دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۲۱

عطار
گاه لاف از آشنایی می زنیم گه غمش را مرحبایی می زنیم
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار در ره عشقش نوایی می زنیم
از دم ما می بسوزد عالمی آخر این دم ما ز جایی می زنیم
ما مسیم و این نفس های به درد بر امید کیمیایی می زنیم
روز و شب بر درگه سلطان جان تا ابد کوس وفایی می زنیم
پادشاهانیم و ما را ملک نیست لاجرم دم با گدایی می زنیم
ما چو بیکاریم کار افتاده را بر طریق عشق رایی می زنیم
خوان کشیدیم و دری کردیم باز سالکان را الصلایی می زنیم
نیستان را قوت هستی می دهیم خویش بینان را قفایی می زنیم
اندرین دریا که عالم غرق اوست بی دل و جان دست و پایی می زنیم
ماجرای عشق از عطار جو تا نفس از ماجرایی می زنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر احوالِ درونیِ سالکی است که در کشاکشِ میانِ ادعایِ نزدیکی به حقیقت و تجربه‌ی جانسوزِ هجران، در نوسان است. شاعر در این فضایِ عرفانی، جایگاهِ عاشقِ حقیقی را ورایِ دارایی‌های دنیوی می‌داند و با زبانی نمادین، خود و هم‌مسلکانش را پادشاهانی بی‌ملک توصیف می‌کند که تنها تکیه‌گاه و فرمانروایِ جانشان، ذاتِ بی‌همتایِ الهی است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، مسأله‌ی تطهیرِ روح و تغییرِ ماهیتِ انسانی است؛ به گونه‌ای که سالک با دمِ عشق و دردهایِ آگاهانه، وجودِ ناپاکِ خویش را همچون مسِ خام، به کیمیایِ معنوی تبدیل می‌کند. این شعر دعوت‌نامه‌ای است برای درکِ ژرفایِ نیستی در برابرِ هستیِ مطلق، که در نهایت به اعترافِ ناتوانیِ جان و دل در برابرِ دریایِ بی‌کرانِ عشق می‌انجامد.

معنای روان

گاه لاف از آشنایی می زنیم گه غمش را مرحبایی می زنیم

گاهی با غرور از دوستی و آشنایی با حق سخن می‌گوییم و گاهی از شدت اشتیاق، غمِ عشق را همچون موهبتی بزرگ پذیرا شده و برایش به شادی و استقبال برمی‌خیزیم.

نکته ادبی: مرحبایی زدن در اینجا به معنایِ خوش‌آمدگویی گفتن به دردِ عشق است که ساختاری ابداعی و شاعرانه دارد.

همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار در ره عشقش نوایی می زنیم

ما همچون سازِ چنگ، در مسیرِ عشقِ او، از اعماقِ جان ناله‌های سوزناک سر می‌دهیم و نوایِ عاشقی می‌نوازیم.

نکته ادبی: پرده در موسیقیِ سنتی به معنای مقام و نغمه است و در اینجا با پرده‌یِ حائلِ دل ایهامِ زیبایی دارد.

از دم ما می بسوزد عالمی آخر این دم ما ز جایی می زنیم

آه و دمِ ما آن‌قدر آتشین و قدرتمند است که می‌تواند جهانی را به آتش بکشد؛ چرا که این نفسِ ما از جایگاه و منبعی والا و الهی برمی‌خیزد.

نکته ادبی: ز جایی زدن در اینجا کنایه از ریشه داشتن در منبعِ وحی و حقیقتِ متعالی است.

ما مسیم و این نفس های به درد بر امید کیمیایی می زنیم

وجودِ ما همچون مسِ بی‌ارزش است و این نفس‌های دردآلودِ ما، تلاشی است که به امیدِ اکسیرِ عشق و رسیدن به کیمیایِ کمال انجام می‌دهیم.

نکته ادبی: اشاره به علمِ کیمیا که مس را به طلا تبدیل می‌کند؛ استعاره‌ای برای تعالیِ روح.

روز و شب بر درگه سلطان جان تا ابد کوس وفایی می زنیم

شب و روز بر درگاهِ خداوند که سلطانِ حقیقیِ جان است، ایستاده‌ایم و تا ابد نشانِ وفاداری و پایداری بر سرِ پیمان می‌کوبیم.

نکته ادبی: کوسِ وفایی زدن کنایه از اعلانِ وفاداری و اعلامِ حضورِ مقتدرانه در عشق است.

پادشاهانیم و ما را ملک نیست لاجرم دم با گدایی می زنیم

ما به لحاظ معنوی پادشاهیم، اما هیچ قلمروِ دنیوی نداریم؛ بنابراین ناچاریم از جایگاهِ فقر و گداییِ درگاهِ او سخن بگوییم و به این بی‌نیازیِ خود افتخار کنیم.

نکته ادبی: لاجرم در اینجا به معنایِ به‌ناچار و به مقتضایِ حال است.

ما چو بیکاریم کار افتاده را بر طریق عشق رایی می زنیم

ما که از دغدغه‌هایِ بیهوده‌یِ دنیا فارغ هستیم، همه‌یِ فکر و توانِ خود را صرفِ پیمودنِ طریقِ عشق می‌کنیم.

نکته ادبی: رایی زدن به معنایِ اندیشیدن و تصمیم گرفتن برای هدفی مشخص است.

خوان کشیدیم و دری کردیم باز سالکان را الصلایی می زنیم

سفره‌یِ معنویِ عشق را پهن کرده و در را به رویِ حقیقت‌جویان باز کرده‌ایم و با صدایِ بلند، سالکانِ راه را به این ضیافت دعوت می‌کنیم.

نکته ادبی: الصلایی زدن یعنی دعوت کردن و فراخواندنِ همگان به امری مهم.

نیستان را قوت هستی می دهیم خویش بینان را قفایی می زنیم

ما به نیستانِ وجود، روحی دوباره و حیات می‌بخشیم و کسانی را که گرفتارِ خودبینی و منیت هستند، با تنبیه و سرزنشِ سالکانِ راستین، بیدار می‌کنیم.

نکته ادبی: نیستان استعاره از عالمِ معنا و ریشه‌یِ اصلیِ روح است که از عالمِ خاکی جدا شده.

اندرین دریا که عالم غرق اوست بی دل و جان دست و پایی می زنیم

در این دریایِ بی‌پایانِ هستی که تمامِ عالم در آن غرق شده است، ما بدونِ اتکا به تواناییِ خویش و بدونِ دلبستگی به جان و دل، در حالِ تقلا و سیرِ درونی هستیم.

نکته ادبی: دست و پایی زدن کنایه از تلاش برای بقا یا رسیدن به ساحلِ نجات در دریایِ عرفان است.

ماجرای عشق از عطار جو تا نفس از ماجرایی می زنیم

اگر به دنبالِ شرحِ حقیقیِ ماجرایِ عشق هستی، آن را از عطار طلب کن؛ چرا که تا زمانی که ما هستیم، سخن و نفسِ ما تنها درباره‌یِ همین داستانِ عاشقی است.

نکته ادبی: ارجاعِ مستقیم به شخصیتِ عطارِ نیشابوری به عنوانِ پیر و راهنمایِ طریقِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره مس و کیمیا

تشبیه وجودِ ناپاکِ سالک به مس و عشقِ الهی به اکسیرِ کیمیا که مس را طلا می‌کند.

نماد نیستان

نمادی از عالمِ وحدت و اصلِ وجود که روح از آن جدا شده و به آن بازمی‌گردد.

پارادوکس (متناقض‌نما) پادشاهانیم و ما را ملک نیست

بیانِ تضاد میانِ فقرِ ظاهری و غنایِ درونیِ عارف که بی آنکه ملکی داشته باشد، پادشاهِ جانِ خویش است.

کنایه کوسِ وفایی زدن

کنایه از اعلانِ بلندِ وفاداری و تعهدِ همیشگی به معشوق.

تلمیح عطار

اشاره به نامِ شاعر (تخلص) و جایگاهِ او به عنوانِ مرجعِ معرفتِ عرفانی در پایانِ غزل.