دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۲۲

عطار
ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده در هر زبان خوشی لب تو مثل شده
آوازهٔ وصال تو کوس ابد زده مشاطهٔ جمال تو لطف ازل شده
از نیم ذره پرتو خورشید روی تو ارواح حال کرده و اجسام حل شده
جان ها ز راه حلق برافکنده خویشتن در حلقه های زلف تو صاحب محل شده
ترک رخت که هندوک اوست آفتاب آورده خط به خون من و در عمل شده
بر توچون من به دل نگریدم روا مدار آبی که می خورم ز تو با خون بدل شده
ای از کمال روی تو نقصان گرفته کفر وز کافری زلف تو در دین خلل شده
چون دیده ام نزول تو در خون جان خویش در خون جان خویشتنم زین قبل شده
در وصف تو فرید که از چاکران توست سلطان عالم است بدین یک غزل شده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش زیبایی بی‌نهایت معشوق سروده شده و شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های شاعرانه، جایگاه معشوق را از سطح یک انسان فراتر برده و او را سرمنشأ فیض و زیبایی ابدی می‌داند. فضا، فضای ستایشِ عاشقانه است که در آن، شاعر از فنای خویش در برابر جلوه‌ی معشوق سخن می‌گوید و او را محور کائنات می‌داند.

ساختار غزل بر محور تضادها و تعاملات میان روح و جسم و همچنین تقابلِ کفر و ایمان در سایه‌ی زلف و رخسار معشوق بنا شده است. شاعر در این اثر تلاش کرده تا با پیوند زدن تصویرسازی‌های فیزیکی (مانند زلف و خط) با مفاهیم انتزاعی (مانند ازل و ابد)، معشوق را در مقامی متعالی قرار دهد و در نهایت در بیت آخر، خود را به واسطه‌ی این ستایشگری، صاحب مقامی والا می‌شمارد.

معنای روان

ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده در هر زبان خوشی لب تو مثل شده

هر دهانی که یاد لب‌های تو را در ذهن می‌آورد، چنان شیرین می‌شود که گویی عسل خورده است؛ در واقع، خوشی و شیرینی لب‌های تو در تمامی زبان‌ها به ضرب‌المثل تبدیل شده است.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای توصیف شیرینی لب معشوق که آن را به عسل تشبیه کرده است.

آوازهٔ وصال تو کوس ابد زده مشاطهٔ جمال تو لطف ازل شده

آوازه و خبرِ رسیدن به وصال تو، تا ابدیت طنین‌انداز شده است؛ گویی هنرمندِ آفریننده‌ی زیباییِ تو، لطفِ ازلیِ خداوند بوده است.

نکته ادبی: واژه «مشاطه» به معنی آرایشگر است که در اینجا به عنوان استعاره برای قدرتِ آفریننده یا لطف الهی به‌کار رفته است.

از نیم ذره پرتو خورشید روی تو ارواح حال کرده و اجسام حل شده

از تنها بخش کوچکی از نورِ چهره‌ی تو، روح‌ها به وجد و حال آمده و جسم‌ها در آن غرق شده و از بین رفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحات عرفانی «حال» (حالتِ درونیِ عارفانه) و «حل شدن» (فنای جسم در برابر جلوه‌ی الهی).

جان ها ز راه حلق برافکنده خویشتن در حلقه های زلف تو صاحب محل شده

عاشقان (جان‌ها) از مسیر گلوگاهِ هستی، خود را به زیر انداخته و فدا کرده‌اند تا در حلقه‌های زلف تو جایگاه و مقامی بیابند.

نکته ادبی: «صاحب محل شدن» کنایه از رسیدن به مقام و جایگاهی رفیع در نزد معشوق است.

ترک رخت که هندوک اوست آفتاب آورده خط به خون من و در عمل شده

چهره‌ی تو مانند پادشاهی زیبارو (ترک) است که خورشید مانند غلامی (هندوک) در خدمت اوست؛ خطِ چهره‌ات (موی تازه‌رسته) فرمان قتل مرا صادر کرده و آن را اجرا نموده است.

نکته ادبی: «ترک» در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی بی‌رحم و «هندوک» نماد غلامِ سیاه‌چرده است که تضاد زیبایی و بردگی را می‌رساند.

بر توچون من به دل نگریدم روا مدار آبی که می خورم ز تو با خون بدل شده

روا مدار که من تنها با چشمِ ظاهر به تو نگاه کنم، چرا که زندگیِ من (آبی که می‌نوشم) به خاطر تو به خون تبدیل شده است.

نکته ادبی: اشاره به رنج و دردِ مداومِ عاشق که قوتِ لایموتش (آب) تبدیل به خونِ دل خوردن شده است.

ای از کمال روی تو نقصان گرفته کفر وز کافری زلف تو در دین خلل شده

ای کسی که کمالِ زیباییِ چهره‌ات، کافران را به دینداری وامی‌دارد (کفرشان کم می‌شود)، اما از سوی دیگر، سیاهی و کافریِ زلف‌هایت، در ایمان و دین خلل ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: ایهام تضاد میان کمالِ چهره (نور/ایمان) و زلف (سیاهی/کفر) که نماد تناقض در عشق است.

چون دیده ام نزول تو در خون جان خویش در خون جان خویشتنم زین قبل شده

چون دیدم که تو در خونِ جانِ من نزول کرده‌ای و تجلی یافته‌ای، از همان لحظه در خونِ خویش غرق شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به حلولِ معشوق در جان عاشق و یکی شدنِ دردِ فراق با وجودِ عاشق.

در وصف تو فرید که از چاکران توست سلطان عالم است بدین یک غزل شده

فرید که از چاکران و خدمتگزاران توست، با سرودن همین یک غزل در وصف تو، به پادشاهِ عالم تبدیل شده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فرید) و ادعای شاعرانه مبنی بر اینکه مدحِ معشوق، مقامِ مدح‌کننده را به اوج می‌رساند.

آرایه‌های ادبی

مبالغه هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده

بزرگ‌نماییِ شدید در شیرینی لب معشوق برای تأثیرگذاری بیشتر بر مخاطب.

استعاره ترک رخت که هندوک اوست آفتاب

تشبیه چهره به پادشاه (ترک) و خورشید به خدمتکار (هندوک) برای نمایش شکوه معشوق.

ایهام تضاد کمال روی تو ... کافری زلف تو

تقابل نورانیتِ چهره و سیاهیِ زلف که در ادبیات عرفانی نماد خیر و شر یا ایمان و کفر است.