دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۴۰

عطار
نیست آسان عشق جانان باختن دل فشاندن بعد از آن جان باختن
عشق را جان دگر باید از آنک با چنین جان عشق نتوان باختن
نیست آری کار هر تر دامنی سر در آن ره چون گریبان باختن
هرچه آن دشوار حاصل کرده ای در غم معشوق آسان باختن
شمع را زیباست هر ساعت سری گاه گریان گاه خندان باختن
تو گدا کژ بازی آخر کی رسی کج روا در پیش سلطان باختن
کی توانی یوسفی ناکرده گم عمر ار در ماتم آن باختن
کار یعقوب است از سوز فراق دیده ای را بیت الاحزان باختن
چون فرید از هرچه باشد مفلست زان نباید نرد جانان باختن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با زبانی استعاری و عارفانه به تبیین دشواری‌های مسیر عشق و لوازمِ آن می‌پردازد. شاعر بر این باور است که عشق‌ورزیِ حقیقی تنها یک احساس ساده نیست، بلکه نوعی قمارِ وجودی است که مستلزمِ ایثارِ جان و دل از تمامیِ تعلقات دنیوی است. مسیر عشق چنان پرخطر و پرهزینه است که هر کس با هر مرتبه از پاکی یا آلودگی، توان و شایستگی پیمودن آن را ندارد.

در این میان، شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و داستان‌های اساطیری، بر ضرورت صداقت، رنج‌کشی و طهارتِ روح تأکید می‌ورزد. او عشق را میدانی برای بذلِ هستی می‌داند که تنها رهروانِ صبوری همچون یعقوبِ نبی، که دردِ حقیقیِ فراق را چشیده‌اند، می‌توانند در آن گام نهند و به کمالِ مقصود برسند.

معنای روان

نیست آسان عشق جانان باختن دل فشاندن بعد از آن جان باختن

فدا کردنِ هستی و جان در راه معشوق، کاری بس دشوار است؛ چرا که عاشق باید پیش از آنکه جانش را در این راه ببازد، نخست دلش را از تمامی تعلقات تهی و پاک کند.

نکته ادبی: ترکیبِ «دل فشاندن» کنایه از خالی کردنِ دل از اغیار و تعلقات است.

عشق را جان دگر باید از آنک با چنین جان عشق نتوان باختن

عشق برای به نتیجه رسیدن، نیازمندِ روحی والا و جانی تازه است؛ زیرا با این جانِ آلوده به خودخواهی و تعلقاتِ دنیوی، نمی‌توان در بازیِ پرمخاطرهٔ عشق شرکت کرد.

نکته ادبی: واژه «آنک» در اینجا مخففِ «از آنکه» است و بیانگرِ رابطه علّی بین دو بخش بیت است.

نیست آری کار هر تر دامنی سر در آن ره چون گریبان باختن

هر کس که دامنش به گناه و آلودگی‌های دنیوی آغشته است، شایستگی آن را ندارد که مانند گریبانِ پیراهن، سرش را در مسیرِ پرخطرِ عشق ببازد.

نکته ادبی: «تر دامنی» کنایه از گناهکار بودن و ناپاکی است.

هرچه آن دشوار حاصل کرده ای در غم معشوق آسان باختن

شأن و مقامِ عاشقِ حقیقی آن است که تمام دستاوردهای دنیوی خود را که با مشقتِ فراوان به دست آورده، با میل و رغبت در راهِ غمِ معشوق فدا کند.

نکته ادبی: تضادِ میان «دشوار حاصل کردن» و «آسان باختن» بر عظمتِ ایثارِ عاشق تأکید دارد.

شمع را زیباست هر ساعت سری گاه گریان گاه خندان باختن

برای شمع زیباست که هر لحظه حالتی خاص داشته باشد؛ گاه با شعله‌اش می‌خندد (می‌تابد) و گاه با آب شدنِ وجودش می‌گرید، و این هر دو حال برای عاشق کمال است.

نکته ادبی: آرایه تشخیص (جان‌بخشی) که در آن شمع به موجودی زنده با حالات انسانی (گریه و خنده) تشبیه شده است.

تو گدا کژ بازی آخر کی رسی کج روا در پیش سلطان باختن

ای انسانِ فقیر و ناتوان، اگر در پیشگاهِ معشوقِ بزرگ (سلطان)، با حیله و کژی (نفاق) قدم برداری، هرگز به سرمنزل مقصود نخواهی رسید.

نکته ادبی: «کژ بازی» استعاره از فریب‌کاری و نفاق در راهِ عشق است.

کی توانی یوسفی ناکرده گم عمر ار در ماتم آن باختن

چگونه می‌توانی ادعای سوختن در غمِ یوسف را داشته باشی و عمرت را در ماتمِ او صرف کنی، در حالی که اصلاً یوسفی نداشته‌ای که گم کرده باشی (یعنی دردِ حقیقیِ فراق را نچشیده‌ای).

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و یعقوب برای بیانِ تمایز میان غمِ واقعی و ادعای دروغین.

کار یعقوب است از سوز فراق دیده ای را بیت الاحزان باختن

تنها شایسته‌ است که یعقوب در «بیت‌الاحزان» (خانه‌ی غم‌ها) از سوزِ فراقِ فرزند، بیناییِ چشمانش را از دست بدهد و این رنج، مخصوصِ اوست.

نکته ادبی: «بیت‌الاحزان» مکانِ مشهوری در متونِ کهن است که یعقوبِ نبی در آنجا در فراق یوسف عزاداری می‌کرد.

چون فرید از هرچه باشد مفلست زان نباید نرد جانان باختن

ای فرید، چون تو در حقیقت در پیشگاهِ معشوق چیزی نداری و دستت از معرفت تهی است، پس تلاش نکن که با او واردِ بازیِ (نرد) عشق شوی.

نکته ادبی: «مفلس» در عرفان به کسی می‌گویند که از خود هیچ‌گونه ادعایی ندارد و در برابر معشوق تسلیم است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باختن

به معنای ایثار، فدا کردن و گذاشتنِ جان و سرمایه در قمارِ عشق.

تلمیح یوسف، یعقوب، بیت‌الاحزان

اشاره به داستان قرآنی و حماسیِ یوسف و یعقوب جهت تبیین عمقِ دردِ فراق و اشتیاق.

کنایه تر دامنی

کنایه از آلودگی به گناه و ناپاکی‌های اخلاقی.

تشخیص شمع

نسبت دادنِ خندیدن (تابش شعله) و گریستن (آب شدن موم) به شمع.