دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۵۵

عطار
خیز و از می آتشی در ما فکن نعرهٔ مستانه در بالا فکن
چون نظیرت نیست در دریا کسی خویش را خوش در بن دریا فکن
خون رز بر چهرهٔ گل نوش کن پس ز راه دیده بر صحرا فکن
تا کیم خاری نهی می خور چو گل دیده بر روی گل رعنا فکن
چون هزار آوا نمی خفتد ز عشق خرقهٔ جان بر هزار آوا فکن
گر تو را مستی و عشق بلبل است شب مخسب و شورشی در ما فکن
شیر گیران جمله غوغا کرده اند خویش را در پیش سر غوغا فکن
عمر امشب رفت اگر دستیت هست عمر مستان را پی فردا فکن
تا کی ای عطار از خارا دلی شیشهٔ می خواه و بر خارا فکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی سرشار از شور و هیجان، دعوتی است برای دست‌شستن از وابستگی‌های دنیوی و گذار به عالمی که در آن عقلِ خشک جای خود را به عشق و مستیِ روحانی می‌دهد. شاعر در این قطعه به دنبال ترغیب مخاطب برای شکستنِ قفسِ تن و قلبِ سنگی است تا با نثارِ هستیِ خود در راهِ معشوق، به آرامش و بقای حقیقی دست یابد.

در فضای این شعر، استعاره‌های عرفانی نظیرِ شراب، دریا، و سنگ، برای تبیینِ یک مسیرِ سلوک استفاده شده‌اند؛ مسیری که در آن هوشیاریِ عاقلانه کنار می‌رود تا جایِ آن را بی‌خودی و جذبهٔ الهی بگیرد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ حماسی و عاشقانه، نبردی درونی برای رسیدن به حقیقتِ مطلق تصویر می‌کند.

معنای روان

خیز و از می آتشی در ما فکن نعرهٔ مستانه در بالا فکن

برخیز و با نوشیدنِ شرابِ معرفت، آتشی از اشتیاق در وجودِ ما روشن کن و فریادی سرشار از سرمستی و بی‌خودی به سوی آسمان برآور.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره از عشقِ الهی و آتشی که در وجود می‌افتد، نمادِ سوز و گدازِ عارفانه است.

چون نظیرت نیست در دریا کسی خویش را خوش در بن دریا فکن

از آنجا که در دریایِ هستی کسی همتای تو نیست، پس با اشتیاقِ تمام، خودِ محدودت را در این دریایِ بی‌کرانِ معشوق غرق کن.

نکته ادبی: دریا نمادِ هستیِ مطلق و بی‌کرانِ پروردگار است که عارف در آن فانی می‌شود.

خون رز بر چهرهٔ گل نوش کن پس ز راه دیده بر صحرا فکن

شرابِ سرخی که همچون خونِ رز است را در میان گلزارِ وجود بنوش و سپس با چشمِ دل، این شور و حال را در تمامِ صحرایِ جانِ جهان منتشر کن.

نکته ادبی: خون رز استعاره از شراب است که در ادبیاتِ عرفانی به معنایِ فیض و معرفتی است که جان را سرخوش می‌کند.

تا کیم خاری نهی می خور چو گل دیده بر روی گل رعنا فکن

تا کی می‌خواهی خارِ غم و اندوهِ دنیوی را پیش پای من بگذاری؟ همچون گل، شرابِ معرفت بنوش و نگاهت را به زیباییِ بی‌نظیرِ معشوق بدوز.

نکته ادبی: گلِ رعنا کنایه از زیباییِ مطلقِ الهی است که عارف باید نگاهش را به آن معطوف کند.

چون هزار آوا نمی خفتد ز عشق خرقهٔ جان بر هزار آوا فکن

چون بلبلِ عاشق به خاطرِ عشق بیدار است و هرگز نمی‌خوابد، تو نیز تمامِ هستی و وابستگی‌هایِ جانِ خود را نثارِ این نغمه‌خوانیِ عاشقانه کن.

نکته ادبی: خرقه جان کنایه از تعلقاتِ نفسانی و وجودِ مادی است که باید در راهِ عشق بخشیده شود.

گر تو را مستی و عشق بلبل است شب مخسب و شورشی در ما فکن

اگر تو هم به مرتبهٔ مستی و عشقِ بلبل رسیده‌ای، دیگر خواب و آرام نداشته باش و با شیداییِ خویش، شوری تازه در جانِ ما ایجاد کن.

نکته ادبی: مستی در اینجا به معنایِ بی‌خبری از تعلقاتِ دنیا و آگاهی به عشقِ حقیقی است.

شیر گیران جمله غوغا کرده اند خویش را در پیش سر غوغا فکن

کسانی که به دنبالِ حقیقت (شیرِ بیشهٔ معرفت) هستند، همه در حالِ تلاش و هیاهویِ عاشقانه اند؛ تو نیز خود را به پیشروانِ این راه بسپار.

نکته ادبی: شیر گیران استعاره از کسانی است که به دنبالِ شکارِ حقیقت یا همان ذاتِ الهی هستند.

عمر امشب رفت اگر دستیت هست عمر مستان را پی فردا فکن

امشب هم عمر به پایان رسید؛ اگر هنوز توانی در وجودت باقی مانده، تمامِ هستی و عمرِ خود را برای رسیدن به آن مستیِ ابدی در فردایِ قیامت سرمایه‌گذاری کن.

نکته ادبی: فردایِ قیامت در اینجا به معنایِ عالمِ بقا و وصلِ حقیقی است که پس از فانی شدن در دنیا به دست می‌آید.

تا کی ای عطار از خارا دلی شیشهٔ می خواه و بر خارا فکن

ای عطار، تا کی می‌خواهی با دلی سخت و بی‌اثر (مانند سنگ) زندگی کنی؟ جامِ شرابِ معرفت را بطلب و آن را بر سنگِ سختِ دلت بکوب تا درهم بشکند.

نکته ادبی: خارا دلی کنایه از قساوتِ قلب و دلبستگی به دنیاست که مانعِ رسیدنِ نورِ معرفت می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره می و خون رز

اشاره به شرابِ معرفت و عشقِ الهی که مستی‌آور و تعالی‌بخش است.

نماد دریا

نمادِ حقیقتِ هستی و بی‌کرانگیِ ذاتِ خداوند که عارف باید در آن غرق شود.

کنایه خارا دلی

کنایه از سرسختی و نفوذناپذیریِ قلب در برابرِ حقیقت و عشق.

تشبیه خرقه جان

تشبیه جان به لباس که می‌توان آن را به نشانهٔ ایثار و عشق از تن درآورد.