دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۰۹

عطار
ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویخته صد یوسف گم گشته را زلفت به چاه آویخته
ماه است روی خرمت دام است زلف پر خمت دلها چو مرغ اندر غمت از دامگاه آویخته
فرش بقا انداخته کوس فنا بنواخته میزان عزت ساخته پیش سپاه آویخته
مردان ره را بارها بر لب زده مسمارها پس جمله را بر دارها از چار راه آویخته
شمع طرب افروخته تا راز شمع آموخته دل بی جنایت سوخته جان بی گناه آویخته
ای داده در دلها ندا، تا کرده دلها جان فدا سرهای پیران هدی بر شاهراه آویخته
آن خواجهٔ روز جزا، بر چارسوی کبریا از بهر دست آویز ما زلف سیاه آویخته
ابلیس را حالی عجب در بحر حرمان خشک لب از بهر یک ترک ادب از سجدگاه آویخته
عطار این تفصیل دان وین قصه بی تأویل دان عالم یکی قندیل دان، ز ایوان شاه آویخته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی عمیق از دیدگاه عرفانی درباره‌ رابطه‌ی میانِ عاشق و معشوقِ ازلی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های تکان‌دهنده، از حقیقتِ دشوارِ طریقِ عشق سخن می‌گوید که در آن، رنج، جان‌باختن و آزمون‌های سخت، بهایی است که سالک باید در برابرِ جلوه‌های جمال و جلال الهی بپردازد.

در این منظومه، جهان نه مکانی برای آسایش، بلکه میدانِ آزمونی است که در آن، خداوند هم‌زمان معشوقی زیبا و ناظری سخت‌گیر جلوه می‌کند. در نهایت، شاعر با نگاهی وحدت‌گرایانه، تمامِ هستی را چون فانوسی می‌بیند که از طاقِ باشکوهِ بارگاهِ الهی آویخته شده و تنها جلوه‌ای از نورِ اوست.

معنای روان

ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویخته صد یوسف گم گشته را زلفت به چاه آویخته

خداوند برای محافظت از جمالِ بی‌مانندش در برابر چشمِ حسودان، پرده‌ای بر چهره‌اش کشیده است و زلفِ پر پیچ و تابِ تو، عاشقانِ بسیاری را مانند یوسف در چاهِ ناکامی و سرگردانی گرفتار کرده است.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است. اشاره به یوسف و چاه، تلمیحی است به داستان یوسف پیامبر که نمادِ زیبایی و بلا (گرفتاری) است.

ماه است روی خرمت دام است زلف پر خمت دلها چو مرغ اندر غمت از دامگاه آویخته

چهره‌ی شاداب و خرمِ تو مانند ماه تابان است و زلفِ پیچیده‌ات دامی برای صیدِ دل‌هاست؛ دل‌های عاشقان نیز چون پرندگان که در دام گرفتار می‌شوند، در غمِ تو آویزان و بی‌قرار مانده‌اند.

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میان ماه (که نماد نور است) و دام (که نماد حبس است) در توصیف جمال معشوق وجود دارد.

فرش بقا انداخته کوس فنا بنواخته میزان عزت ساخته پیش سپاه آویخته

او بساطِ زندگیِ جاودان را پهن کرده و طبلِ نابودیِ تعلقات دنیوی را به صدا درآورده است؛ او ترازوی عدالت و عزت را برپا کرده و در برابرِ سپاهِ هستی برافراشته است.

نکته ادبی: کوس فنا کنایه از دعوت به ترکِ خودبینی و فنای در حق است.

مردان ره را بارها بر لب زده مسمارها پس جمله را بر دارها از چار راه آویخته

خداوند بر لبِ مردانِ راهِ حقیقت میخ‌های رنج کوبیده (آن‌ها را خاموش کرده) و سپس تمامیِ آنان را بر چوبه‌ی دار در چهارراهِ عالم برای عبرتِ همگان آویخته است.

نکته ادبی: مسمار به معنای میخ است. این بیت تصویری خشن و حماسی از مجازات یا آزمونِ مدعیانِ عرفان ترسیم می‌کند.

شمع طرب افروخته تا راز شمع آموخته دل بی جنایت سوخته جان بی گناه آویخته

شمعِ شادی و عشق را افروخته تا رازِ سوختن و فدا شدن را به عاشقان بیاموزد؛ در این میان، دلی را که هیچ گناهی نکرده می‌سوزاند و جانی را که بی‌تقصیر است، بر دار می‌آویزد.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانیِ «عشقِ بلاخیز» دارد؛ جایی که معشوق، عاشقِ بی‌گناه را برای کمال، دچار رنج می‌کند.

ای داده در دلها ندا، تا کرده دلها جان فدا سرهای پیران هدی بر شاهراه آویخته

ای خدایی که در دل‌ها ندا سر دادی و آن‌ها را به فدایِ جان واداشتی؛ سرِ پیرانِ هدایتگر و بزرگانِ راهِ حقیقت را بر شاهراهِ عالم آویخته‌ای.

نکته ادبی: پیران هدی به معنای راهنمایانِ معنوی است که در این راهِ پرخطر، سر خود را فدای حقیقت کرده‌اند.

آن خواجهٔ روز جزا، بر چارسوی کبریا از بهر دست آویز ما زلف سیاه آویخته

آن خداوند و صاحبِ روزِ جزا، در چهار سویِ شکوه و کبریای خویش، زلفِ سیاهش را تنها برای اینکه دست‌آویزِ ما باشد و به او چنگ بزنیم، آویخته است.

نکته ادبی: زلف سیاه در عرفان، نمادِ تجلیاتِ ظاهری و پیچیده‌ی خداوند است که سالک باید به آن تمسک جوید.

ابلیس را حالی عجب در بحر حرمان خشک لب از بهر یک ترک ادب از سجدگاه آویخته

عجب حالتی دارد ابلیس که در دریای محرومیت، تشنه‌لب مانده است؛ او تنها به خاطر یک بی‌ادبی و سرپیچی از فرمانِ سجده کردن، از درگاهِ قرب الهی رانده و آویخته شد.

نکته ادبی: سجدگاه در اینجا استعاره از مقامِ قرب و حضورِ الهی است که ابلیس به دلیل تکبر از آن محروم شد.

عطار این تفصیل دان وین قصه بی تأویل دان عالم یکی قندیل دان، ز ایوان شاه آویخته

ای عطار، این حقیقت را به همین شرح که گفتم بدان و این قصه را بدون نیاز به تفسیرهای پیچیده بپذیر؛ بدان که تمامِ جهان تنها فانوسی است که از ایوانِ کاخِ پادشاهِ هستی آویخته شده است.

نکته ادبی: قندیل و ایوان نمادِ هستی‌شناسی عرفانی است که جهان را نوری منعکس شده از حقیقتِ مطلق می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح صد یوسف گم گشته

اشاره به داستان یوسف پیامبر و گرفتار شدن او در چاه، برای ترسیم عمق رنج عاشق.

تشبیه دلها چو مرغ

مانند کردن دل‌های اسیر در دام عشق به پرندگانی که در قفس یا دام گرفتارند.

مراعات نظیر فرش، کوس، میزان، سپاه

به کارگیری واژگان مرتبط با میدان جنگ و رزم برای نشان دادن سختی و هیمنه راه سلوک.

استعاره عالم یکی قندیل دان

تمثیل جهان به قندیلی که نوری از منبع اصلی (خداوند) است، برای بیان وحدت وجود.

تناقض (پارادوکس) دل بی جنایت سوخته جان بی گناه آویخته

بیانِ سرشتِ عشق که همزمان با کشش و زیبایی، دارای خشونتی جانکاه برای تصفیه روح است.