دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۹۷

عطار
ای خم چرخ از خم ابروی تو آفتاب و ماه عکس روی تو
تا به کوی عقل و جان کردی گذر معتکف شد عقل و جان در کوی تو
کی دهد آن را که بویی داده ای هر دو عالم بوی یکتا موی تو
در میان جان و دل پنهان شدی تا نیاید هیچ کس ره سوی تو
چون تویی جان و دلم را جان و دل من ز جان و دل شدم هندوی تو
عشق تو چندان که می سوزد دلم می نیاید از دلم جز بوی تو
پشت گردانید دایم از دو کون تا ابد عطار در پهلوی تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، روایتی عارفانه و عاشقانه از تجربه‌ی وحدت و پیوندِ ناگسستنی میانِ عاشق و معشوقِ ازلی است. در این فضا، سراینده تمامیِ هستی، از آسمان و گنبدِ گردون گرفته تا جان و خردِ بشری را تنها بازتابی از تجلیِ زیبایی و حضورِ خداوند می‌داند. فضا، فضایی آکنده از تسلیم و فقرِ الی‌الله است که در آن، عاشق با پشت‌پا زدن به دنیا و آخرت (دو کون)، تنها به دنبالِ یافتنِ جایگاهی در کنارِ معشوقِ مطلق است.

درونمایه‌ی بنیادین این اثر، جستجوی حقیقت در باطنِ جان و انقطاع از تعلقات بیرونی است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال فاخر، بر این نکته تأکید دارد که معشوق در اعماقِ جانِ او پنهان است و از همین رو، دسترسی به او جز از طریقِ فنایِ خویشتن و بندگیِ محض میسر نمی‌شود. این قطعات، گواهی بر این است که کائنات در برابرِ یک تار مویِ یار، هیچ و پوچ است و تنها راهِ رهایی، عشق‌ورزی و باقی ماندن در جوارِ اوست.

معنای روان

ای خم چرخ از خم ابروی تو آفتاب و ماه عکس روی تو

ای خدایی که انحنای آسمان تنها بخشی از کمانِ ابروی توست و روشناییِ خورشید و ماه، تنها بازتابی از چهره‌ی درخشانِ توست.

نکته ادبی: خمِ چرخ کنایه از گنبدِ آسمان است. تشبیه ابروی یار به کمان، از مضامینِ رایج در ادبیاتِ غنایی است.

تا به کوی عقل و جان کردی گذر معتکف شد عقل و جان در کوی تو

از آن زمان که تجلیِ وجودت از قلمروِ عقل و جان عبور کرد، عقل و جانِ من در کویِ تو ساکن و معتکف شدند.

نکته ادبی: معتکف شدن استعاره از انقطاع از غیر و روی آوردن به حقیقتی برتر است که در اینجا حضورِ معشوق است.

کی دهد آن را که بویی داده ای هر دو عالم بوی یکتا موی تو

کسی که ذره‌ای از رایحه‌ی حضورِ تو را استشمام کرده باشد، هرگز آن را رها نمی‌کند؛ زیرا کلِ دو جهان در برابرِ ارزشِ یک تار مویِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: بویی دادن در اینجا کنایه از ادراکِ عشق و چشیدنِ طعمِ معرفت است.

در میان جان و دل پنهان شدی تا نیاید هیچ کس ره سوی تو

تو چنان در اعماقِ جان و دلم پنهان شدی که هیچ‌کس جز من نتواند راهی به سویِ تو پیدا کند.

نکته ادبی: این بیت به پنهان‌بودنِ مطلقِ حقیقت در عینِ آشکارگی اشاره دارد؛ وحدتِ وجود.

چون تویی جان و دلم را جان و دل من ز جان و دل شدم هندوی تو

چون تو خود، جان و دلِ منی، من که از جان و دلِ خود دست شسته و تسلیمِ تو شده‌ام، همچون غلامی در بندِ تو هستم.

نکته ادبی: هندو در ادبِ کهن به واسطه‌ی رنگِ پوست و پیوندِ تاریخی به اسارت، کنایه از غلام و بنده‌ی فرمان‌بردار است.

عشق تو چندان که می سوزد دلم می نیاید از دلم جز بوی تو

عشقِ تو هرچه بیشتر وجودم را می‌سوزاند و در آتشِ خود ذوب می‌کند، باز هم چیزی جز رایحه‌ی خوشِ حضورِ تو از درونم متصاعد نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکسِ سوختن و عطر افشانی؛ سوختنِ عاشق گواهِ خلوصِ او و دلیلِ انتشارِ عطرِ معشوق است.

پشت گردانید دایم از دو کون تا ابد عطار در پهلوی تو

عطار برای همیشه به دنیا و آخرت پشت کرد تا برای ابد در کنارِ تو و در جوارِ حضرتت بماند.

نکته ادبی: دو کون استعاره از دنیا و آخرت است. پشت گردانیدن کنایه از زهد و بی‌اعتنایی به ماسوی‌الله است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خم چرخ از خم ابروی تو

تشبیه منحنی ابروی معشوق به انحنای گردش آسمان برای نشان دادن عظمت.

اغراق هر دو عالم بوی یکتا موی تو

اغراق در ناچیزیِ تمامِ جهانِ هستی در برابرِ زیباییِ یک تار موی معشوق.

کنایه هندوی تو

استفاده از واژه هندو به عنوان نمادِ غلام و بنده که به کمالِ تسلیمِ عاشق اشاره دارد.

پارادوکس (تضاد درونی) عشق تو چندان که می سوزد دلم / می نیاید از دلم جز بوی تو

آمیختنِ مفهومِ سوختن و نابودی با رایحه و عطرِ خوش که نشان‌دهنده‌ی تجلیِ یار در آتشِ عشق است.