دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۶۹

عطار
میل درکش روی آن دلبر ببین عقل گم کن نور آن جوهر ببین
روح را در سر او حیران نگر عقل را در کار او مضطر ببین
در ره عشقش که سر گوی ره است صد هزاران سرور بی سر ببین
جان مشتی عاشق دل سوخته خوش نفس چون عود در مجمر ببین
پیش شمع آفتاب روی او عقل را پروانهٔ بی پر ببین
چند بینی آنچه آن ناید به کار جوهری دل شو و گوهر ببین
پس به نور آن گهر چندان که هست ذره های کون خشک و تر ببین
گر ندیدی آفتاب نور بخش سحر عطار سخن گستر ببین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، دعوت‌نامه‌ای برای رهایی از بند عقلِ جزوی و محدودیت‌های استدلالی است. شاعر در این قطعه به دنبال آن است که سالک را از ظواهرِ فریبنده عالمِ مادی برهاند و او را به مشاهده‌ی حقیقتِ یگانه و «جوهرِ جان» فرا بخواند. در اندیشه او، برای رسیدن به آن خورشیدِ حقیقت، باید از عقلِ مصلحت‌اندیش گذشت و با چشمِ دل به تماشای هستی نشست.

در این مسیر، سخن از ایثار و فنایِ خویشتن نیز به میان می‌آید؛ جایی که عاشق، همچون عود در آتشِ عشق می‌سوزد و عقل در برابرِ این نورِ عظیم، بی‌پناه و حیران می‌ماند. در نهایت، با رسیدن به بصیرتِ قلبی، سالک می‌تواند پرتوِ آن نورِ حقیقی را در تمامِ ذراتِ عالم، چه خشک و چه تر، مشاهده کند و به حقیقتِ یکپارچه‌ی هستی پی ببرد.

معنای روان

میل درکش روی آن دلبر ببین عقل گم کن نور آن جوهر ببین

تمایل و کششِ قلبی خود را به سوی آن محبوبِ حقیقی ببر و او را تماشا کن؛ عقلِ استدلالی را کنار بگذار و نورِ آن حقیقتِ یگانه را ببین.

نکته ادبی: «میل درکش» به معنایِ مجذوبِ او شدن و «جوهر» در اینجا اشاره به ذات و حقیقتِ هستی است.

روح را در سر او حیران نگر عقل را در کار او مضطر ببین

روح را در برابرِ عظمتِ او سرگشته و حیران ببین و عقل را در مواجهه با کارهای شگفتِ او ناتوان و درمانده مشاهده کن.

نکته ادبی: «مضطر» به معنایِ درمانده و بی‌تاب است که در اینجا ناتوانیِ عقل در درکِ عشق را نشان می‌دهد.

در ره عشقش که سر گوی ره است صد هزاران سرور بی سر ببین

در راهِ عشق که سر و جان دادن، کمترین بهایِ پیمودنِ آن است، ببین که چه بسیار بزرگان و پیشوایانی که در این راه جان باخته‌اند.

نکته ادبی: «سر گوی ره است» کنایه از این است که تقدیمِ جان، اولین گام و شرطِ ورود به وادیِ عشق است.

جان مشتی عاشق دل سوخته خوش نفس چون عود در مجمر ببین

جانِ عاشقانی که در آتشِ عشق سوخته‌اند، همچون عودی است که در آتشدان می‌سوزد و بویِ خوشِ حقیقت از آن برمی‌خیزد.

نکته ادبی: «مجمر» به معنایِ آتشدان یا اسپنددان است که در اینجا استعاره از رنج‌هایِ عارفانه است.

پیش شمع آفتاب روی او عقل را پروانهٔ بی پر ببین

در برابرِ درخششِ چهره‌ی محبوب که همچون خورشید است، عقلِ بشری را همانندِ پروانه‌ای ناتوان و بی‌پر ببین که تابِ دیدنِ این نور را ندارد.

نکته ادبی: این بیت تقابلِ نورِ معرفت (خورشید) با ابزارِ محدودِ بشری (عقل) را به زیبایی به تصویر کشیده است.

چند بینی آنچه آن ناید به کار جوهری دل شو و گوهر ببین

تا کی به امورِ بیهوده و ناپایدارِ دنیا مشغول می‌شوی؟ اهلِ معرفت و حقیقت‌جو باش تا به گوهرِ اصلیِ وجود دست یابی.

نکته ادبی: «جوهری دل» استعاره از کسی است که در پیِ کشفِ حقایقِ درونی و باطنی است.

پس به نور آن گهر چندان که هست ذره های کون خشک و تر ببین

سپس با پرتوِ همان حقیقتِ درونی، به اندازهٔ وسعتِ دیدت، تمامِ ذراتِ عالم را از خشک و تر، با چشمِ بصیرت نظاره کن.

نکته ادبی: «کون» به معنای هستی و عالمِ خلقت است.

گر ندیدی آفتاب نور بخش سحر عطار سخن گستر ببین

اگر هنوز خورشیدِ حقیقت را ندیده‌ای، به شعرِ سحرانگیز و سخنِ گسترده‌ی عطار نگاه کن که آیینه‌ای برایِ نمایشِ این حقایق است.

نکته ادبی: «سحر» در اینجا به معنایِ سخنِ فریبنده و دلربا (شعر) است و عطار خود را راهنمایِ نادیده‌بینان معرفی می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع آفتاب روی او

تشبیه چهره محبوب به خورشید برای نشان دادن درخشش و عظمتِ آن.

تناقض (پارادوکس) سرور بی سر

اشاره به بزرگانی که با گذشتن از جان (سر)، به مقامِ والایِ معرفت رسیده‌اند.

تشبیه خوش نفس چون عود

تشبیه جانِ عاشقِ سوخته‌دل به عودِ خوشبو که در آتش می‌سوزد و کمال می‌یابد.

نمادگرایی پروانه بی‌پر

نمادِ عقلِ بشری که در برابرِ نورِ الهی ناتوان است و توانِ پرواز ندارد.

کنایه سر گوی ره است

کنایه از اینکه فداکاری و ایثار، شرطِ نخستین و بدیهیِ ورود به طریقِ عشق است.