دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۴۸

عطار
ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای پنهان ز عاشقانت رویی به من نمای
آب رخم مبر ز دو جادوی پر فریب قوت دلم بده ز دو یاقوت جانفزای
اندر هوای روی تو ای آفتاب حسن تا کی زنم چو ذرهٔ سرگشته دست و پای
چون سایه ای فرو شدم از عشق تو به خاک ای آفتاب جان من از قعر جان برآی
بر کارم اوفتاد ز زلف تو صد گره بگشای کارم از سر زلف گره گشای
بردی دلم به زلف و دلم بوی می برد از حلقه های آن شکن زلف دلربای
دور از رخ تو زلف تو در غارت دلم بر روی اوفتاد و شکن یافت چند جای
عطار رفت و دل به تو بگذاشت و خاک شد تا روز حشر باز ستاند ز تو جزای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عمیق و پرشور در فضای تغزلی و عرفانی است که در آن شاعر به توصیف حال نزار و آشفته‌حالِ خود در مقام عاشقی می‌پردازد که در آرزوی دیدار معشوق است. معشوق در این شعر دارای جایگاهی متعالی و آفتاب‌گونه است که هزاران عاشق دیگر نیز در پی او هستند، اما شاعر در جست‌وجوی نگاهی خاص و پنهانی از سوی اوست تا از این رهگذر، آرامش و هستی خود را بازیابد.

درونمایه اصلی شعر، تقابل میان آشفتگی عاشق و کمال مطلق معشوق است. شاعر با استفاده از تصاویر ملموس و نمادین، از درد فراق و درهم‌تنیدگیِ زلف و گره‌های آن سخن می‌گوید که استعاره‌ای از گرفتاری‌های جانکاهِ عاشق در پیچ‌وخمِ عشق است. در نهایت، شعر با رویکردی تسلیم‌وارانه به پایان می‌رسد؛ جایی که عاشق پس از فنای کامل و بدل‌شدن به خاک، امید دارد که در روز رستاخیز به پاداش عشق خویش برسد.

معنای روان

ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای پنهان ز عاشقانت رویی به من نمای

ای کسی که هزاران عاشقِ تمام‌عیار داری، حالا که از نگاهِ سایر عاشقان پنهان هستی، سیمای زیبای خود را فقط به من نشان بده.

نکته ادبی: عبارت «از فرق تا به پای» کنایه از کمال و تمامیت است و به کسانی اشاره دارد که با تمام وجود عاشق هستند.

آب رخم مبر ز دو جادوی پر فریب قوت دلم بده ز دو یاقوت جانفزای

با آن دو چشم جادوگر و فریبنده‌ات، آبرو و اعتبار مرا مبر؛ بلکه با آن دو لبِ سرخِ یاقوت‌مانند که جان می‌بخشند، به قلبِ ضعیفِ من نیرو بده.

نکته ادبی: «آب رخ» به معنای آبرو و حیثیت است. «جادو» استعاره از چشمانِ افسونگر است و «یاقوت» استعاره از لب‌های سرخ معشوق.

اندر هوای روی تو ای آفتاب حسن تا کی زنم چو ذرهٔ سرگشته دست و پای

ای آفتابِ کمال و زیبایی، تا کی باید در آرزوی دیدار تو، همچون ذره‌ای ناچیز و سرگردان در فضا، بی‌قرار باشم و دست و پا بزنم؟

نکته ادبی: «ذره» در ادبیات عرفانی نماد انسانِ ناچیز در برابر عظمتِ خورشیدِ حقیقت است.

چون سایه ای فرو شدم از عشق تو به خاک ای آفتاب جان من از قعر جان برآی

از شدت عشق تو، مانند سایه‌ای به خاک افتاده‌ام و ناچیز شده‌ام؛ ای آفتابِ وجودِ من، اکنون از اعماق جانم طلوع کن و مرا زنده ساز.

نکته ادبی: تقابل «سایه» (ناچیز و زمینی) و «آفتاب» (بلندمرتبه و آسمانی) برای نشان دادن فاصله طبقاتی وجودیِ عاشق و معشوق است.

بر کارم اوفتاد ز زلف تو صد گره بگشای کارم از سر زلف گره گشای

به خاطر زلفِ پیچ‌درپیچِ تو، صدها گره و مشکل در کارِ من ایجاد شده است؛ حالا با همان زلفی که گره‌گشا است، مشکلاتِ مرا حل کن.

نکته ادبی: ایهام در واژه «گره‌گشا»؛ زلف هم عاملِ گرفتاری است و هم تنها کسی که می‌تواند آن را حل کند (اشاره به قدرت معشوق).

بردی دلم به زلف و دلم بوی می برد از حلقه های آن شکن زلف دلربای

تو دلم را با زلف خود ربودی و اکنون دلم از پیچ‌وخم‌های آن زلفِ دلربا، به دنبالِ نشان و اثری از تو می‌گردد.

نکته ادبی: «بوی بردن» در اینجا به معنای جست‌وجو کردن برای یافتن ردپا و نشانه‌ای از معشوق است.

دور از رخ تو زلف تو در غارت دلم بر روی اوفتاد و شکن یافت چند جای

هنگامی که از دیدار چهره‌ات محرومم، زلف تو که مشغول غارتِ دلِ من است، بر روی چهره‌ات می‌افتد و در جاهای مختلف، شکن و پیچ‌خوردگی پیدا می‌کند.

نکته ادبی: شاعر زلف را شخصی‌سازی کرده که در حال «غارت» (ربودن دل) است.

عطار رفت و دل به تو بگذاشت و خاک شد تا روز حشر باز ستاند ز تو جزای

عطار [شاعر] رفت و دلش را نزد تو باقی گذاشت و خود به خاک تبدیل شد تا در روز رستاخیز، پاداشِ این عشق را از تو دریافت کند.

نکته ادبی: تخلص شاعر (عطار) در بیت آخر آمده است که نشان‌دهنده پایان مسیرِ عاشق و امید به وعده دیدار در آخرت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب حسن

تشبیه معشوق به خورشید که منبع نور و زندگی است.

استعاره یاقوت جانفزای

تشبیه لب‌های سرخ معشوق به سنگ قیمتی یاقوت که جان‌بخش است.

ایهام زلف گره‌گشا

زلف همزمان هم باعث گره (مشکل) در کار عاشق است و هم تنها عاملِ باز کردن آن گره‌ها.

نماد ذره

نماد عاشقِ ناچیز و سرگشته‌ای که در پرتو نور معشوقِ خورشیدمانند، حیران است.

تناقض (پارادوکس) از قعر جان برآی

تصویرسازیِ طلوع خورشید (معشوق) از تاریکیِ اعماق جانِ عاشق.