دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۹۵

عطار
هرچه همه عمر همی ساختیم در ره ترسابچه درباختیم
راهب دیرش چو سپه عرضه داد صد علم عشق برافراختیم
رقص کنان بر سر میدان شدیم نعره زنان بر دو جهان تاختیم
ترک فلک غاشیهٔ ما کشد زانکه نه با اسب و نه با ساختیم
عشق رخش چون به سر ما رسید سر به دل خرقه برانداختیم
سینه به شکرانهٔ او سوختیم قبله ز بتخانهٔ او ساختیم
گرچه فشاندیم بر او دین و دل قیمت ترسابچه نشناختیم
درد ده ای ساقی مجلس که ما پردهٔ درد است که بنواختیم
نه که نه ما بابت درد توییم زانکه ز درد تو بنگداختیم
با تو که پردازد اگر راستی است چون همه از خویش نپرداختیم
جز سخنی بهرهٔ عطار نیست زان به سخن تیغ زبان آختیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر حال و هوای شوریده و شیداییِ سالکی است که تمامی دلبستگی‌های دنیوی، اندوخته‌های مادی و حتی اعتباراتِ معمول دینی را در مسیر رسیدن به معشوقِ ازلی (که در اینجا با تعابیری نمادین همچون ترسابچه یا بت‌پرست توصیف شده) رها کرده است. نگاه شاعر در این اثر، نگاهی است که در آن «باختن» و «ویران کردنِ خویش»، عینِ «یافتن» و «ساختنِ حقیقت» است و در این میان، درد و رنجِ عشق، یگانه راهِ رسیدن به کمال دانسته می‌شود.

فضای شعر، فضایی حماسی و عرفانی است که در آن عاشق با جسارت تمام، از مرزهای عقل و عرف می‌گذرد و با نفیِ خود و دارایی‌هایش، در جستجویِ آن حقیقتِ مطلق برمی‌آید. شاعر در نهایت اقرار می‌کند که با وجود تمامِ این گذشت‌ها و تلاش‌ها، هنوز خودِ حقیقی را نشناخته و نتوانسته است به درکِ کاملِ حقارتِ خویش در برابرِ عظمتِ معشوق برسد و کلامِ او تنها تلاشی ناکام برای توصیفِ این ناگفتنی‌هاست.

معنای روان

هرچه همه عمر همی ساختیم در ره ترسابچه درباختیم

هرچه را که در تمام طول عمر با زحمت و رنج برای خود جمع‌آوری کردیم و ساختیم، در مسیر عشق به آن زیبارویِ قدسی (ترسابچه) از دست دادیم و فدا کردیم.

نکته ادبی: ترسابچه در متون عرفانی، نماد معشوقی است که به دلیلِ زیبارویی و تفاوت با ظواهر دینیِ مرسوم، بیانگر نوعی رهایی از تعصبات و رسیدن به عشقِ ناب است.

راهب دیرش چو سپه عرضه داد صد علم عشق برافراختیم

هنگامی که آن راهبِ دیر (معشوق)، سپاهِ جمال و جلوه‌گریِ خود را به نمایش درآورد، ما صد پرچم از شور و عشق به نام او برافراشتیم.

نکته ادبی: راهب دیر، در اینجا استعاره از معشوقی است که با جلوه‌گری خود، دل عاشق را مسحور کرده است.

رقص کنان بر سر میدان شدیم نعره زنان بر دو جهان تاختیم

در حالی که می‌رقصیدیم به میدانِ عشق وارد شدیم و با فریاد و هیاهو، به هر دو جهان (دنیا و آخرت) یورش بردیم و از هر دو گذشتیم.

نکته ادبی: تاختن به دو جهان، کنایه از بی‌اعتنایی به دنیا و آخرت و غلبه بر تعلقاتِ دو عالم است.

ترک فلک غاشیهٔ ما کشد زانکه نه با اسب و نه با ساختیم

حتی قدرتِ آسمانی (فلک) خدمتکارِ ما شده و رکاب‌داریِ ما را می‌کند، چرا که ما بدون هیچ‌گونه بار و بنه، اسب و ابزارِ دنیوی، و در نهایتِ فقر و سادگی وارد این راه شدیم.

نکته ادبی: غاشیه کشیدن، کنایه از خدمتگزاری و بزرگی کردن برای کسی است.

عشق رخش چون به سر ما رسید سر به دل خرقه برانداختیم

زمانی که نورِ رخسارِ عشق به ما رسید، سر از پا نشناختیم و هستی و خردِ خود را در دلِ خرقه (نمادِ زهد و تقوا) پنهان و نابود کردیم.

نکته ادبی: برانداختن خرقه یا سر، کنایه از ترکِ تعلقاتِ ظاهری و تسلیمِ محض است.

سینه به شکرانهٔ او سوختیم قبله ز بتخانهٔ او ساختیم

به شکرانه‌یِ این عشق، سینه خود را سوزاندیم و از بت‌خانه‌ای که او در آن بود، قبله‌گاهِ خویش را بنا کردیم.

نکته ادبی: تقابل بت‌خانه و قبله، تأکیدی بر این است که برای عاشقِ حقیقی، محلِ حضورِ معشوق، مقدس‌ترین مکان است.

گرچه فشاندیم بر او دین و دل قیمت ترسابچه نشناختیم

اگرچه دین و دلِ خود را نثارِ او کردیم، اما هنوز هم آن‌طور که باید، ارزش و بهایِ واقعیِ این معشوقِ قدسی را درک نکردیم.

نکته ادبی: ترسابچه در اینجا مجدداً با تأکید بر زیباییِ بی‌بدیلش به کار رفته است.

درد ده ای ساقی مجلس که ما پردهٔ درد است که بنواختیم

ای ساقیِ مجلسِ عشق، به ما درد بده؛ چرا که نغمه و سرودی که ما می‌نوازیم، جز نوایِ درد و سوز نیست.

نکته ادبی: پرده‌نواختن، استعاره از بیان کردنِ سوزِ درونی است.

نه که نه ما بابت درد توییم زانکه ز درد تو بنگداختیم

البته این‌طور نیست که ما شایسته‌یِ دردِ تو باشیم، زیرا هنوز آن‌چنان که باید در آتشِ دردِ تو ذوب و گداخته نشده‌ایم.

نکته ادبی: بنگداختن به معنای گداخته شدن و از خود رها شدن است.

با تو که پردازد اگر راستی است چون همه از خویش نپرداختیم

اگر قرار بر حساب و کتاب و راستی باشد، چه کسی می‌تواند با تو حسابش را صاف کند؟ زیرا ما هنوز خودِ واقعی‌مان را در راه تو پرداخت نکرده‌ایم.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای تسویه حساب و فدا کردنِ وجودِ خویش است.

جز سخنی بهرهٔ عطار نیست زان به سخن تیغ زبان آختیم

عطار چیزی جز سخن ندارد و بهره‌اش تنها همین کلمات است؛ به همین دلیل است که تیغِ زبان را برای بیانِ حقایق از نیام برکشیده است.

نکته ادبی: تیغ آختن، کنایه از سخن گفتنِ تند و صریح است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ترسابچه

استعاره از معشوقی که به دلیل ویژگی‌های خاص، نماد رهایی از قید و بندهایِ مذهبی و رسیدن به حقیقتِ عشق است.

تضاد بت‌خانه و قبله

تضادی هنری برای نشان دادنِ اینکه در مذهبِ عشق، مکانِ حضورِ معشوق، مقدس‌ترین مکان است.

کنایه غاشیه کشیدن

کنایه از خدمتگزاری کردن و تواضع در برابرِ عاشقِ حقیقی که از تعلقات رها شده است.

مجاز تیغِ زبان

مجاز از کلام و سخن گفتن که به تیغ تشبیه شده است.