دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۹۱

عطار
ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو
رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو
نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو
باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو
پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد جملهٔ جان عاشقان مست می لقای تو
جان و دلی است بنده را بر تو فشانم اینکه هست نی که محقری است خود کی بود این سزای تو
چشم من از گریستن تیره شدی اگر مرا گاه و به گاه نیستی سرمه ز خاک پای تو
گر ببری به دلبری از سر زلف جان من زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو
هست ز مال این جهان نقد فرید نیم جان می نپذیری این ازو پس چه کند برای تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ سیمای عاشقِ دلسوخته‌ای است که در وادیِ عشقِ حقیقی، رنج‌های جان‌کاه را نه تنها برنمی‌تابد، بلکه آن را به جان می‌خرد و مایه افتخار می‌داند. فضا، فضایِ تسلیمِ محض و فروتنیِ عاشق در برابر معشوقی است که هستیِ او را به تاراج برده و در عین حال، تنها امیدِ بقای اوست.

در این ابیات، شاعر با بیانی صمیمانه و در عین حال فاخر، به تقابلِ میانِ رنج‌های دنیوی و لذتِ روحانیِ عشق می‌پردازد. او معتقد است که حتی جان‌سپاری در راهِ دوست، در برابرِ عظمتِ بی‌کرانِ معشوق، ناچیز است و این ناتوانی در جبرانِ لطفِ یار، سرآغازِ شکوهِ عشق‌ورزی است.

معنای روان

ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو

ای دلِ گرفتار و شیدای من که در هوای عشقِ او سرگشته‌ای، من سختی‌های بسیاری را دیده‌ام که همگی به خاطرِ عشقِ تو بوده است.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل و خواهشِ قلبی است و دیده (در مصراع دوم) فعلِ ماضی از مصدر دیدن به معنای تجربه کردن و تحمل کردن است.

رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو

مرا با بی‌اعتنایی از خود دور مکن، چرا که اگر من این رنج‌ها را به خاطرِ خود و منافعِ شخصی‌ام تحمل می‌کردم، قطعاً تابِ این همه سختی را نداشتم.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و خواست است و راندن در اینجا به معنای دور کردن و نادیده گرفتن است.

نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو

اتفاقاً من با جان و دل، بارِ رنج‌های تو را برای رضایِ خودِ تو به دوش می‌کشم؛ عشقِ تو و دردهایی که از آن حاصل می‌شود، سرمایه‌یِ جانِ من و وفاداریِ من به توست.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری میانِ بلایِ جان بودنِ عشق و وفاداری به آن، از مضامینِ رایج در عرفان برای بیانِ لذتِ دردمندی است.

باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو

اگر من با تمامِ وجودم و از صمیمِ قلب به هوای تو نباشم، بهتر است که جهانِ بی‌وفا و ناپایدار به دشمنِ من تبدیل شود.

نکته ادبی: باد در ابتدای بیت، فعل دعایی به معنای آرزو و نفرین است (به معنای باشد یا بادا).

پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد جملهٔ جان عاشقان مست می لقای تو

نقاب از چهره‌ات بردار و خود را آشکار کن، چرا که ارواحِ تمامِ عاشقان تا ابد، مستِ شرابِ دیدار و ملاقاتِ با تو باقی خواهند ماند.

نکته ادبی: لقا به معنای دیدار و ملاقات است و استعاره از شهودِ جمالِ معشوق در عرفان است.

جان و دلی است بنده را بر تو فشانم اینکه هست نی که محقری است خود کی بود این سزای تو

من جان و دلی دارم که آن را به پای تو می‌ریزم و فدا می‌کنم، اما آیا این هدیه‌یِ ناچیز، در خورِ شأنِ والایِ تو هست؟ خیر، بسیار کم‌ارزش‌تر از آن است که لایقِ تو باشد.

نکته ادبی: فشانم به معنای نثار کردن است و محقر به معنای کوچک و ناچیز.

چشم من از گریستن تیره شدی اگر مرا گاه و به گاه نیستی سرمه ز خاک پای تو

چشمانِ من از گریستنِ بسیار، کور و تیره می‌شد؛ اگر این نبود که گاه‌به‌گاه از خاکِ پایِ تو برایِ روشن شدنِ چشمانم سرمه می‌سازم.

نکته ادبی: سرمه کشیدن از خاکِ پایِ یار، کنایه از تبرک جستن و درمانِ دردمندی‌هایِ عاشق از طریقِ پیوند با معشوق است.

گر ببری به دلبری از سر زلف جان من زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو

اگر با دل‌ربایی و زیباییِ زلفت، جانم را بستانی و مرا بکُشی، با یک نفسِ جان‌بخش از لب‌هایِ زندگی‌بخشِ تو، دوباره زنده می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ عارفانه؛ مرگ در راهِ معشوق، سرآغازِ حیاتی دوباره است.

هست ز مال این جهان نقد فرید نیم جان می نپذیری این ازو پس چه کند برای تو

سرمایه‌یِ فرید (عطار) از این دنیا فقط نیم‌جانی بیش نیست؛ اگر تو همین داراییِ اندک را هم نپذیری، او دیگر چه چیزی دارد که برایت پیشکش کند؟

نکته ادبی: فرید تخلصِ عطار نیشابوری است که در اینجا برای اشاره به خود به کار برده است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو

جان دادن (مردن) به واسطه‌یِ زلف و همزمان زنده شدن به واسطه‌یِ لبِ معشوق، که نشان‌دهنده فرایندِ فنا و بقاست.

استعاره سرمه ز خاک پای تو

خاکِ پایِ معشوق به مثابهِ دارویی شفابخش و روشنگرِ چشم (سرمه) تصویر شده است.

تشبیه می لقای تو

ملاقات و دیدار با معشوق به شرابِ مست‌کننده تشبیه شده که روحِ عاشق را سرمست می‌کند.

کنایه نیم جان

کنایه از فقر و بی‌چیزیِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق.