دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۷۹

عطار
ای مرا زندگی جان از تو زنده بینم همه جهان از تو
به زمین می فرو شود خورشید هر شب از شرم، پر فغان از تو
گر زبانی دهی به یک شکرم شکر گویم به صد زبان از تو
دست چون در کمر کنم با تو که کمر ماند بی میان از تو
بار ندهی و پیش خود خوانی این چه شیوه است صد فغان از تو
دل ز من بردی و نگفتم هیچ لیک جان کرده ام نهان از تو
نتوانم که باز خواهم دل که مرا هست بیم جان از تو
جان رها کن به من چو دل بردی کین بدادم ز بیم آن از تو
دعوی صبر چون کنم که مرا صبر کفر است یک زمان از تو
اثر وصل تو کسی یابد که شود محو جاودان از تو
تا نشانی ز خلق می ماند نتوان یافت نشان از تو
عاشقان را خط امان دادی نیست عطار را امان از تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ای ژرف و عرفانی از عشق است؛ عشقی که در آن عاشق، تمامِ هستی و زنده بودنِ خویش را وام‌دار معشوق می‌بیند و در برابر عظمتِ بی‌کرانِ او، خود را کوچک، فانی و سرگشته می‌شمارد. شاعر در فضایی آکنده از حیرت، شکایتِ عاشقانه و تسلیمِ محض، به تبیینِ رابطه‌ی میان خود و معشوقِ ازلی می‌پردازد.

درون‌مایه‌ی اصلی اثر، مفهوم «فنا» و «استغراق» است؛ یعنی رسیدن به نقطه‌ای که عاشق در معشوق مستحیل شده و جز او، هیچ نشانه‌ای از «منِ» خویش باقی نمی‌گذارد. در این مسیر، شاعر هم از دوری معشوق می‌نالد و هم به این حقیقت اذعان دارد که لطافتِ بی‌کرانِ وجودِ معشوق، فراتر از درک و احاطه‌ی عاشقِ محدود است و همین تضاد، مایه‌ی سرگردانی و فریادهای عاشقانه‌ی اوست.

معنای روان

ای مرا زندگی جان از تو زنده بینم همه جهان از تو

ای کسی که جان و زندگی من از وجود توست؛ من هستی و زنده بودنِ کل جهان را در پرتوِ حضورِ تو می‌بینم.

نکته ادبی: واژه «جان» در اینجا استعاره از هستی‌بخش است و تکرارِ «از تو» نشان‌دهنده‌ی انحصارِ فاعلیت در معشوق است.

به زمین می فرو شود خورشید هر شب از شرم، پر فغان از تو

خورشیدِ عالم‌تاب هر شب از شرمِ تابشِ جمالِ بی‌مانند تو، در زمین فرو می‌رود و پنهان می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تشخیص (جان‌بخشی) برای خورشید؛ خورشید به عنوان موجودی خجالت‌زده در برابرِ زیبایی معشوق تصویر شده است.

گر زبانی دهی به یک شکرم شکر گویم به صد زبان از تو

اگر توانی به من دهی که تنها یک نعمت از نعماتِ تو را شکر بگویم، باز هم برای ادایِ کاملِ آن شکر، به صد زبان نیاز دارم.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی زبانِ بشری در توصیفِ عظمتِ معشوق که از آرایه‌ی مبالغه بهره می‌برد.

دست چون در کمر کنم با تو که کمر ماند بی میان از تو

هنگامی که می‌خواهم تو را در آغوش بگیرم، محال است؛ چرا که لطافتِ وجودت چنان است که گویی اندامی فیزیکی نداری که بتوان در بر گرفت.

نکته ادبی: کمر به معنای میان‌بند است و در ادبیات کلاسیک کنایه از اندام معشوق؛ اینجا نفیِ کمر به معنای تجرد و روحانی بودنِ معشوق است.

بار ندهی و پیش خود خوانی این چه شیوه است صد فغان از تو

این چه شیوه‌ی عجیبی است که مرا به سوی خود می‌خوانی، اما اجازه‌ی رسیدن و وصال نمی‌دهی؟ این تضاد، فریادِ اعتراض و ناله‌ی مرا برانگیخته است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ «کشش و کوشش» در عرفان؛ معشوق سالک را می‌خواند اما حجاب‌های نفسانی مانعِ وصال می‌شوند.

دل ز من بردی و نگفتم هیچ لیک جان کرده ام نهان از تو

تو دل از من ربودی و من دم فرو بستم، اما جانم را از تو پنهان کردم تا شاید آن را برای خویش حفظ کنم.

نکته ادبی: «نهان کردن جان» کنایه از دلبستگی به حیاتِ خویش در عینِ تقدیمِ قلب به معشوق است.

نتوانم که باز خواهم دل که مرا هست بیم جان از تو

دیگر توان آن را ندارم که از تو بخواهم دلم را بازگردانی، چرا که از تو بیم و هراسِ فراوانی دارم.

نکته ادبی: بیم از دست دادنِ جان یا هراس از هیبتِ معشوق؛ در اینجا «بیم» نشان‌دهنده‌ی مقامِ «خوف» در تصوف است.

جان رها کن به من چو دل بردی کین بدادم ز بیم آن از تو

حالا که دلم را بردی، دست‌کم جانم را رها کن؛ چرا که منِ بنده، تنها از ترسِ هیمنه‌ی تو بود که جانم را به تو بخشیده بودم.

نکته ادبی: اشاره به معامله‌ی عاشقانه؛ شاعر به طنز و رندی می‌گوید جانم را به تو دادم نه از سرِ میل، بلکه از سرِ ترس.

دعوی صبر چون کنم که مرا صبر کفر است یک زمان از تو

چطور می‌توانم ادعای صبر کردن در دوریِ تو را داشته باشم؟ برای عاشق، صبر و دوری از تو کفر و بی‌وفایی است.

نکته ادبی: صبر در برابرِ معشوق در ادبیات عرفانی نوعی غفلت و کفر محسوب می‌شود.

اثر وصل تو کسی یابد که شود محو جاودان از تو

تنها کسی می‌تواند نشان و اثری از وصالِ تو بیابد که برای همیشه در راهِ تو از خود بی‌خود شود و محو گردد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانی «محو» و «فنا»؛ محو شدنِ خویشتن برای دیدنِ حقیقت.

تا نشانی ز خلق می ماند نتوان یافت نشان از تو

تا زمانی که ذره‌ای از هویتِ خودِ انسانی و توجه به خود در وجودِ سالک باقی باشد، حقیقتِ وجودیِ تو برای او آشکار نخواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به «خلق» به عنوان حجاب؛ تا وقتی هستیِ مخلوقِ خاکی (منِ بشری) پابرجاست، وصالِ حق ممکن نیست.

عاشقان را خط امان دادی نیست عطار را امان از تو

تو وعده‌ی امنیت به عاشقان داده‌ای، اما من (عطار) در برابرِ هیبت و شکوهِ تو، حتی با وجودِ این وعده، آرام و ایمن نیستم.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تخلصِ شاعر و بیانِ اوجِ حیرت و تزلزلِ عاشق در برابرِ شکوهِ بی‌انتهای معشوق.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) به زمین می فرو شود خورشید، هر شب از شرم

خورشیدِ بی‌جان به موجودی دارای احساس (شرم) تشبیه شده است.

پارادوکس (Tparadox) بار ندهی و پیش خود خوانی

دعوت کردن و همزمان راه ندادن، تضادی است که نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی عاشق است.

کنایه کمر ماند بی میان

کنایه از لطافت و تجردِ مطلقِ معشوق که دستِ حس به آن نمی‌رسد.

اصطلاح عرفانی محو جاودان

اشاره به فنای فی‌الله که در آن عاشق هویتِ خود را در معشوق گم می‌کند.