دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۸۲

عطار
می روم بر خاک دل پر خون ز تو زاد راهم درد روزافزون ز تو
در دو عالم نیست کاری با کسم کز همه کس فارغم بیرون ز تو
تا به کی بر در نهم درانتظار صد هزاران چشم چون گردون ز تو
چند ریزم از سر یک یک مژه همچو باران اشک بر هامون ز تو
تو بتاز از ناز شبرنگ جمال تا نتازد اشک من گلگون ز تو
تخت بنهادی میان خون دل تا بگردند اهل دل در خون ز تو
می فرود آید به جان غمکشم هر نفس صد درد دیگرگون ز تو
گر تو یک درد مرا معجون کنی کی کنم با خاک و خون معجون ز تو
رحم کن زین بیش زنجیرم مکش زانکه بس زار است این مجنون ز تو
وصل تو هرگز نیابد هیچکس من طمع چون دارم آن اکنون ز تو
لیک کی گردد امیدم منقطع هر دمم صد وعدهٔ موزون ز تو
یک رهم یکرنگ گردان در فنا چند گردم همچو بوقلمون ز تو
تا فرید از خویش بی اثبات گشت محو شد در عالم بیچون ز تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ عارفانه، ترسیم‌گرِ احوالِ عاشقی است که در وادیِ محبت، تمامیِ تعلقات دنیوی را رها کرده و تنها در پیِ وصالِ معشوق ازلی است. در این اثر، درد و رنجِ عاشق، نه تنها نشانه‌ی دوری نیست، بلکه به عنوان زاد و توشه‌ی راهِ حقیقت شناخته می‌شود تا سرانجام عاشق در مقامِ فنا، از خودِ خویش تهی شده و در هستیِ مطلقِ معشوق ذوب گردد.

اشعار سرشار از تصاویرِ استعاری و کنایی است که تضادِ میانِ جلال و زیباییِ بی‌حدِ معشوق و استیصال و نیازمندیِ عاشق را به تصویر می‌کشد. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی نظیرِ خونِ دل، اشکِ گلگون و اسبِ شبرنگ، فضایی حماسی-عرفانی پدید آورده که در آن، تقلا برای بقا و خواستنِ وصال، در نهایت به تسلیمِ محض و نیستی در برابرِ قدرتِ یگانه‌ی حق منتهی می‌شود.

معنای روان

می روم بر خاک دل پر خون ز تو زاد راهم درد روزافزون ز تو

با دلی خونین بر خاکِ راهِ تو گام می‌زنم، در حالی که تنها توشه‌ی سفر من، درد و رنجی است که هر لحظه به خاطر تو در وجودم افزون‌تر می‌شود.

نکته ادبی: ترکیبِ «زادِ راه» استعاره از توشه‌ی سلوکِ عرفانی است.

در دو عالم نیست کاری با کسم کز همه کس فارغم بیرون ز تو

در هر دو عالمِ دنیا و عقبی، هیچ پیوندی با کسی ندارم، چرا که از همگان دل بریده‌ام و تنها تو را در نظر دارم.

نکته ادبی: «فارغ بودن» در اینجا به معنای بریدنِ کامل از علایقِ دنیوی است.

تا به کی بر در نهم درانتظار صد هزاران چشم چون گردون ز تو

تا چه زمانی باید در انتظار تو بر درگاهت بمانم و صدها هزار چشم که همچون گردشِ آسمان در حرکت است، به سوی تو نگران باشد؟

نکته ادبی: «گردون» استعاره از آسمانِ در حال چرخش و کنایه از حیرانی و دگرگونیِ مداومِ وضعیتِ عاشق است.

چند ریزم از سر یک یک مژه همچو باران اشک بر هامون ز تو

تا چه زمانی باید از نوکِ هر مژه‌ام، همچون بارانِ سیل‌آسا، اشک بر زمینِ بیابان (هامون) جاری کنم؟

نکته ادبی: «هامون» در ادب کهن به معنای دشت و بیابان است که در اینجا برای نشان دادنِ گستردگیِ اندوه استفاده شده است.

تو بتاز از ناز شبرنگ جمال تا نتازد اشک من گلگون ز تو

ای معشوق، با مرکبِ سیاه (شبرنگ) زیبایی و ناز خود با غرور بتاز و بگذر، تا من نیز از فرطِ دوری، اشکِ خونین از دیدگان جاری نکنم.

نکته ادبی: «شبرنگ» در متون کهن به معنای اسبِ سیاه و تندرو است که نمادِ شوکت و زیباییِ معشوق است.

تخت بنهادی میان خون دل تا بگردند اهل دل در خون ز تو

تو تختِ پادشاهی‌ات را در میانِ خونِ دلِ من بنا نهادی تا اهلِ دل و عاشقان، در این وادیِ پرخون، به سوی تو سرگردان باشند.

نکته ادبی: تخت بنهادنِ معشوق در خونِ دل، کنایه از تسلطِ کاملِ عشق بر وجود و جانِ عاشق است.

می فرود آید به جان غمکشم هر نفس صد درد دیگرگون ز تو

در هر لحظه، صدها دردِ متفاوت و گوناگون به خاطر تو، بر جانِ پرغم و اندوهِ من نازل می‌شود.

نکته ادبی: «دیگرگون» به معنایِ متنوع و گوناگون است که تنوعِ دردهایِ عاشقی را نشان می‌دهد.

گر تو یک درد مرا معجون کنی کی کنم با خاک و خون معجون ز تو

اگر تو تنها یکی از دردهایِ مرا درمان کنی، دیگر چه نیازی است که بخواهم وجودِ خود را با خاک و خون درآمیزم و چنین رنج بکشم؟

نکته ادبی: «معجون» در اینجا به معنای درمان و دارویِ شفابخش است.

رحم کن زین بیش زنجیرم مکش زانکه بس زار است این مجنون ز تو

بر این عاشقِ زار و ناتوان رحم کن و بیش از این با کشیدنِ زنجیرِ اسارت، او را آزار مده.

نکته ادبی: «مجنون» در اینجا اشاره به لقبِ عامِ عاشقِ شیدا است و نه لزوماً شخصیتِ تاریخیِ قیس عامری.

وصل تو هرگز نیابد هیچکس من طمع چون دارم آن اکنون ز تو

هیچ‌کس هرگز نمی‌تواند به وصالِ حقیقیِ تو برسد، پس من چگونه می‌توانم اکنون در این حالت، طمعِ رسیدن به تو را داشته باشم؟

نکته ادبی: اشاره به محال بودنِ وصالِ کاملِ ذاتِ حق در عالمِ مادی دارد.

لیک کی گردد امیدم منقطع هر دمم صد وعدهٔ موزون ز تو

با این حال، چگونه امیدم به تو قطع شود؟ حال آنکه هر لحظه صدها وعده‌ی دلنشین و موزون از سوی تو به من می‌رسد.

نکته ادبی: «وعده موزون» کنایه از الهاماتِ قلبی و وعده‌هایی است که با جانِ عاشق همخوانی دارد.

یک رهم یکرنگ گردان در فنا چند گردم همچو بوقلمون ز تو

یک بار مرا در مقامِ فنا، یکرنگ و ثابت‌قدم کن؛ تا کی باید به خاطر تو، مثلِ بوقلمون مدام تغییر رنگ بدهم و بی‌ثبات باشم؟

نکته ادبی: «بوقلمون» در متون قدیمی نمادِ دگرگونی، رنگ‌به‌رنگ شدن و بی‌ثباتی است.

تا فرید از خویش بی اثبات گشت محو شد در عالم بیچون ز تو

از آن زمان که «فرید» در وجودِ خود به این حقیقت رسید که اثری از «منِ خویش» نیست، در عالمِ بی‌چون و چرایِ حق، به کلی در تو محو و فانی شد.

نکته ادبی: «فرید» تخلصِ شاعر است و «عالمِ بی‌چون» کنایه از ساحتِ غیب و ذاتِ خداوند است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه صد هزاران چشم چون گردون

تشبیه چشمانِ گریان و نگران به حرکتِ چرخِ گردون که نمادِ دگرگونی و بی‌قراری است.

کنایه تخت بنهادی میان خون دل

کنایه از اینکه معشوق با تمامِ جلال و جبروت، در قلبِ عاشقِ رنج‌دیده جای گرفته و فرمانرواست.

تضاد یکرنگ / بوقلمون

تقابلِ میانِ ثباتِ در عشق (یکرنگ) و بی‌ثباتیِ ظاهری که شاعر برای بیانِ وضعیتِ متلاطمِ خویش به کار برده است.