛ دیگر چه میخواهی؟
نکته ادبی: طرفِ کلاه، به کلاههایی اشاره دارد که کج بر سر میگذاشتند و نشانهٔ زیبایی و فخرِ معشوق بود.
تو گفتی که دردِ تو را میطلبم؛ آیا دردی بیشتر از این که جان و دل دادهام وجود دارد؟ دیگر چه میطلبی؟
نکته ادبی: پرسشِ انکاری است؛ یعنی دردِ عشق بالاترین داراییِ عاشق است.
با دلی که لبریز از دردِ هجرانِ توست، شب و روز کارم شده است نوحهگری و گریستن؛ دیگر از این هم بیشتر چه میخواهی؟
نکته ادبی: نوحهگر، استعاره از کسی است که در سوگِ جانکاهِ عشق نشسته است.
من در اثرِ مستیِ عشق، از خود و جهان بیخبر ماندهام؛ اما تو که به همه چیز دانایی، آخر بگو چه میخواهی؟
نکته ادبی: مستیِ عشق، اصطلاحی عرفانی برای غلبهٔ حالِ جذبه بر عقل است.
پرده را کنار بزن و خودت را نشان بده، بیش از این آبرو و پردهٔ مرا ندر؛ آخر چه میطلبی؟
نکته ادبی: پرده دریدن، کنایه از رسوا کردنِ عاشق و آشکار شدنِ رازِ نهانِ اوست.
تا کی باید بدونِ دل و جان، دور از تو و رانده شده از درگاهت آواره باشم؟ دیگر چه میطلبی؟
نکته ادبی: دردِ در به دری، نشاندهندهٔ دوری از اصل و مبدأ هستی است.
بدونِ حضورِ تو، برای عطار زنده ماندن جایز و ممکن نیست؛ در حالی که جگرم از فراقِ تو خون شده است، دیگر چه میخواهی؟
نکته ادبی: خون گرفتنِ جگر، کنایه از شدتِ غم و رنجِ عاشقانه است.
آرایههای ادبی
اشاره به روحِ بلندپرواز و آگاهِ سالک که در اوجِ کمال بوده است.
تشبیه کردنِ خویش به گوی برای نمایشِ ناتوانی و سرگشتگی در برابرِ ارادهی معشوق.
کنایه از سوختنِ تمامِ هستی و وجودِ ظاهری و باطنیِ عاشق.
کنایه از شدتِ رنج و اندوهِ درونی که به جای خون در جگر جمع شده است.
تکرارِ این پرسش در پایانِ هر بیت، برای تأکید بر استیصالِ عاشق و پافشاری بر فنایِ کامل.