دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۸۶

عطار
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته ایم با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته ایم
یاد زلفت کرده ایم و نام زلفت برده ایم هم پریشان گشته ایم و هم پریشان گفته ایم
تا تو جان از بس لطیفی در نیابد کس تو را ما تو را از استعارت در سخن جان گفته ایم
همچو من در عشقت ای جان ترک جان ها گفته اند تا به جانبازان عالم وصف جانان گفته ایم
درد عشقت را چو درمانی نمی دیدیم ما درد را تسکین دل را عین درمان گفته ایم
وصل و هجران با تو و از تو خیال عشق توست قرب و بعد خویشتن را وصل و هجران گفته ایم
چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت از سر سر رفته ایم و ترک سامان گفته ایم
با خیالت چون یکی محرم نمی دیدیم ما داستان عشق خود را تا به پایان گفته ایم
خویشتن را در میان قبض و بسط و صحو سکر گه گدا را خوانده ایم و گاه سلطان گفته ایم
مرد وصلت نیست کس بشنو درین معنی که ما بس دلیل آورده ایم و چند برهان گفته ایم
گرچه عطاریم ما کاسرار راه عشق تو گاه پیدا کرده ایم و گاه پنهان گفته ایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضایِ عرفانی و عاشقانه، به توصیفِ احوالِ سالکی می‌پردازد که در محضرِ جمالِ بی‌پایانِ حق، از هستیِ خویش دست شسته و در وادیِ حیرت قدم گذاشته است. شاعر در این قطعه، پارادوکس‌های وجودیِ عاشق را در مسیرِ کمال به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه مفاهیمِ متضادی همچون کفر و ایمان، یا درد و درمان، در سایه‌ی عشقِ حقیقی رنگ می‌بازند و به وحدتی عمیق می‌رسند.

هدفِ اصلیِ این کلام، بیانِ ناتوانیِ عقل و زبان در وصفِ ذاتِ بی‌نشانِ محبوب است. شاعر با استفاده از این ابیات نشان می‌دهد که آنچه عاشق در مسیرِ رسیدن به حقیقت تجربه می‌کند، سفری است از خویشتن به سویِ مطلق که در آن تمامیِ تعاریفِ زمینیِ وصل، هجران، قدرت و ضعف، تغییر ماهیت داده و در دایره‌یِ بی‌کرانِ عشقِ الهی ذوب می‌شوند.

معنای روان

ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته ایم با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته ایم

ما به پیمانی که با زیباییِ تو بستیم، از جان و دل خود گذشتیم؛ و با تماشای چهره و گیسوی تو، به حقیقتِ ایمان و کفر پی بردیم و تعریفی جدید از آن ارائه دادیم.

نکته ادبی: واژه‌ی عهد در اینجا به معنای میثاق و پیمانِ ازلیِ عاشقی است و تضاد کفر و ایمان، اشاره به مقامِ حیرتِ عارف دارد که فراتر از قشری‌گری است.

یاد زلفت کرده ایم و نام زلفت برده ایم هم پریشان گشته ایم و هم پریشان گفته ایم

فقط به یادِ گیسوی تو بودیم و نامش را بر زبان آوردیم، اما همین یاد کردنِ تو ما را آشفته‌حال کرد و سخنانی پریشان و شوریده بر زبانمان جاری ساخت.

نکته ادبی: پریشان گشتن و پریشان گفتن، جناس و تکراری است که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ عمیقِ زیباییِ محبوب بر روان و کلامِ عاشق است.

تا تو جان از بس لطیفی در نیابد کس تو را ما تو را از استعارت در سخن جان گفته ایم

از آنجا که تو به قدری لطیف و فراتر از درکِ بشری هستی که هیچ‌کس نمی‌تواند حقیقتِ تو را دریابد، ما ناچار شدیم از راهِ استعاره و مجاز، تو را با نامِ «جان» یاد کنیم.

نکته ادبی: استعارت در اینجا به معنای وام گرفتنِ واژه‌ها برای توصیفِ امری غیرقابل‌توصیف است و تأکید دارد که نام‌ها برای ذاتِ حق نارسا هستند.

همچو من در عشقت ای جان ترک جان ها گفته اند تا به جانبازان عالم وصف جانان گفته ایم

ای جانِ جهان، بسیاری همچون من در راهِ عشقِ تو از جان و هستی‌شان گذشته‌اند تا ما توانسته‌ایم از جان‌بازیِ این عاشقان، اوصافِ تو را بازگو کنیم.

نکته ادبی: جانبازان در ادبیات عرفانی به کسانی اطلاق می‌شود که در راهِ حق از سرِ جان گذشته‌اند و این بیت به مقامِ فنا اشاره دارد.

درد عشقت را چو درمانی نمی دیدیم ما درد را تسکین دل را عین درمان گفته ایم

از آنجا که برای رنجِ دوری از تو هیچ دارویی نمی‌یافتیم، تصمیم گرفتیم که خودِ همین درد را به عنوانِ درمانِ حقیقیِ دلمان بپذیریم.

نکته ادبی: آرایه‌ی پارادوکس (تناقض) در اینجا به زیباییِ تمام بیانگرِ آن است که در عرفان، دردِ عشق خودِ عینِ کمال و شفاست.

وصل و هجران با تو و از تو خیال عشق توست قرب و بعد خویشتن را وصل و هجران گفته ایم

مفاهیمی همچون وصل و هجران، تنها خیالات و تصوراتی است که از عشقِ تو در ذهنِ ما نقش بسته است وگرنه در واقع، نزدیکی و دوریِ ما به تو، همان چیزی است که خودمان نام‌گذاری کرده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود دارد که در آن وصال و فراقِ ظاهری، برآمده از پندارِ عاشق است و حقیقتِ حق، فراتر از این ثنویت‌هاست.

چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت از سر سر رفته ایم و ترک سامان گفته ایم

چون دیدیم که دلبستگی به امورِ دنیوی و وسایلِ ظاهری، حجابِ راهِ رسیدن به تو شده است، از خودِ خویشتن و تمامیِ تعلقاتِ مادی دست شستیم.

نکته ادبی: سر و سامان در اینجا نمادِ تعلقاتِ دنیوی و حجاب‌های بینِ عاشق و معشوق است که باید برای رسیدن به وصال از آن‌ها عبور کرد.

با خیالت چون یکی محرم نمی دیدیم ما داستان عشق خود را تا به پایان گفته ایم

چون در میانِ عالم، کسی را نیافتیم که محرمِ اسرارِ عشقِ تو باشد، داستانِ عاشقیِ خود را برای هیچ‌کس نگفتیم و آن را تا به پایان، تنها با خیالِ تو در میان گذاشتیم.

نکته ادبی: محرم به معنای رازدار و کسی است که شایستگیِ شنیدنِ اسرارِ حقایق را دارد.

خویشتن را در میان قبض و بسط و صحو سکر گه گدا را خوانده ایم و گاه سلطان گفته ایم

ما در حالاتِ مختلفِ روحانی، از قبض (گرفتگی) تا بسط (گشایش) و از صحو (هوشیاری) تا سکر (مستی) در نوسانیم؛ گاهی خود را گدایی درگاهت می‌بینیم و گاهی از شدتِ قرب، پادشاهی می‌کنیم.

نکته ادبی: قبض و بسط و صحو و سکر، اصطلاحاتِ تخصصیِ عرفانی برای حالاتِ روحیِ سالک در مسیرِ سلوک هستند.

مرد وصلت نیست کس بشنو درین معنی که ما بس دلیل آورده ایم و چند برهان گفته ایم

ای شنونده، گوش فرا ده که هیچ‌کس توانایی و شایستگیِ وصلِ تو را ندارد؛ ما برای اثباتِ این ادعا، دلایل و براهینِ بسیاری آورده‌ایم.

نکته ادبی: مردِ وصلت نیست کس، به معنای ناتوانیِ هستیِ انسان در برابرِ عظمتِ حق است و تأکیدی است بر مقامِ فقرِ وجودی.

گرچه عطاریم ما کاسرار راه عشق تو گاه پیدا کرده ایم و گاه پنهان گفته ایم

اگرچه نامِ ما عطار است و در دکانِ عشقِ تو، اسرارِ الهی را معامله می‌کنیم، اما گاهی این اسرار را آشکارا گفته‌ایم و گاهی برای اهلش به زبانِ رمز و پوشیده بیان کرده‌ایم.

نکته ادبی: تخلص شاعر (عطار) به هوشمندی با حرفه‌اش پیوند خورده و به معنایِ بیانِ حقایق به شیوه‌یِ اهلِ معرفت است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) درد را تسکین دل را عین درمان گفته ایم

شاعر دردِ عشق را عینِ درمان می‌داند که تضادی ظاهری و معنایی عمیق دارد.

جناس و تکرار پریشان گشته ایم و هم پریشان گفته ایم

تکرارِ پریشان، حالتِ درونیِ عاشق را به خوبی بازتاب می‌دهد.

تلمیح و اصطلاحات عرفانی قبض و بسط و صحو سکر

بهره‌گیری از اصطلاحاتِ خاصِ تصوف برای ترسیمِ مراحلِ روحیِ سالک.