دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۹۴

عطار
گرچه در عشق تو جان درباختیم قیمت سودای تو نشناختیم
سالها بر مرکب فکرت مدام در ره سودای تو می باختیم
خود تو در دل بودی و ما از غرور یک نفس با تو نمی پرداختیم
چون بگستردی بساط داوری پیش عشقت جان و دل درباختیم
بر دوعالم سرفرازی یافتیم تا به سودای تو سر بفراختیم
آتش عشقت درآمد گرد دل ما چو شمع از تف آن بگداختیم
بر امید وصل تو پروانه وار خویشتن در آتشت انداختیم
گاه چون پروانه ای می سوختیم گاه با آن سوختن می ساختیم
همچو عطار از جهان بردیم دست تا نوای درد تو بنواختیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار شرح سفر عرفانی عاشقی است که از مرحله عقل و غرور به مرحله شهود و فنا رسیده است. شاعر در ابتدا از ناتوانی خود در درک ارزش واقعی عشق سخن می‌گوید و پس از آن، از مسیر طولانی جست‌وجوگری فکری که در نهایت به تسلیم محض و نابودی خود در برابر معشوق می‌انجامد، پرده برمی‌دارد.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان عقلِ محاسبه‌گر و عشقِ بی‌پروا است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک عرفانی همچون پروانه و شمع، گذار از دلبستگی‌های دنیوی و رسیدن به دردی مقدس که حاصل قرب به حقیقت است را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

گرچه در عشق تو جان درباختیم قیمت سودای تو نشناختیم

اگرچه در مسیر عشق تو از جان و هستی خود گذشتیم، اما حقیقتِ ارزش این معامله و مقامِ والای عشق تو را به درستی نشناختیم.

نکته ادبی: جان درباختن کنایه از فداکاری و گذشتن از زندگی است و سودا در اینجا به معنای معامله و عشق است.

سالها بر مرکب فکرت مدام در ره سودای تو می باختیم

سال‌ها بی‌وقفه بر مرکبِ فکر و اندیشه سوار بودیم و در پی یافتن راهی برای رسیدن به تو، عمر و فرصت خود را به هدر دادیم.

نکته ادبی: مرکب فکرت استعاره از عقل و تفکر منطقی است که در برابر عشقِ شهودی قرار می‌گیرد.

خود تو در دل بودی و ما از غرور یک نفس با تو نمی پرداختیم

تو در همه حال در قلب ما حضور داشتی، اما ما به دلیل خودبینی و غرور، حتی یک لحظه هم به تو توجه نکردیم و از حضورت غافل بودیم.

نکته ادبی: پرداختن به چیزی در اینجا به معنای توجه کردن و اختصاص دادنِ وقت به آن است.

چون بگستردی بساط داوری پیش عشقت جان و دل درباختیم

زمانی که بساط حقیقت و داوری الهی پهن شد و پرده‌ها کنار رفت، ما با آگاهی کامل، قلب و جان خود را فدای عشق تو کردیم.

نکته ادبی: بساط داوری استعاره از تجلی حقیقت و روز بازخواست یا آشکار شدن حقایق است.

بر دوعالم سرفرازی یافتیم تا به سودای تو سر بفراختیم

از لحظه‌ای که سر خود را در راه عشق تو فدا کردیم و از خود گذشتیم، بر تمام دو عالم برتری و افتخار یافتیم.

نکته ادبی: سر بفراختن کنایه از ایثار و فداکاری است که در عرفان منجر به برتری معنوی می‌شود.

آتش عشقت درآمد گرد دل ما چو شمع از تف آن بگداختیم

آتشِ عشق تو گرداگرد دل ما را فرا گرفت و ما همچون شمع، در برابر گرمای شدید این عشق، ذوب شدیم و هستی‌مان را از دست دادیم.

نکته ادبی: استعاره شمع برای توصیف فنای عاشق در برابر معشوق از مضامین بسیار کهن شعر عرفانی است.

بر امید وصل تو پروانه وار خویشتن در آتشت انداختیم

با آرزوی وصال و یکی شدن با تو، همانند پروانه‌ای که بی‌محابا به دل شعله می‌زند، خویشتن را به آتش عشق تو سپردیم.

نکته ادبی: پروانه وار بودن نمادِ نترسیدن از فنا و رسیدن به وصال از طریق سوختن در حقیقت است.

گاه چون پروانه ای می سوختیم گاه با آن سوختن می ساختیم

گاه مانند پروانه‌ای در شعله می‌سوختیم و از میان می‌رفتیم و گاه با این سوختنِ مداوم، کنار می‌آمدیم و آن را می‌پذیرفتیم.

نکته ادبی: سوختن و ساختن پارادوکسی است که وضعیتِ تحملِ رنجِ عشق را بیان می‌کند.

همچو عطار از جهان بردیم دست تا نوای درد تو بنواختیم

ما نیز همانند عطار، دست از دلبستگی‌های دنیوی شستیم تا بتوانیم نغمه و نوای دردِ عشق تو را در جهان سر دهیم.

نکته ادبی: دست از جهان بردن کنایه از زهد و ترک تعلقات دنیوی برای رسیدن به مقامِ عاشقی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرکب فکرت

اندیشه و عقل را به مرکبی تشبیه کرده که عاشق برای رسیدن به معشوق بر آن سوار می‌شود.

تشبیه ما چو شمع

عاشق به شمعی تشبیه شده که از گرمای عشق می‌گدازد و ذوب می‌شود.

تضاد و پارادوکس سوختن و ساختن

ترکیب دو فعل متضاد برای بیانِ تحملِ درد و رنجِ عشق در عینِ رضایت از آن.

تلمیح عطار

اشاره به شیخ عطار نیشابوری که نمادِ درد کشیدن و زهد در راه عرفان است.