دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۲۲

عطار
وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم پیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم
چون ز راه اندر رسد ما روی بر راهش نهیم وانگهی بر خاک راهش دیده خون افشان کنیم
هرچه در صد سال گرد آورده باشیم این زمان گر همه جان است ایثار ره جانان کنیم
گر نباشد ماحضر چیزی نیندیشیم از آن آتشی از دل برافروزیم و جان بریان کنیم
شمع چون از سینه سوزد نقل از چشم آوریم باده چون از عشق باشد جام او از جان کنیم
بر جمال دوست چندان می کشیم از جام جان کز تف او عقل را تا منتها حیران کنیم
پای کوبان دست زن در های و هوی آییم مست هم پیاپی هم سراسر دورها گردان کنیم
هر نفس بر بوی او عمری دگر پی افکنیم هر زمان بر روی او شادی دیگرسان کنیم
گر در آن شب صبحدم ما را بود خلوت بسوز صبح را تا روز حشر از خون دل مهمان کنیم
در نگنجد مویی آن دم گر بیاید ماه و چرخ ماه را بر در زنیم و چرخ را دربان کنیم
در حضور او کسی ننشست تا فانی نشد گر سر مویی ز ما باقی بود تاوان کنیم
چون حریفان جمله از مستی و هستی وا رهند جمله را بی خویشتن بر خویشتن گریان کنیم
چون نه سر نه خرقه ماند از کمال نیستی خرقه را با سر بریم و کارها آسان کنیم
گر دهد عطار را وصلی چنین یک لحظه دست هر که دردی دارد از درد خودش درمان کنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از عطار نیشابوری، تجلی‌گاهِ اوجِ شور و شیداییِ عاشقِ عارف‌مسلک است که در آن، تمامیِ هستیِ خود را در راهِ رسیدن به معشوقِ ازلی می‌بازد. فضایِ کلیِ شعر، آمیزه‌ای از حیرت، فنایِ فی‌الله و دعوت به گذشتن از خویشتن است؛ جایی که عاشق، خود را برای میزبانی از معشوق مهیا کرده و نه تنها دارایی‌های دنیوی، بلکه جان و عقل و حتی هویتِ خود را قربانی می‌کند تا در ضیافتِ وصل، شریک شود.

شاعر با زبانی نمادین و استعاری، از تجربه‌ای سخن می‌گوید که در آن عقل و منطقِ رایجِ بشری رنگ می‌بازد و جایِ خود را به مستیِ عرفانی و جنونِ عاشقانه می‌دهد. در این ساحت، تنها راهِ بقا، فناست و تنها زبانِ گفتگو، درد و گداختگیِ قلب است. این غزل دعوتی است برای رها کردنِ پیوندهای دنیایی و پیوستن به جریانی که در آن، فردیت در دریایِ بی‌کرانِ حقیقت مستهلک می‌شود.

معنای روان

وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم پیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم

زمانِ آن فرا رسیده که ما آن محبوبِ دل‌انگیز را به حریمِ قلبمان دعوت کنیم و برای سپاسگزاری از این فیض، جانِ خویش را در پیشگاهِ او نثار کنیم.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از معشوقِ زیبا و نورانی است.

چون ز راه اندر رسد ما روی بر راهش نهیم وانگهی بر خاک راهش دیده خون افشان کنیم

هنگامی که او از راه می‌رسد، ما با تمامِ وجود چشم‌انتظارش می‌مانیم و بر خاکی که قدم بر آن نهاده است، چنان اشکِ خونین می‌ریزیم که گویی چشمانمان در حالِ گریستن است.

نکته ادبی: دیده خون‌افشان کردن کنایه از گریستنِ بسیار و از سرِ سوز است.

هرچه در صد سال گرد آورده باشیم این زمان گر همه جان است ایثار ره جانان کنیم

هر آنچه در طی صد سال عمر گرد آورده‌ایم، اکنون چنانچه همه دارایی‌مان، حتی جانمان باشد، در راهِ رسیدن به او فدا می‌کنیم.

نکته ادبی: صد سال در اینجا عددی برای بیانِ کثرت و یک عمرِ کامل است.

گر نباشد ماحضر چیزی نیندیشیم از آن آتشی از دل برافروزیم و جان بریان کنیم

اگر خوراکی برای پذیرایی از او نداریم، اصلاً نگران نیستیم؛ چرا که شعله‌ای از درونِ جان برمی‌افروزیم و جانِ خویش را همچون کبابی برای او آماده می‌کنیم.

نکته ادبی: جان بریان کردن استعاره از فنا و فدا کردنِ وجود برای معشوق است.

شمع چون از سینه سوزد نقل از چشم آوریم باده چون از عشق باشد جام او از جان کنیم

شمعِ مجلسِ ما از سوزِ دل روشن می‌شود و اشکِ چشمانمان نقلِ مجلسی است که برای او فراهم کرده‌ایم؛ و اگر قرار باشد عشقی در میان باشد، جامِ آن، جانِ ماست.

نکته ادبی: نقل در ادبیاتِ کهن به معنایِ خوراکی است که هنگامِ باده‌نوشی می‌خورند.

بر جمال دوست چندان می کشیم از جام جان کز تف او عقل را تا منتها حیران کنیم

آن‌چنان از جامِ جان در محضرِ جمالِ دوست می‌نوشیم که گرمی و تندیِ این شرابِ عشق، خردِ آدمی را تا آخرین حدِ خود، سرگردان و حیرت‌زده می‌کند.

نکته ادبی: تف به معنایِ گرمی و حرارت است.

پای کوبان دست زن در های و هوی آییم مست هم پیاپی هم سراسر دورها گردان کنیم

با پای‌کوبی و دست‌افشانی و در حالی که از مستیِ عشق بی‌خویشتن شده‌ایم، هیاهو به پا می‌کنیم و پی‌درپی چرخ می‌زنیم و سماع می‌کنیم.

نکته ادبی: دورها گردان کردن اشاره به سماعِ صوفیان دارد.

هر نفس بر بوی او عمری دگر پی افکنیم هر زمان بر روی او شادی دیگرسان کنیم

با هر نفسی که عطرِ حضورِ او را با خود دارد، عمری دوباره می‌یابیم و با هر نگاهِ او، شادی و نشاطی نو و متفاوت در جانمان شکوفه می‌زند.

نکته ادبی: بر بویِ او اشاره به تمنایِ دیدار و توجه به رایحهٔ حضورِ معشوق دارد.

گر در آن شب صبحدم ما را بود خلوت بسوز صبح را تا روز حشر از خون دل مهمان کنیم

اگر در آن شبِ خلوت با معشوق، فرصتی برای دیدارِ دم‌صبحی نصیبمان شود، آن‌چنان در عشق می‌سوزیم که طلوعِ صبح را با خونِ دل تا روزِ قیامت به انتظار وامی‌داریم.

نکته ادبی: مهمان کردنِ صبح در اینجا کنایه از استمرارِ حالتِ خلوت و نفیِ گذشتِ زمان است.

در نگنجد مویی آن دم گر بیاید ماه و چرخ ماه را بر در زنیم و چرخ را دربان کنیم

در آن حالِ خلوتِ با محبوب، آن‌چنان حضوری است که جایی برای دیگری نیست؛ اگر ماه یا حتی آسمان بخواهند وارد شوند، ماه را از در می‌رانیم و آسمان را به دربانی می‌گماریم.

نکته ادبی: چرخ در ادبیاتِ کهن استعاره از آسمان و کائنات است.

در حضور او کسی ننشست تا فانی نشد گر سر مویی ز ما باقی بود تاوان کنیم

هیچ‌کس نتوانست در محضرِ او بنشیند مگر آنکه از خود فانی شده باشد؛ اگر ذره‌ای از خودِ ما باقی بماند، باید تاوانِ آن را با فنایِ کامل بدهیم.

نکته ادبی: سرِ مویی استعاره از اندکِ وجود و منیت است.

چون حریفان جمله از مستی و هستی وا رهند جمله را بی خویشتن بر خویشتن گریان کنیم

وقتی همه همنشینان از مستی و خودپرستی رها می‌شوند، ما چنان حالتی به آن‌ها می‌دهیم که همه در عینِ بی‌خویشتنی، بر وضعیتِ خود می‌گریند.

نکته ادبی: حریفان به معنایِ هم‌پیالگان و همراهانِ در مسیرِ عرفان است.

چون نه سر نه خرقه ماند از کمال نیستی خرقه را با سر بریم و کارها آسان کنیم

وقتی به کمالِ نیستی برسیم، نه منیت و نه حتی نشانه‌های ظاهری (خرقه) باقی نمی‌ماند؛ پس هم خرقه را از تن می‌کنیم و هم منیت را از میان برمی‌داریم تا کار آسان شود.

نکته ادبی: خرقه نمادِ ظاهریِ تصوف است که در مقامِ فنا باید رها شود.

گر دهد عطار را وصلی چنین یک لحظه دست هر که دردی دارد از درد خودش درمان کنیم

اگر عطار به چنین لحظه‌ای از وصال دست یابد، با آن دردِ عشق، تمامیِ دردمندانِ عالم را مداوا خواهد کرد.

نکته ادبی: درد در اینجا استعاره از عشقِ الهی است که خودِ آن درد، درمانِ دردهایِ دیگر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جامِ جان

جانِ عاشق به جامی تشبیه شده که شرابِ عشق در آن ریخته می‌شود.

مبالغه صبح را تا روز حشر از خون دل مهمان کنیم

اغراق در شدتِ اشتیاق برای حفظِ لحظاتِ خلوت با معشوق.

تشخیص چرخ را دربان کنیم

بخشیدنِ ویژگیِ انسانی (دربانی) به آسمان و کائنات.

تضاد مستی و هستی

تقابلِ میانِ بی‌خودیِ عرفانی و خودِ دنیوی.

کنایه خرقه را با سر بریم

کنایه از گذشتن از تمامِ تعلقاتِ ظاهری و درونی.