دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۶۱۳

عطار
من نمیرم زانکه بی جان می زیم جان نخواهم چون به جانان می زیم
در ره عشق تو چون جان زحمت است لاجرم بی زحمت جان می زیم
چون بلای خویشتن دیدم وجود از وجود خویش پنهان می زیم
در امید و بیم عشقت همچو شمع گاه خندان گاه گریان می زیم
همچو غنچه از سر تر دامنی غرق خون سر در گریبان می زیم
روز و شب بر خشک کشتی رانده ام گرچه دایم غرق طوفان می زیم
از سر زلف تو اندیشم همه گرچه حالی را پریشان می زیم
ماه رویا بر امید خلعتم بس برهنه این چنین زان می زیم
از بر خود خلعت خاصم فرست زانکه بی تو ژنده خلقان می زیم
از برونم پردهٔ اطلس چه سود چون درون پرده عریان می زیم
همچو عطار از جهان فارغ شده سر نهاده در بیابان می زیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات از زبان سالکی عاشق روایت می‌شود که با نفی خودخواهی و منیت، به حیات معنوی حقیقی دست یافته است. شاعر در این قطعه، مرگِ نفس و کنار گذاشتنِ تعلقات را مقدمه‌ای برای پیوند با جانان می‌داند و با زبانی نمادین، تناقض‌های شیرینِ سلوکِ عرفانی را به تصویر می‌کشد.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت، سوز و گداز و اشتیاق است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون شمع، غنچه و بیابان، پوچی ظواهر دنیوی را در برابر حقیقتِ متعالی عشق ترسیم می‌کند و خود را در حالی که از دنیا دست شسته، به انتظارِ عنایتِ معشوق نشان می‌دهد.

معنای روان

من نمیرم زانکه بی جان می زیم جان نخواهم چون به جانان می زیم

من نمی‌میرم زیرا بدون جان (به معنای نفس و منیت) زندگی می‌کنم؛ چون در حضورِ جانان هستم، دیگر نیازی به جانِ خود ندارم.

نکته ادبی: تضاد میان «جان» (به معنای روحِ حیوانی/نفس) و «جانان» (به معنای معشوق) از ارکان مهم این بیت است.

در ره عشق تو چون جان زحمت است لاجرم بی زحمت جان می زیم

در راه عشق تو، داشتنِ نفس و منیت، باری اضافی و دردسرساز است؛ بنابراین ناچارم که بدونِ این بارِ اضافی زندگی کنم.

نکته ادبی: واژه «لاجرم» به معنای ناچار و بی‌گمان است که در متون کلاسیک برای بیان نتیجه‌گیری قطعی به کار می‌رود.

چون بلای خویشتن دیدم وجود از وجود خویش پنهان می زیم

از آنجا که دریافتم هستی و خودخواهیِ من، بزرگ‌ترین بلا و مانع است، از دیدنِ وجودِ خویش دوری گزیده‌ام و پنهان از خود زندگی می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عرفانی «فنا» که در آن سالک از خودِ خود غافل می‌شود تا به حق برسد.

در امید و بیم عشقت همچو شمع گاه خندان گاه گریان می زیم

در میان ترس و امیدِ عشقِ تو، همچون شمعی هستم که از سوزِ درونی گاهی می‌خندد (روشن می‌شود) و گاهی می‌گرید (اشکِ موم می‌ریزد).

نکته ادبی: تصویرسازی پارادوکسیکال شمع که هم‌زمان هم می‌سوزد و هم می‌درخشد.

همچو غنچه از سر تر دامنی غرق خون سر در گریبان می زیم

همانند غنچه، به دلیلِ پاک‌دامنی یا دردِ عشق، غرق در خونِ دل هستم و سر در گریبانِ تفکر و اندوه فرو برده‌ام.

نکته ادبی: «تردامنی» در اینجا کنایه از آلودگی نیست، بلکه اشاره به لطافت و سرخی گلبرگ‌های غنچه دارد که به خونِ دل تشبیه شده است.

روز و شب بر خشک کشتی رانده ام گرچه دایم غرق طوفان می زیم

من در مسیری که مانندِ خشکی برای کشتی است (کاری دشوار و ناممکن)، سفر کرده‌ام و با اینکه پیوسته در طوفانِ بلا هستم، باز هم حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از پیمودنِ راهِ عشق که برای عقلِ عادی غیرممکن و مانند راندن کشتی در بیابان است.

از سر زلف تو اندیشم همه گرچه حالی را پریشان می زیم

تمامِ فکر و اندیشه‌ام معطوف به زلفِ (پیچیدگی‌هایِ جمالِ) توست، اگرچه در ظاهر حال و روزی پریشان دارم.

نکته ادبی: زلف در عرفان نماد کثرت و پیچیدگی‌های عالم خلقت است که ذهن سالک را درگیر می‌کند.

ماه رویا بر امید خلعتم بس برهنه این چنین زان می زیم

ای کسی که چهره‌ای چون ماه داری، به امیدِ رسیدن به خلعتِ عنایتِ تو، در حالی که در فقرِ معنوی (برهنگی) هستم، این‌چنین زنده مانده‌ام.

نکته ادبی: برهنگی در اینجا استعاره از فقرِ الی‌الله و خلوتِ از ماسوی‌الله است.

از بر خود خلعت خاصم فرست زانکه بی تو ژنده خلقان می زیم

لباسِ خاص و عنایتِ ویژه‌ات را بر من بفرست، چرا که بدونِ حضورِ تو، من همچون کسی هستم که جامه‌ای ژنده و فقیرانه بر تن دارد.

نکته ادبی: تضاد میان «خلعت خاص» (لطف الهی) و «ژنده خلقان» (پوششِ دنیوی و ناچیز).

از برونم پردهٔ اطلس چه سود چون درون پرده عریان می زیم

ظاهرِ آراسته و پرده‌هایِ ابریشمیِ دنیوی چه فایده‌ای دارد، وقتی در باطنِ خود، از حقیقتِ معنوی عریان و خالی هستم؟

نکته ادبی: تقابل میان ظاهر (اطلس) و باطن (عریان) برای نقد ظاهربینی.

همچو عطار از جهان فارغ شده سر نهاده در بیابان می زیم

همچون عطار، از تعلقاتِ دنیا رها شده‌ام و با دلی فارغ، سر به بیابانِ نیستی و فنا سپرده‌ام.

نکته ادبی: تخلص شاعر که در اینجا به معنای الگوی سلوک و رهایی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خندان / گریان

بیان احوال متناقض سالک در برابر عشق.

تشبیه همچو شمع / همچو غنچه

استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف وضعیت روحی شاعر.

استعاره خشک کشتی

اشاره به سختی و غیرممکن بودنِ پیمودن مسیر عرفان برای عقل محدود.

کنایه سر در گریبان

کنایه از اندوه، تفکر و گوشه‌گیری.