دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۰۰

عطار
جانا بسوخت جان من از آرزوی تو دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو
چندین حجاب و بنده به ره بر گرفته ای تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو
چون مشک در حجاب شدی در میان جان تا ناقصان عشق نیابند بوی تو
گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان تا جز تو هیچ کس نبرده ره به سوی تو
در غایت علوی تو ارواح پست شد کو دیده ای که در نظر آرد علوی تو
در وادی غم تو دل مستمند ما خالی نبود یک نفس از جستجوی تو
بسیار جست و جوی توکردم که عاقبت عمرم رسید و می نرسد گفت و گوی تو
از بس که انتظار تو کردم به روز و شب عطار را بسوخت دل از آرزوی تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر سوز و گداز عارفی است که در طلب وصالِ یار (ذات حق تعالی) از پای ننشسته، اما در این مسیر با حجاب‌های بی‌شماری مواجه است. شاعر، عالم هستی را به طلسمی تشبیه می‌کند که گنجِ وجودِ حضرت حق را در خود پنهان کرده و تنها عاشقان حقیقی یارای عبور از این موانع را دارند.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از اندوهِ دوری، حیرت از عظمتِ ناپیدای معشوق و خستگیِ ناشی از جستجوی بی‌پایان است. شاعر با زبانی صمیمانه و دردمندانه، عجزِ بشر در ادراکِ ذاتِ مطلق را بازگو می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه طلبِ دیدار، زندگیِ عاشق را به آتش می‌کشد.

معنای روان

جانا بسوخت جان من از آرزوی تو دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو

ای محبوب من، جانم از شدتِ اشتیاقِ به تو سوخت و دردِ من به خاطرِ آرزوی دیدنِ چهره‌ات، از اندازه و طاقت فراتر رفت.

نکته ادبی: جانا: منادایِ جان، که در اینجا خطاب به خداوند یا معشوقِ ازلی است. سودا: در اینجا به معنای عشق و اشتیاق شدید.

چندین حجاب و بنده به ره بر گرفته ای تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو

تو موانع و مأموران بسیاری را در مسیرِ رسیدن به خود قرار داده‌ای تا هیچ‌کس از بندگانِ عادی، راهِ رسیدن به کویِ تو را نیابد.

نکته ادبی: حجاب و بنده: استعاره از تعلقات دنیوی و آزمون‌های الهی است که مانعِ رسیدنِ سالک به حقیقت می‌شود.

چون مشک در حجاب شدی در میان جان تا ناقصان عشق نیابند بوی تو

تو مانندِ مشک که در بسته‌بندیِ خود پنهان است، در درونِ جانِ ما نهان شدی تا عاشقانِ ناشی و ناقص، عطرِ حضورِ تو را استشمام نکنند.

نکته ادبی: مشک: نمادی از حقیقتِ پنهان و معطر است که در عینِ پنهان بودن، تأثیرش محسوس است. حجاب: ظرفی که مشک را در بر دارد.

گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان تا جز تو هیچ کس نبرده ره به سوی تو

تو مانندِ گنجینه‌ای ارزشمند زیرِ طلسمِ این جهانِ مادی پنهان شدی تا هیچ‌کس جز خودت (که حقیقتِ هستی هستی)، راهی به سویِ تو پیدا نکند.

نکته ادبی: طلسم: در ادب عرفانی، عالمِ مادی به طلسمی تشبیه شده که حقیقتِ الهی را در خود پنهان کرده است.

در غایت علوی تو ارواح پست شد کو دیده ای که در نظر آرد علوی تو

مقامِ والایِ تو آن‌چنان بلند است که تمامِ روح‌ها در برابرِ آن ناچیز و پست گشته‌اند؛ چه کسی آن چشمِ بینایی را دارد که بتواند عظمتِ بی‌کرانِ تو را درک کند؟

نکته ادبی: غایت علوی: عالی‌ترین مرتبه بلندی و فراز. ارواح پست شد: کنایه از تجلیِ عظمتِ حق و احساسِ حقارتِ مخلوق در برابرِ خالق.

در وادی غم تو دل مستمند ما خالی نبود یک نفس از جستجوی تو

در مسیرِ غم‌انگیزِ دوری از تو، دلِ آزرده‌یِ ما حتی برای یک لحظه هم از جستجو و طلبِ تو غافل نبوده است.

نکته ادبی: وادی غم: استعاره از مسیرِ پر رنجِ سلوک و عشق‌ورزی. یک نفس: کنایه از ذره‌ای زمان.

بسیار جست و جوی توکردم که عاقبت عمرم رسید و می نرسد گفت و گوی تو

آن‌قدر در پیِ یافتنِ تو تلاش کردم که در نهایت عمرم به پایان رسید و هنوز هم آن گفت‌وگویِ عاشقانه و وصالِ حقیقیِ تو نصیبم نشده است.

نکته ادبی: گفت و گوی تو: کنایه از انس و هم‌سخنی و وصالِ نهایی با خداوند.

از بس که انتظار تو کردم به روز و شب عطار را بسوخت دل از آرزوی تو

عطار از بس که روز و شب چشم‌به‌راهِ تو ماند و در انتظارِ وصالِ تو سوخت، دلش از شدتِ این آرزو خاکستر شد.

نکته ادبی: عطار: تخلص شاعر که در اینجا به عنوانِ شخصِ سوم از خود یاد می‌کند تا عمقِ دردش را نشان دهد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون مشک / چو گنج

به کارگیری مشک برای پنهان بودنِ بو (معنویت) و گنج برای پنهان بودنِ حقیقتِ الهی در جهان.

استعاره وادی غم / طلسم جهان

عالم مادی به طلسمی تشبیه شده که مانع دسترسی است و مسیر عشق به وادیِ دشوار و اندوهگین.

تضاد علوی و پست

تقابل میان بلندای مقامِ حق و ناچیزیِ ارواحِ انسانی برای تاکید بر عظمتِ ذاتِ الهی.