دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۹۳

عطار
ای سیه گر سپید کاری تو سرخ رویی و سبز داری تو
من به جان سوختم بگو آخر با شب و روز در چه کاری تو
روز به کار تو کی توانم برد زانکه بس بوالعجب نگاری تو
کار ما را قرار می ندهی دلبری سخت بی قراری تو
نیست بویی ز وصل تو کس را زانکه همرنگ روزگاری تو
غم من خور که غم بخورد مرا راستی نیک غمگساری تو
زان سبب شادمانی از غم من که ازین غم خبر نداری تو
بلبل شاخ عشق عطار است گر به خوبی گل بهاری تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گله‌مندی عاشق از معشوقی است که به دلیل بی‌ثباتی و ناپایداری، به احوال عاشق توجهی ندارد. شاعر با تصویرسازی از ویژگی‌های متناقض معشوق و تشبیه او به گردش روزگار، به آشفتگی و سرگشتگی خود در برابرِ این دلبریِ گریزپا اشاره می‌کند.

در نهایت، شاعر با پیوند زدنِ ماهیتِ «گل‌گون»ِ معشوق با جایگاهِ «بلبل‌وارِ» خود، تضاد میانِ زیباییِ معشوق و رنجِ عاشق را به تصویر می‌کشد و عشق را عاملی می‌داند که او را به نغمه‌سراییِ دردآلود وامی‌دارد.

معنای روان

ای سیه گر سپید کاری تو سرخ رویی و سبز داری تو

ای کسی که در اوجِ سیاهیِ ظلمات، به سپیدکاری و نوربخشی می‌پردازی؛ تو هم دارای جمالی سرخ و پرشور هستی و هم طراوت و سرسبزی در وجودت نهفته است.

نکته ادبی: استفاده از تضادهای رنگی (سیاه/سپید، سرخ/سبز) برای نشان دادن گوناگونی و پیچیدگیِ صفات معشوق.

من به جان سوختم بگو آخر با شب و روز در چه کاری تو

من از دوری و غم تو از درون سوختم و خاکستر شدم؛ سرانجام به من بگو که در این چرخشِ مداوم شب و روز، سرگرم چه کاری هستی که از احوالِ من بی‌خبری؟

نکته ادبی: «جان سوختن» کنایه از رنج و بی‌تابیِ شدید در راه عشق است.

روز به کار تو کی توانم برد زانکه بس بوالعجب نگاری تو

من چگونه می‌توانم عمر خود را در پی شناخت و همراهی با تو سپری کنم، چرا که تو نگار و بتی بسیار شگفت‌انگیز و تغییرپذیر هستی.

نکته ادبی: «بوالعجب» به معنای شگفت‌انگیز و عجیب است که در اینجا به ناپایداریِ چهره‌ی معشوق اشاره دارد.

کار ما را قرار می ندهی دلبری سخت بی قراری تو

تو به زندگی و احوال ما آرامش نمی‌بخشی و تکلیف ما را روشن نمی‌کنی؛ چرا که خودت دلبری هستی که بسیار بی‌قرار و ناآرام است.

نکته ادبی: «قرار دادن» در اینجا به معنای آرامش بخشیدن و ثبات دادن به رابطه است.

نیست بویی ز وصل تو کس را زانکه همرنگ روزگاری تو

هیچ‌کس بویی از وصال تو نبرده و به تو نرسیده است، زیرا تو مانند گردشِ ناپایدارِ روزگار، مدام در حال تغییر و رنگ عوض کردن هستی.

نکته ادبی: «همرنگ روزگار بودن» استعاره از بی‌وفایی و بی‌ثباتیِ جهان مادی است.

غم من خور که غم بخورد مرا راستی نیک غمگساری تو

از غم من باخبر باش و مرا دریاب، چرا که این اندوه در حال نابود کردن من است؛ اگر ادعای غم‌خواری داری، وقت آن است که حقیقت آن را نشان دهی.

نکته ادبی: ایهام در عبارت «غم خوردن»؛ در معنای اول یعنی غصه خوردن و در معنای دوم یعنی غمخواری و همدردی کردن.

زان سبب شادمانی از غم من که ازین غم خبر نداری تو

دلیل این‌که تو از غم و رنج من شادمان هستی، این است که از عمقِ دردی که در درون من می‌گذرد، هیچ آگاهی و خبری نداری.

نکته ادبی: بیانِ رابطه علی و معلولی میان بی‌خبریِ معشوق و شادیِ او در برابرِ رنجِ عاشق.

بلبل شاخ عشق عطار است گر به خوبی گل بهاری تو

اگر تو مانند گلی در فصل بهار، زیبا و دل‌فریب هستی، من (عطار) نیز همانند بلبلی هستم که بر شاخه درختِ عشقِ تو نغمه‌سرایی می‌کنم.

نکته ادبی: تخلص شاعر و استفاده از نمادهای سنتی «گل و بلبل» برای توصیف رابطه عاشق و معشوق.

آرایه‌های ادبی

تضاد و مراعات نظیر سیه، سپید، سرخ، سبز

به کار بردن رنگ‌های متضاد و گوناگون برای ترسیم چهره‌ای پیچیده و متغیر از معشوق.

تشبیه همرنگ روزگاری تو

تشبیه معشوق به روزگار از جهت بی‌ثباتی، دگرگونی و عدم وفاداری.

نمادگرایی بلبل و گل

استفاده از نمادهای کلاسیک ادب فارسی برای نمایشِ پیوندِ ناگسستنی و در عین حال دردناکِ عاشق (بلبل) و معشوق (گل).

ایهام غم خوردن

استفاده از این ترکیب برای بیان دو مفهوم متضادِ «اندوه کشیدن» و «غمخواری و همدردی کردن».