دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۶۱

عطار
ز تو گر یک نظر آید به جانم نباید این جهان و آن جهانم
مرا آن یک نفس جاوید نه بس تو دانی دیگر و من می ندانم
اگر گویی سرت خواهم بریدن ز شادی چون قلم بر سر دوانم
وگر گویی به لب جان خواهمت داد به لب آید بدین امید جانم
اگر خاکی شد و گردیت آورد ز تو یک روز می باید امانم
که تا از اشک بنشانم من آن گرد همه بر خاک راهت خون فشانم
کلاه چرخ بربایم اگر تو کمر سازی ز دلق و طیلسانم
چو بی روی تو عالم می نبینم در آن عزمم که در چشمت نشانم
ولی ترسم که در خون سرشکم شوی غرقه من از تو دور مانم
تو هستی در میان جانم و من ز شوق روی تو جان بر میانم
اگر من باشم و گرنه غمی نیست تو می باید که باشی جاودانم
که گر صد سود خواهم کرد بی تو نخواهد بود جز حاصل زیانم
و گر در بند خویش آری مرا تو نخواهم کفر و دین در بند آنم
در ایمان گر نیابم از تو بویی یقین دانم که در کافرستانم
وگر در کفر بویی یابم از تو ز ایمان نور بر گردون رسانم
تو تا دل برده ای جانا ز عطار به مهر توست جان مهربانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ شیدایی و فنای عاشق در معشوق است. شاعر با زبانی صریح و بی‌پرده، تمامیِ دلبستگی‌های دنیوی و اخروی را در برابر یک نگاهِ محبوب، ناچیز می‌شمارد. محوریتِ این ابیات، بر مدارِ ایثارِ جان و گذشتن از «منِ خویشتن» است تا جایی که عاشق، حتی وجودِ خود را نیز مانعی برای حضورِ ابدیِ معشوق می‌بیند.

در لایه‌های عمیق‌تر، این سروده بیانگرِ نگرشی فراتر از دین و کفرِ ظاهری است. عطار در این ابیات، حقیقتِ ایمان و کفر را نه در شعائر، بلکه در «حضورِ یار» جستجو می‌کند؛ به این معنا که ایمانِ بدونِ معشوق، عینِ کافرستان است و کفرِ همراه با عطرِ او، سرچشمه‌ی نور و روشنایی. این دیدگاه، نمونه‌ای از جهان‌بینیِ عارفانه است که در آن تنها «عشق» ملاکِ سنجشِ حق و باطل قرار می‌گیرد.

معنای روان

ز تو گر یک نظر آید به جانم نباید این جهان و آن جهانم

اگر تنها یک بار به من توجه کنی و نظری بیفکنی، دیگر هیچ نیازی به این دنیا و دنیای پس از مرگ نخواهم داشت و همه چیز برایم بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: واژه «نظر» در اینجا به معنای نگاهِ عاشقانه و لطفِ معشوق است که در ادبیات عرفانی، سرآغازِ تحولِ درونی سالک است.

مرا آن یک نفس جاوید نه بس تو دانی دیگر و من می ندانم

آن یک لحظه‌ی ابدیِ وصال برای من کافی نیست و عمقِ این راز چنان زیاد است که تنها تو از آن آگاهی و منِ عاشق از درکِ حقیقتِ آن عاجزم.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ عقل در برابرِ دریای بی‌پایانِ اسرارِ عشق است.

اگر گویی سرت خواهم بریدن ز شادی چون قلم بر سر دوانم

اگر فرمان دهی که سرت را خواهم برید، از شدتِ شوق و رضایت، چنان با اشتیاق به سمتِ مرگ می‌دوم که گویی قلمی تندرو بر روی کاغذ می‌لغزد.

نکته ادبی: تشبیه «دوان بودن» به «حرکتِ قلم»، کنایه از سرعت و بی‌پروایی در اطاعت از فرمانِ معشوق است.

وگر گویی به لب جان خواهمت داد به لب آید بدین امید جانم

و اگر وعده دهی که جانت را به لب‌هایم می‌سپاری، من تمامِ عمر را در امیدِ رسیدن به چنین لحظه‌ای زنده می‌مانم.

نکته ادبی: «به لب آمدنِ جان» در اینجا کنایه از رسیدن به آستانه‌ی مرگ یا انتظارِ کشنده است.

اگر خاکی شد و گردیت آورد ز تو یک روز می باید امانم

اگر خاکی بر دامانِ تو نشست و غباری بر تو پدید آمد، من یک روز مهلت می‌خواهم تا این غبار را از وجودت بزدایم.

نکته ادبی: تمثیلِ عشقِ خدمتگزار که تحملِ کوچک‌ترین آلودگی را برای معشوق ندارد.

که تا از اشک بنشانم من آن گرد همه بر خاک راهت خون فشانم

تا بتوانم با اشک‌های خود آن غبار را بشویم و در راهِ تو چنان فداکاری کنم که خونِ خود را بر خاکِ قدمگاهت نثار کنم.

نکته ادبی: «خون فشانم» کنایه از نهایتِ ایثار و جان‌فشانی است.

کلاه چرخ بربایم اگر تو کمر سازی ز دلق و طیلسانم

اگر تو بخواهی که من کِبر و غرورِ آسمانی را در هم بشکنم و لباسی از فقر و بیچارگی بپوشم، چنان خواهم کرد که بر همه چیز پیروز شوم.

نکته ادبی: «کلاه چرخ بربایم» کنایه از شکستنِ تقدیر و غلبه بر افلاک است.

چو بی روی تو عالم می نبینم در آن عزمم که در چشمت نشانم

چون بدونِ دیدنِ روی تو، عالم در نظرم تاریک و هیچ است، تصمیم گرفته‌ام که در چشمانِ تو خانه کنم و تنها تو را ببینم.

نکته ادبی: اشاره به غرق شدن در تماشایِ جمالِ یار که باعثِ نادیده گرفتنِ سایرِ هستی می‌شود.

ولی ترسم که در خون سرشکم شوی غرقه من از تو دور مانم

اما می‌ترسم که در سیلابِ خونینِ اشک‌هایم غرق شوی و من از تو دور بیفتم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ شدتِ گریه و غمِ هجران.

تو هستی در میان جانم و من ز شوق روی تو جان بر میانم

تو در میانِ جانِ من جای داری و منِ عاشق، در این میان از شوقِ دیدارِ تو، آماده‌ام که جانم را به عنوانِ قربانی پیشکش کنم.

نکته ادبی: بهره‌گیری از ایهامِ «جان بر میانم» که هم به معنای «پیشکش کردنِ جان» و هم به معنای «حضورِ معشوق در کانونِ جان» است.

اگر من باشم و گرنه غمی نیست تو می باید که باشی جاودانم

برای من مهم نیست که وجود داشته باشم یا نباشم؛ تنها چیزی که اهمیت دارد این است که تو جاودانه و برقرار بمانی.

نکته ادبی: بیانِ مقامِ «فنا»؛ جایی که عاشق، هستیِ خود را در برابرِ بقای معشوق، هیچ می‌بیند.

که گر صد سود خواهم کرد بی تو نخواهد بود جز حاصل زیانم

زیرا اگر بدونِ تو صدها سود و منفعت به دست آورم، در حقیقت جز ضرر و زیان چیزی نصیبم نشده است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ متاعِ دنیا در مقابلِ ارزشِ حضورِ معشوق.

و گر در بند خویش آری مرا تو نخواهم کفر و دین در بند آنم

اگر تو مرا در بندِ عشقِ خویش گرفتار کنی، دیگر برایم فرقی نمی‌کند که در مذهب باشم یا در کفر، زیرا اسارتِ تو، تنها دغدغه‌ی من است.

نکته ادبی: نفیِ دوگانگی‌های ظاهری (کفر و دین) در برابرِ یکپارچگیِ عشق.

در ایمان گر نیابم از تو بویی یقین دانم که در کافرستانم

اگر در ایمان و اعتقاد، نشانی از تو نیابم، یقین دارم که آن ایمان، سرزمینی جز کفر و بی‌ایمانی نیست.

نکته ادبی: تعریفِ دوباره‌ی ایمان؛ ایمانِ حقیقی، ایمانی است که نشانی از معشوق در آن باشد.

وگر در کفر بویی یابم از تو ز ایمان نور بر گردون رسانم

و اگر در کفر و بی‌دینی، نشانی از تو بیابم، آن کفر برای من چنان نورانی است که روشنایی‌اش را به آسمان‌ها می‌رسانم.

نکته ادبی: بیانِ عرفانیِ «همه چیز از اوست»؛ نفیِ قضاوت‌های ظاهری بر اساسِ مفاهیمِ شرعی.

تو تا دل برده ای جانا ز عطار به مهر توست جان مهربانم

ای محبوب، از آن زمان که دلِ عطار را ربودی، جانِ من تنها به واسطه‌ی مهرِ تو مهربان و زنده است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اشاره به پیوندِ ناگسستنیِ جان با عشقِ یار.

آرایه‌های ادبی

مبالغه ز شادی چون قلم بر سر دوانم

اغراق در اشتیاق برای پذیرشِ فرمانِ مرگ که نشان از اوجِ تسلیمِ عاشق دارد.

تضاد (طباق) کفر و دین

تقابلِ دو مفهومِ متضاد که برای نشان دادنِ فراتر بودنِ عشق از این چارچوب‌ها به کار رفته است.

ایهام جان بر میانم

بازی با معنای «جان بر میان آوردن» به عنوانِ ایثار و همچنین «در میانِ جان بودنِ معشوق».

کنایه کلاه چرخ بربایم

کنایه از چیرگی بر سرنوشت و غلبه بر قدرتِ روزگار با تکیه بر عشق.