دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۷۱

عطار
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم
عالمی در دست من، من همچو مویی در برش قطره ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم
در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم
چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم
در بن هر موی صد بت بیش می بینم عیان در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم
نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی در میان این و آن درمانده حیران چون کنم
چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بازتاب‌دهنده حالات روحی یک سالک دردمند است که در آتش عشق می‌سوزد و در عین حال از ناتوانی خویش در رسیدن به کمال معنوی آگاه است. شاعر به تصویر کشیدن حیرت، استیصال و تضاد درونی‌اش پرداخته است که چگونه میان امیال دنیوی و خواسته‌های روحانی معلق مانده است.

فضا، فضای تنهایی و بی‌پناهی سالک در برابر عظمت هستی است. پرسش‌های مکرر شاعر با «چون کنم»، نشان‌دهنده بن‌بستی است که در آن، هر راه حلی خود به مانعی جدید تبدیل می‌شود و نشان می‌دهد که راه وصول به حقیقت، با موانع درونی و بیرونی بسیاری همراه است.

معنای روان

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم

دل و جانم را در راه عشق از دست داده‌ام؛ وقتی دیگر صاحب دل و جانی نیستم، چه چاره‌ای کنم؟ راز عشق من که پنهان بود آشکار شد؛ اکنون که فاش شده، چه می‌توانم کرد؟

نکته ادبی: «جان» در اینجا به معنای روح و حیات است که در برابر عشق فنا شده است.

هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم

هرکس به من می‌گوید که بالاخره درمانی برای این دردِ عشق پیدا کن؛ اما چون خودِ درد، همواره با من است و همان درد برایم حکم درمان را دارد، چگونه آن را درمان کنم؟

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس (تناقض) عرفانی که در آن، دردِ فراق عینِ درمان و کمال است.

چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم

هرگاه افراد ناآگاه صدای فریاد و ناله مرا می‌شنوند، می‌گویند ساکت شو؛ اما درونم دل در تپش است و جانم در آتش می‌سوزد؛ در این حالِ درونی، چه می‌توانم کرد؟

نکته ادبی: «خروش» در اینجا کنایه از ناله و استغاثه عاشقانه است.

عالمی در دست من، من همچو مویی در برش قطره ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم

عالمی در دست من است (یا من در عالم)، اما در برابر وسعت آن مثل یک مو ناچیزم؛ دلم همچون قطره خونی در طوفان است، در این تلاطم چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: «مویی» نماد نهایتِ کوچکی و حقارت در برابر هستی است.

در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم

جان خسته و تن تب‌زده‌ام در گرمای طاقت‌فرسای تموز (تابستان) رها شده است؛ با این وجود، به من می‌گویند چگونه این مسیر را به پایان برسانم؟ واقعاً چه چاره‌ای دارم؟

نکته ادبی: «تموز» نماد شدّتِ بلا و سختیِ راهِ سلوک است.

چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم

چون حتی لیاقت آن را ندارم که در آخرین صف (جایگاه کفش‌کن) باشم، چگونه می‌توانم به جایگاه بزرگان و پیشگامان فکر کنم و به آنجا برسم؟

نکته ادبی: «صف النعال» به معنای جایگاه کفش‌ها و کنایه از پایین‌ترین رتبه و فروترین جایگاه است.

در بن هر موی صد بت بیش می بینم عیان در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم

در ریشه هر تار مویم، صدها بت (مشغله و دلبستگی) به وضوح می‌بینم؛ در میان این همه بت و وابستگی، چگونه می‌توانم اراده‌ام را برای رسیدن به ایمانِ خالص جمع کنم؟

نکته ادبی: «بت» نماد علایق دنیوی است که مانعِ یک‌دلی با حق می‌شوند.

نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی در میان این و آن درمانده حیران چون کنم

نه از ایمانم نشانی درست باقی مانده و نه از کفرم رونق و اعتباری دارم؛ در میانه این دو سرگردان مانده‌ام، چه چاره‌ای کنم؟

نکته ادبی: اشاره به مقام حیرت و سرگشتگی در عرفان، که نه در کفر است و نه در ایمان ظاهری.

چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم

چون از وجود من هیچ‌گونه جمعیت‌خاطر و تمرکزی حاصل نشد، بیش از این عطار را از خود پریشان و آشفته‌حال کنم؟

نکته ادبی: «جمعیت» در عرفان به معنای تمرکز حواس و آرامش قلبی است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) درمانِ درد

در بیت دوم، شاعر درد را عامل درمان می‌داند که نوعی تناقض مفهومی در عرفان است.

استعاره قطره‌ای خون

دل را به قطره‌ای خون در طوفان تشبیه کرده تا ناچیزی و اضطراب آن را نشان دهد.

کنایه صف النعال

کنایه از پایین‌ترین مرتبه و جایگاه؛ تواضع شدید شاعر در برابر اولیاء.

مراعات نظیر تموز، تب، سوز

کلمات مرتبط با حرارت و آتش که فضای دشوار سلوک را تداعی می‌کنند.