دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۶۲

عطار
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بست چون نگرد در رخت دیدهٔ گریان من
هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
شد دل بیچاره خون، چارهٔ دل هم تو ساز زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد زانکه ندارد کران، وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را بو که به پایان رسد راه بیابان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
تو دل عطار را سوختهٔ خویش دار زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی سوزناک و عمیق، از رنج جدایی و اشتیاق شدید به معشوق سخن می‌گوید. فضا، فضای تنهاییِ جان‌کاه و حیرانی در وادی عشق است که در آن، عاشق چنان در بندِ معشوق گرفتار شده که حیاتِ خود را بدون حضور او معنایی نمی‌بیند و تمام وجودش را به شعله‌ی فراق سوخته است.

این غزل بازتاب‌دهنده‌ی حال و هوایِ روحیِ عارفی است که در طلبِ لطفِ معشوق، از بندِ اختیار و زهدِ ظاهری رها شده و به عجز و بیچارگیِ عاشقانه پناه آورده است. شاعر در این قطعه، با توسل به تصویرسازی‌های استعاری، عمقِ درماندگی و نیازِ خود را برای رسیدن به وصال و پایان یافتنِ رنجِ هجران به تصویر می‌کشد.

معنای روان

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من

لبان سرخ و زیبای تو بر دلِ گداخته و پردرد من نشانی از داغ نهاد و زلفان پریشانت، هرچه توبه و پیمانِ پرهیزگاری که بسته بودم، یک‌جا شکست و بر باد داد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است و درهم شکستن کنایه از نقض عهد.

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

بدون حضور تو، جان و دلم از زندگی بیزار شده است؛ در حقیقت، تو همان جان و دلِ منی که در کالبد من جریان داری، ای همه هستی من.

نکته ادبی: استفاده از تضاد درونی برای بیان اتحاد وجودی عاشق و معشوق.

چون گهر اشک من راه نظر چست بست چون نگرد در رخت دیدهٔ گریان من

اشک‌های من که همچون مروارید گران‌بها بودند، چنان دیدگانم را پر کردند که راهِ نگاه کردن به چهره‌ات را بر من بستند؛ یعنی از شدتِ گریه، نمی‌توانم تو را به درستی ببینم.

نکته ادبی: تشبیه اشک به گوهر و کنایه از غلبه گریه بر بینایی.

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من

تمامِ رازهای عشقِ تو را که دلم در گوشه‌ای پنهان کرده بود و از همه جهانیان پوشیده می‌داشت، اشک‌های درخشانِ من بر چهره‌ی زرد و رنگ‌پریده‌ام آشکار کردند و همه چیز را لو دادند.

نکته ادبی: رخ زرد نماد رنجوری و بیماری عاشق است.

شد دل بیچاره خون، چارهٔ دل هم تو ساز زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

دلِ درمانده‌ام از خونِ جگر پر شد؛ پس خودت برایش تدبیری بیندیش و چاره‌سازِ آن باش، چرا که تنها تو می‌دانی چه بر سرِ این دلِ سوخته و بریانِ من آمده است.

نکته ادبی: بریان استعاره از دلی است که بر آتش هجر کباب شده است.

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد زانکه ندارد کران، وادی هجران من

اگر تو دستم را نگیری، کارِ من از دست رفته است و نابود می‌شوم، زیرا این وادیِ دوری و هجران که در آن گرفتار شده‌ام، هیچ پایانی ندارد و من در آن گم شده‌ام.

نکته ادبی: کران نداشتن وادی هجران کنایه از بی‌انتها بودن رنج دوری.

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را بو که به پایان رسد راه بیابان من

از روی لطف و بزرگواری، گوشه‌چشمی به من بینداز تا شاید این دلِ بیچاره و سرگردان به آرامش برسد و این مسیرِ طولانی و طاقت‌فرسایِ هجران به مقصد برسد.

نکته ادبی: نظری کردن کنایه از توجه و عنایت خاص است.

هست دل عاشقت منتظر یک نظر تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

دلِ عاشقِ تو در انتظارِ یک نگاهِ محبت‌آمیز از جانب توست، تا با آن نگاه، تمامِ آرزوهای دنیوی و اخروی من برآورده شود و نیازی دیگر باقی نماند.

نکته ادبی: حاجت دو جهان کنایه از کلیه خواسته‌ها و نیازهاست.

تو دل عطار را سوختهٔ خویش دار زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

دلِ عطار را همواره برای خودت سوزان و مشتاق نگاه دار و اجازه نده سرد شود؛ زیرا گرمی و سوزِ عشقِ من چنان است که حتی دلِ سنگ را نیز به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر سوز دل عاشق بر جمادات.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل تو، گوهر اشک

استفاده از لعل برای لب و گوهر برای اشک برای زیبایی و ارزش‌بخشی به تصاویر.

کنایه درهم شکستن توبه، کار از دست شدن

اشاره به نقض پیمان و درماندگی مطلق با استفاده از عبارات کنایی.

مبالغه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

اغراق در شدت حرارت عشق به گونه‌ای که حتی سنگ را هم می‌سوزاند.

پارادوکس جان و دل من تویی

هم‌ذات‌انگاری عاشق و معشوق با وجود تضاد ظاهری.