دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۷۳

عطار
ای چو گویی گشته در میدان او تا ابد چون گوی سرگردان او
همچو گویی خویشتن تسلیم کن پس به سر می گرد در میدان او
جان اگر زو داری و جانانت اوست تن فرو ده درخم چوگان او
سوز عشقش بس بود در جان تو را دل منه بر وصل و بر هجران او
با وصال و هجر او کاریت نیست اینت بس یعنی که عشقت زان او
این کمالت بس که در وادی عشق خویش را بینی همی حیران او
تو که ای در راه عشقش قطره ای غرقه در دریای بی پایان او
وانگه از هر سوی می پرسی خبر تا کجا دارد کسی دیوان او
تن زن ای عطار و جان پروانه وار برفشان چون در رسد فرمان او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این کلام، شاعر با استعاره‌ای درخشان از بازی چوگان، حقیقت تسلیم و فنا در برابر اراده الهی را ترسیم می‌کند. رهرو راه حقیقت، در این تصویرسازی، همچون گویی است که در میدان هستی به اراده معشوق به حرکت درمی‌آید و هیچ اختیاری از خود ندارد.

پیام اصلی متن، عبور از خودخواهی و رهایی از بند دغدغه‌هایی چون وصل و هجران است؛ آنجا که عاشق به مقامی می‌رسد که تنها سوز عشق و حیرت در پیشگاه محبوب برای او کفایت می‌کند و حقیقت وجودش در دریای بی‌پایان هستی مطلق غرق می‌شود.

معنای روان

ای چو گویی گشته در میدان او تا ابد چون گوی سرگردان او

تو همانند گویی در میدان هستیِ او قرار گرفته‌ای و تا ابد محکومی که در مسیر اراده او سرگردان و در حرکت باشی.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به گوی و جهان به میدان بازی چوگان که نشان‌دهنده نبودِ اختیار برای عاشق است.

همچو گویی خویشتن تسلیم کن پس به سر می گرد در میدان او

همچون گوی، وجود خویش را تسلیم اراده او کن و سر به راهِ میدان او بگذار تا هر جا که او می‌خواهد غلتان شوی.

نکته ادبی: فعل 'گردیدن' در اینجا هم به معنای چرخیدن و هم به معنای حرکت کردن در مسیر سلوک است.

جان اگر زو داری و جانانت اوست تن فرو ده درخم چوگان او

اگر جان تو از اوست و او هستیِ حقیقی توست، پس جسم و تنی که داری را به خم چوگان اراده او بسپار تا تو را به هر سو که می‌خواهد ببرد.

نکته ادبی: خم چوگان استعاره از قضا و قدر یا اراده معشوق است که عاشق را هدایت می‌کند.

سوز عشقش بس بود در جان تو را دل منه بر وصل و بر هجران او

همین که در جان تو آتش عشق او شعله‌ور است، تو را بس است؛ پس دلت را اسیرِ دغدغه‌های ظاهری مانند وصال یا جدایی نکن.

نکته ادبی: تأکید بر کفایتِ نفسِ عشق و نفیِ اهمیتِ نتایجِ ظاهری (وصال و هجر).

با وصال و هجر او کاریت نیست اینت بس یعنی که عشقت زان او

وصال و جدایی از او برای تو اهمیتی ندارد، همین که به این حقیقت رسیده باشی که عشقت متعلق به اوست، کافی است.

نکته ادبی: اینت بس (این برای تو کافی است) یک ترکیب قدیمی که بر مقام استغنای عاشق تأکید دارد.

این کمالت بس که در وادی عشق خویش را بینی همی حیران او

همین کمال و مقام برای تو کافی است که در وادی عشق، خود را در برابر عظمت او حیران و مبهوت بیابی.

نکته ادبی: واژه 'حیران' در عرفان به معنای سرگشتگی مقدس پس از درک عظمت حق است.

تو که ای در راه عشقش قطره ای غرقه در دریای بی پایان او

تو در مسیر عشق الهی همچون قطره‌ای کوچک هستی که در دریای بی‌پایان هستی او غرق شده‌ای.

نکته ادبی: تضاد میان قطره و دریا برای نشان دادن فناء عاشق در معشوق به کار رفته است.

وانگه از هر سوی می پرسی خبر تا کجا دارد کسی دیوان او

با وجود این ناچیزی، باز هم از هر کسی می‌پرسی که کجا می‌توان سراغی از او و دیوان و دفترش گرفت؟

نکته ادبی: دیوان در اینجا می‌تواند به معنای کتابِ هستی یا ثبتِ اعمال باشد، که جوینده در پی یافتنِ نشانه‌ای از اوست.

تن زن ای عطار و جان پروانه وار برفشان چون در رسد فرمان او

ای عطار! خاموش باش و زمانی که فرمان او می‌رسد، همچون پروانه‌ای که جان خود را در آتش می‌افکند، تو نیز وجودت را نثار کن.

نکته ادبی: تن زدن کنایه از سکوت و فرو گذاشتن ادعاهاست؛ همچنین پروانه نمادِ فدا کردن جان در راه عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ای چو گویی گشته

تشبیه عاشق به گوی در میدان بازی چوگان که نماد تسلیم مطلق و نبود اراده است.

استعاره خم چوگان

اشاره به اراده و قدرت معشوق که عاشق را در مسیر سلوک به حرکت درمی‌آورد.

تضاد وصل و هجران

تقابل میان دو حالت ظاهری عشق برای بیان بی‌اهمیت بودن آن‌ها در برابر خودِ حقیقتِ عشق.

نماد پروانه

نماد عاشقِ فداکاری که برای رسیدن به معشوق (آتش)، از جان خود می‌گذرد.