دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۶۸

عطار
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم وصل را از وعده باور چون کنم
جان ندارم، بار جانان چون کشم دل ندارم، قصد دلبر چون کنم
حلقهٔ زلف توام چون بند کرد مانده ام چون حلقه بر در چون کنم
چون تو خورشیدی و من چون سایه ام خویش را با تو برابر چون کنم
گفته ای تو پای سر کن در رهم می ندانم پای از سر چون کنم
گفته بودی عزم من کن مردوار برده ام صد بار کیفر چون کنم
عزم کردم وصل تو جانم بسوخت مانده ام بی عزم مضطر چون کنم
چون ندارد ذره ای وصل تو روی وصل روی تو میسر چون کنم
کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد مفلسم از صبر لنگر چون کنم
چشم بگشادم که بینم روی تو گشت چشمم غرق گوهر چون کنم
لب گشادم تا کنم وصف تو شرح نیست آن کار سخنور چون کنم
گفته ای بردوز چشم و لب ببند چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم
روح می خواهی برای یک شکر آن عوض با این محقر چون کنم
گفته ام صد باره ترک روح خویش چون تو هستی روح پرور چون کنم
چون به یک دستم همی داری نگاه می زیم از دست دیگر چون کنم
هرگز از عطار حرفی نشنوی قصه ای با تو مقرر چون کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده‌ی عارفانه، شاعر با زبانی آمیخته به حیرت و استیصال، به توصیفِ تقابلِ میانِ عظمتِ بی‌کرانِ معشوق و ضعفِ وجودیِ عاشق می‌پردازد. فضا، فضایِ پرسش‌هایِ بی‌پاسخ است؛ پرسش‌هایی که در آن عاشق، ناتوانیِ خود را در ابزارهایِ معمولِ انسانی همچون عقل، صبر و بیان، در برابرِ تجلیاتِ مطلقِ الهی به نمایش می‌گذارد.

درونمایه‌ی اصلی، اعتراف به ناتوانی در پیمودنِ طریقِ عشق با تکیه بر خویشتن است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ طبیعت و زندگیِ روزمره، نشان می‌دهد که چگونه پیوند با حقیقتِ مطلق، تمامیِ دارایی‌ها و تعاریفِ عاشق را از اعتبار ساقط می‌کند و او را به سکوتی ناگزیر می‌کشاند؛ سکوتی که در نهایت به خودشناسی و فنا در برابر معشوق ختم می‌شود.

معنای روان

قصهٔ عشق تو از بر چون کنم وصل را از وعده باور چون کنم

چگونه می‌توانم داستان عشق تو را از حفظ و با مهارت بازگو کنم؟ و چگونه می‌توانم به وصال تو که در حد وعده باقی مانده، باور داشته باشم؟

نکته ادبی: «از بر کردن» در اینجا کنایه از بازگو کردنِ روانی و تسلط بر بیانِ قصه عشق است.

جان ندارم، بار جانان چون کشم دل ندارم، قصد دلبر چون کنم

من که جانی در بدن ندارم تا بارِ سنگینِ عشقِ جانان را بر دوش کشم، و دلی برایم نمانده است که بخواهم با آن به سوی دلبر رهسپار شوم.

نکته ادبی: «جان» و «دل» نمادهایی از حیات و عاطفه‌ی انسانی هستند که در سلوکِ عرفانی، مانعِ وصلِ مستقیم محسوب می‌شوند.

حلقهٔ زلف توام چون بند کرد مانده ام چون حلقه بر در چون کنم

حلقه زلف تو چون بندی بر پای من افتاد و مرا گرفتار کرد؛ اکنون همانند حلقه کوبه بر در مانده‌ام و نمی‌دانم چگونه به حریم تو راه یابم.

نکته ادبی: ایهام در واژه «حلقه»؛ هم به معنای پیچ و تاب زلف و هم به معنای کوبه در که نشان‌دهنده توقف و ناتوانی از ورود است.

چون تو خورشیدی و من چون سایه ام خویش را با تو برابر چون کنم

چون تو به مانند خورشیدِ بلندمرتبه هستی و من در برابرِ نورِ تو، تنها سایه‌ای بیش نیستم، چگونه می‌توانم خود را با تو برابر و هم‌شأن بدانم؟

نکته ادبی: تمثیلِ خورشید و سایه، بیانگرِ نابرابریِ ماهویِ عاشق و معشوق است.

گفته ای تو پای سر کن در رهم می ندانم پای از سر چون کنم

تو فرموده‌ای که برایِ رسیدن به راهِ من، باید سر و پا را یکی کنی (از خود بگذری)، اما من سرگشته‌ام و نمی‌دانم چگونه این فداکاری را به انجام برسانم.

نکته ادبی: «پای سر کردن» کنایه از نهایتِ فروتنی، تسلیم و جان‌بازی در راهِ معشوق است.

گفته بودی عزم من کن مردوار برده ام صد بار کیفر چون کنم

گفته بودی که مردانه و با شجاعت به سوی من قدم بردار، اما من که تا کنون صدها بار در این راه رنج و عذاب کشیده‌ام، دیگر چگونه جرئتِ حرکت دارم؟

نکته ادبی: «مردوار» به معنای شجاعانه و با صلابت است؛ شاعر اینجا به رنج‌هایِ مکررِ خود در مسیرِ عاشقی اشاره دارد.

عزم کردم وصل تو جانم بسوخت مانده ام بی عزم مضطر چون کنم

تصمیم گرفتم که به وصال تو برسم، اما گرمایِ اشتیاقِ تو جانم را سوزاند؛ اکنون بدونِ اراده و در حالی که مضطرب و درمانده‌ام، در این راه مانده‌ام.

نکته ادبی: «مضطر» در اینجا به معنای کسی است که در شرایطِ اضطرار و بن‌بستِ روحی قرار گرفته است.

چون ندارد ذره ای وصل تو روی وصل روی تو میسر چون کنم

از آنجایی که وصالِ تو هیچ راهِ روشن و جهتی ندارد (دست‌نیافتنی است)، چگونه می‌توانم به وصالِ تو دست یابم؟

نکته ادبی: «روی» در اینجا هم به معنای وجه و چهره و هم به معنای جهت و راه و چاره است.

کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد مفلسم از صبر لنگر چون کنم

کشتیِ عمرم به گردابِ حوادث و عشق افتاده است و من که از صبر و شکیبایی تهیدستم، نمی‌دانم چگونه لنگری برایِ نگهداشتنِ خود بیابم.

نکته ادبی: تمثیل کشتی و لنگر برای توصیفِ تلاطمِ روح و نیاز به آرامش و صبر.

چشم بگشادم که بینم روی تو گشت چشمم غرق گوهر چون کنم

چشمانم را گشودم تا جمالِ تو را ببینم، اما چشمانم چنان پر از اشک شد که گویی در گوهر غرق گشته‌اند.

نکته ادبی: «گوهر» استعاره از اشک‌هایِ درخشان و ارزشمندِ عاشق است.

لب گشادم تا کنم وصف تو شرح نیست آن کار سخنور چون کنم

خواستم زبان بگشایم تا تو را وصف کنم، اما دیدم که توصیفِ تو در توانِ یک شاعر و سخنور نیست؛ پس چگونه می‌توانم این کار را انجام دهم؟

نکته ادبی: تاکید بر ناتوانیِ زبان و عقل در وصفِ حقیقتِ متعالیِ معشوق.

گفته ای بردوز چشم و لب ببند چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم

گفتی که چشمانت را ببند و لب فروبند، اما من که میانِ هست و نیست سرگردانم و نه به کمال رسیده‌ام و نه در نقص مانده‌ام، چگونه رفتار کنم؟

نکته ادبی: «خشک و تر» کنایه از تقابل‌هایِ دوتایی و شرایطِ وجودیِ مختلف است؛ شاعر در میانه این احوال حیران است.

روح می خواهی برای یک شکر آن عوض با این محقر چون کنم

تو برایِ دادنِ یک بوسه (شکر)، روحِ مرا طلب می‌کنی؛ چگونه می‌توانم کالایِ بی‌ارزشِ خود (روحِ خویش) را با جایزهٔ ارزشمندِ تو معاوضه کنم؟

نکته ادبی: «شکر» استعاره از بوسه یا کلامِ شیرینِ معشوق است.

گفته ام صد باره ترک روح خویش چون تو هستی روح پرور چون کنم

من بارها گفته‌ام که از جانِ خود می‌گذرم، اما چون تو پرورنده‌ی روحِ منی، چگونه می‌توانم آن را کاملاً رها کنم؟

نکته ادبی: پارادوکسِ میانِ نفیِ خویشتن و وابستگیِ مطلق به هستی‌بخش.

چون به یک دستم همی داری نگاه می زیم از دست دیگر چون کنم

وقتی که مرا با یک دستِ خود نگاه داشته‌ای و نگهبانِ منی، با دستِ دیگرم که رهاست، چگونه می‌توانم زندگی کنم؟

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگی میانِ تکیه به معشوق و مسئولیت‌هایِ زیستیِ انسان.

هرگز از عطار حرفی نشنوی قصه ای با تو مقرر چون کنم

تو هرگز از «عطار» سخنی نخواهی شنید؛ چرا که در این مقام، چگونه می‌توانم داستانی درخورِ تو روایت کنم؟

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر و رسیدن به مقامِ سکوتِ عارفانه.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید و سایه

تمثیلی برای نشان دادنِ فاصله وجودی میان معشوقِ مطلق و عاشقِ فانی.

ایهام حلقه

بهره‌گیری از دو معنایِ زلفِ یار و حلقه در (کوبه) برای نمایشِ گرفتاری و پشت در ماندن.

کنایه پای سر کردن

کنایه از جان‌فشانی، تسلیمِ محض و بی‌خودی در طریقِ عشق.

تمثیل کشتی عمر و غرقاب

تصویرسازیِ تلاطمِ زندگی و نیازِ مبرمِ انسان به ابزارِ صبر و پایداری در دریایِ عشق.

پارادوکس خشک و تر

تضادی برای بیانِ سرگشتگی و بلاتکلیفی در میانِ مقام‌های مختلفِ وجودی.