دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۴۲

عطار
ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده ای بر سر این راه دور خفته چرا مانده ای
ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست آه که آگه نه ای کز که جدا مانده ای
جملهٔ مردان راه، راه گرفتند پیش زان همه چون کس نماند پس تو که را مانده ای
هیچ وفا نبودت گر بودت صبر ازو جان و دل ایثار کن گر به وفا مانده ای
خفتهٔ غفلت شدی می نشناسی که تو از پی هستی خویش در چه بلا مانده ای
هستی تو بند توس نیستیی برگزین زانکه لقا رو نبست تا به بقا مانده ای
دوش درآمد به جان سلطنت عشق و گفت درد تو خواهیم ما تا تو گدا مانده ای
عافیت و عشق ما نیست بهم سازگار هیچ ممان آن خویش گر تو به ما مانده ای
ای دل عطار خیز نیستیی برگزین زانکه ز هستی خویش بی سر و پا مانده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ پرشور، بانگی است بیدارگر برای سالکی که در راهِ حق، میانِ ادعای عشق و سکونِ وجودی خود گرفتار آمده است. شاعر با زبانی توبیخ‌گر و در عین حال مشفقانه، مخاطب را به ترکِ «هستیِ خود» و پا نهادن در مسیرِ ایثار دعوت می‌کند؛ چرا که حقیقتِ عشق، با عافیت‌طلبی و بقایِ «منِ خویشتن» سازگار نیست.

جان‌مایه اثر، گذار از انانیت و رسیدن به نیستی برای رسیدن به بقایِ الهی است.

معنای روان

ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده ای بر سر این راه دور خفته چرا مانده ای

ای که در شور و هیاهوی عشق، سرگشته و حیران شده‌ای، چرا در حالی که در آغازِ راهی طولانی هستی، همچنان در خواب غفلت مانده و حرکت نمی‌کنی؟

نکته ادبی: سودا به معنای دغدغه، تب و آشفتگیِ حاصل از عشق است که در اینجا به معنای غوغای درونی آمده است.

ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست آه که آگه نه ای کز که جدا مانده ای

ای دلِ ناآگاه، بدان که آن محبوبِ ازلی مشتاقِ دیدارِ توست؛ دریغا که تو حتی نمی‌دانی از چه حقیقتِ بزرگی دور مانده و با چه کسی پیوندت گسسته است.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ «دل» به عنوان نماینده‌ی وجودیِ انسان، در ادبیات عرفانی برای ملامتِ نفس است.

جملهٔ مردان راه، راه گرفتند پیش زان همه چون کس نماند پس تو که را مانده ای

رهروانِ راستین، همگی پیش تاختند و به مقصد رسیدند؛ چون در این راه کسی باقی نمانده و همه پیش رفته‌اند، تو به دنبالِ چه کسی مانده‌ای و چرا عقب افتاده‌ای؟

نکته ادبی: شاعر در اینجا از استفهام انکاری برای سرزنشِ سکونِ سالک استفاده کرده است.

هیچ وفا نبودت گر بودت صبر ازو جان و دل ایثار کن گر به وفا مانده ای

اگر گمان می‌کنی با صبر و قرار می‌توان به وصال رسید، سخت در اشتباهی؛ وفاداریِ راستین در نثار کردنِ جان و دل است، اگر ادعای عشق داری باید از خود بگذری.

نکته ادبی: ایثار در اینجا به معنای گذشتن از تمامیتِ هستیِ خویش برای رسیدن به محبوب است.

خفتهٔ غفلت شدی می نشناسی که تو از پی هستی خویش در چه بلا مانده ای

تو در خوابِ ناآگاهی فرو رفته‌ای و نمی‌دانی که دلبستگی به «هستیِ خود» و خودبینی، چگونه تو را در بندِ بلا و گرفتاری گرفتار کرده است.

نکته ادبی: خفته بودن کنایه از غفلت از حقیقتِ هستی است.

هستی تو بند توس نیستیی برگزین زانکه لقا رو نبست تا به بقا مانده ای

هستی و خودخواهیِ تو، بندی بر پای توست؛ پس نیستی و فروتنی را انتخاب کن، چرا که تا زمانی که به «منِ» خود چسبیده‌ای، نمی‌توانی به بقایِ ابدیِ حق برسی.

نکته ادبی: تضاد میان هستی (تعلّق به خود) و نیستی (رهاشدگی از خود) محورِ اصلیِ این بیت است.

دوش درآمد به جان سلطنت عشق و گفت درد تو خواهیم ما تا تو گدا مانده ای

دیشب حقیقتِ عشق، همچون پادشاهی با عظمت به جانم وارد شد و گفت: ما فقط طالبِ درد و سوزِ تو هستیم، چرا که تو هنوز در مرتبه فقر و گداییِ معنوی باقی مانده‌ای.

نکته ادبی: سلطنت عشق استعاره‌ای برای سیطره و تسلطِ مطلقِ حقیقتِ عشق بر جانِ سالک است.

عافیت و عشق ما نیست بهم سازگار هیچ ممان آن خویش گر تو به ما مانده ای

عافیت‌طلبی و امنیتِ دنیوی با عشقِ الهی در یک جا جمع نمی‌شوند؛ اگر ادعایِ همراهی با ما را داری، پس از دلبستگی به خود و منافعِ شخصی دست بشوی.

نکته ادبی: عافیت به معنای سلامت و آسایشِ تن است که در عرفان در تضاد با بلاکشیدن و رنجِ عشق قرار دارد.

ای دل عطار خیز نیستیی برگزین زانکه ز هستی خویش بی سر و پا مانده ای

ای دلِ عطار، برخیز و از انانیت و خودبینی دست بردار و نیستی را برگزین، زیرا که این «هستیِ» خودت بوده که تو را سرگشته و بی‌قرار کرده است.

نکته ادبی: در تخلصِ غزل، شاعر با خطاب به خویشتن، نتیجه‌گیریِ نهاییِ بحث را بیان می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلطنت عشق

عشق به پادشاهی تشبیه شده که بر جان و روانِ انسان حکومت می‌کند و دستور می‌دهد.

تضاد (طباق) هستی و نیستی

هستی به معنای دلبستگی به خود و نیستی به معنای رهایی از خود که دو نقطه مقابل یکدیگر در مسیر عرفان هستند.

کنایه خفته

کنایه از فردی که در غفلت است و از حقیقتِ راهِ کمال بی‌خبر مانده است.