دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۸۰

عطار
به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی بینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی دانم چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی بینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی بینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی بینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی بینم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، ترسیم‌گرِ مسیرِ دشوار و بیکرانِ عشقِ عرفانی است؛ جایی که سالک در اقیانوسِ بی‌انتهایِ الهی غرق می‌شود و در حیرتی شگرف، در جستجویِ حقیقت است. شاعر از سویی به وسعت و دشواریِ این طریق اشاره دارد و از سوی دیگر، تنها راهِ رستگاری و وصال به معشوقِ ازلی را نثارِ جان و گذر از خویشتن می‌داند.

در این کلام، عطار با لحنی حکیمانه و عاشقانه، به سالکانِ طریق یادآور می‌شود که در این راهِ بی‌نشان و پرخطر، باید از تعلقاتِ دنیوی و حتی جانِ خود چشم پوشید، زیرا تنها با این فداکاری است که می‌توان به گنجِ وصال رسید و از هرگونه پشیمانی در امان ماند.

معنای روان

به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بینم

در دریای بی‌پایانِ عشقِ الهی غرق شده‌ام و چنان درد و اشتیاقی در جان دارم که هیچ درمانی برای آن نمی‌یابم.

نکته ادبی: تشبیه عشق به دریایی بیکران که نشان‌دهنده‌ی وسعت و عمقِ تجربه‌ی عرفانی است.

در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی بینم

در این پهنه‌ی بیکران، گوهری گران‌بها (حقیقت الهی) نهفته است و ما مشتاق دست یافتن به آن هستیم، اما دریغ که جوینده‌ی راستینی برای آن نمی‌بینم.

نکته ادبی: ایهام در واژه «در»؛ هم به معنای مروارید (استعاره از حقیقت) و هم به معنای دروازه و درگاه معشوق است.

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی دانم چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی بینم

تا کی به دنبال گنجی بگردم که نه سرانجامش را می‌دانم و نه راهی که به آن ختم می‌شود را می‌شناسم؟ (پرسش انکاری برای نشان دادن حیرت سالک).

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «جستن» و «پوییدن» برای نمایشِ اضطراب و سرگشتگیِ درونی در مسیر شناختِ حقیقت است.

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی بینم

در این مسیر، کویِ معشوق زیباست و مردمان بسیاری در طلب او می‌دوند، اما من چگونه این کوی را بیابم که هیچ نشانه‌ای از پیش‌رو و راهنما نمی‌بینم؟

نکته ادبی: «مه‌رو» کنایه از معشوق و «پیشان» جمعِ پیش است به معنای نشانه‌ها و علائمِ پیش‌رو که مفقود است.

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی بینم

نمی‌دانم آیا معشوق حاضر است دستش را به خون من آلوده کند (مرا بکشد)؟ چرا که او از ما چنان بی‌نیاز است که دلیلی برای توجه به ما نمی‌بینم.

نکته ادبی: «دست آلاید» کنایه از کشتن عاشق به دست معشوق است که در ادبیات عرفانی، بالاترین عنایتِ معشوق محسوب می‌شود.

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بینم

ای دل، اگر معشوق را می‌خواهی، از جان خود بگذر؛ زیرا کسی که به دنبال شمعِ حقیقت (معشوق) است، دیگر غمی برای جان خویش ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان «شمعِ جان» (حیات دنیوی) و حقیقتِ معشوق برای بیانِ لزومِ ازخودگذشتگی.

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی بینم

ای عطار، قدم به میدان بگذار و جانت را در راه معشوق فدا کن، که هر کس در این راه جان خود را باخت، هرگز پشیمان نخواهد شد.

نکته ادبی: «جان بازی» استعاره از فداکاری و نثارِ وجود در راه عشق است که در سنتِ عرفانی راهی بی‌بازگشت اما سودمند است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریایی در افتادم

تشبیه عشق و وادیِ طلب به دریایی عمیق و بیکران که سالک در آن غرق شده است.

کنایه دست آلاید

کنایه از قتل و توجه معشوق به عاشق برای پایان دادن به هستیِ مجازی او.

ایهام در

اشاره به دو معنایِ مروارید و درگاه برای نشان دادنِ ارزش و دست‌نیافتنی بودنِ محبوب.

پرسش انکاری چه جویم بیش ازین...

استفاده از پرسش برای تاکید بر حیرتِ سالک و نبودِ راهنما در مسیر سلوک.