دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۵۵

عطار
من این دانم که مویی می ندانم بجز مرگ آرزویی می ندانم
مرا مبشول مویی زانکه در عشق چنان غرقم که مویی می ندانم
چنین رنگی که بر من سایه افکند ز دو کونش رکویی می ندانم
چنانم در خم چوگان فگنده که پا و سر چو گویی می ندانم
بسی بر بوی سر عشق رفتم نبردم بوی و بویی می ندانم
بسی هر کار را روی است از ما به از تسلیم رویی می ندانم
به از تسلیم و صبر و درد و خلوت درین ره چارسویی می ندانم
شدم در کوی اهل دل چو خاکی که به زین کوی کویی می ندانم
دلم را راه جوی عشق کردم که به زو راه جویی می ندانم
درون دل بسی خود را بجستم که به زین جست و جویی می ندانم
به خون دل بشستم دست از جان که به زین شست و شویی می ندانم
بسی این راز نادانسته گفتم که به زین گفت و گویی می ندانم
چو کردم جوی چشمان همچو عطار که به زین آب جویی می ندانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، ترسیمی عمیق از مقام «فنا» و «تسلیم» در سلوک عرفانی است. شاعر با زبانی فروتنانه اعتراف می‌کند که در برابر عظمتِ حقیقتِ عشق، تمامِ دانش و ادعاهای عقلانیِ بشر رنگ می‌بازد و به هیچ بدل می‌شود. در این فضای خلسه‌آمیز، سالک با گذشتن از «خود» و رها کردن تمام تعلقات و دانسته‌های پیشین، تنها راه رستگاری را در تسلیم محض، صبر در برابر رنج‌ها و خلوت‌گزینی می‌بیند.

تکرارِ مضامینِ جست‌وجو و در عین حال اقرار به ندانستن، نشان‌دهنده بن‌بستِ عقل در رسیدن به کنه ذات معشوق است. عطار با بهره‌گیری از نمادهایی چون «چوگان» برای تقدیر الهی و «جوی چشم» برای گریستنِ عارفانه، مخاطب را به درک این واقعیت دعوت می‌کند که حقیقت نه در بیرون، بلکه در درونی‌ترین لایه‌هایِ قلبِ سالکِ عاشق نهفته است.

معنای روان

من این دانم که مویی می ندانم بجز مرگ آرزویی می ندانم

تنها دانشم این است که هیچ نمی‌دانم؛ و جز مرگ (رها شدن از خود) آرزویی در سر ندارم.

نکته ادبی: تکرار «مویی» در اینجا کنایه از کوچکی و ناچیزیِ دانش در برابر بیکرانگی حقیقت است.

مرا مبشول مویی زانکه در عشق چنان غرقم که مویی می ندانم

مرا ملامت مکن، چرا که در اقیانوس عشق چنان غرق شده‌ام که از هیچ‌چیزِ دنیوی آگاهی ندارم.

نکته ادبی: واژه «مبشول» در اینجا به قرینه متن به معنای نکوهش و سرزنش کردن به کار رفته است.

چنین رنگی که بر من سایه افکند ز دو کونش رکویی می ندانم

این احوالِ روحانی که مانند سایه‌ای بر من افتاده است، چنان است که راه گریزی از آن در این دنیا و آن دنیا نمی‌بینم.

نکته ادبی: «رکویی» (راه و کوی) در اینجا استعاره از راه چاره و گریزگاه است.

چنانم در خم چوگان فگنده که پا و سر چو گویی می ندانم

تقدیرِ الهی مرا چنان در خمِ چوگانِ خود اسیر کرده است که همچون گوی، اختیارِ سر و پای خود را ندارم و تسلیمِ محض هستم.

نکته ادبی: تشبیه به گوی و چوگان، تصویری کلاسیک از تسلیمِ عاشق در برابر اراده معشوق است.

بسی بر بوی سر عشق رفتم نبردم بوی و بویی می ندانم

بارها به امیدِ رسیدن به سرّ عشق تلاش کردم، اما نه بویی از آن به مشامم رسید و نه اکنون می‌دانم آن حقیقت چیست.

نکته ادبی: تکرارِ «بوی» بازیِ زبانیِ زیبایی است میان معنای عطر و معنای آگاهی و سرنخ.

بسی هر کار را روی است از ما به از تسلیم رویی می ندانم

برای هر کاری در زندگی راه‌ها و روش‌های متفاوتی وجود دارد، اما برای راه عشق، هیچ راهی بهتر از تسلیم نمی‌شناسم.

نکته ادبی: «روی» به معنای چهره و در اصطلاح عرفانی به معنای راه و جهت است.

به از تسلیم و صبر و درد و خلوت درین ره چارسویی می ندانم

در این مسیرِ سلوک، بهتر از تسلیم شدن، صبر کردن، چشیدنِ درد و خلوت‌نشینی، هیچ چهارسویی (جهتی) نمی‌شناسم.

نکته ادبی: «چارسو» در اینجا کنایه از جهات مختلف زندگی و انتخاب‌های بشری است.

شدم در کوی اهل دل چو خاکی که به زین کوی کویی می ندانم

در کوی اهل دل همچون خاکی افتاده شدم، چرا که هیچ کوی و جایگاهی را بهتر از این کوی نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تشبیه به خاک، نمادِ نهایتِ تواضع و فروتنیِ سالک در برابر اهل معرفت است.

دلم را راه جوی عشق کردم که به زو راه جویی می ندانم

دلم را به راهِ جست‌وجویِ عشق واداشتم، زیرا راهی بهتر از این جست‌وجو سراغ ندارم.

نکته ادبی: «راه جوی» به معنایِ سالک و رهپو است.

درون دل بسی خود را بجستم که به زین جست و جویی می ندانم

بارها در ژرفای دلم به جست‌وجویِ خود پرداختم، زیرا بهتر از این جست‌وجو، راهی برای یافتنِ حقیقت نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تأکید بر خودشناسی (من عرف نفسه) به عنوانِ ابزارِ اصلیِ سلوک.

به خون دل بشستم دست از جان که به زین شست و شویی می ندانم

با خونِ دل، دست از جان شستم و از زندگی دنیوی گذشتم، چرا که پاکیزه‌تر از این شست‌وشو نمی‌شناسم.

نکته ادبی: «شستن دست از جان» کنایه از ایثار و گذشتن از تعلقاتِ نفسانی است.

بسی این راز نادانسته گفتم که به زین گفت و گویی می ندانم

بسیار از این راز سخن گفتم در حالی که حقیقتش را نمی‌دانستم، چرا که بهتر از این گفت‌وگو، راهی برای بیانِ این حال نمی‌دانم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسرارِ الهی با زبانِ عقل قابلِ توصیف نیستند.

چو کردم جوی چشمان همچو عطار که به زین آب جویی می ندانم

وقتی چشمانم را همچون عطار به جویِ اشک تبدیل کردم، دیدم که بهتر از این آب (اشکِ شوق و ندامت) برای پاک شدن وجود ندارد.

نکته ادبی: «آبِ جوی» کنایه از اشکِ چشم است که در عرفان وسیله‌ای برای تطهیرِ جان است.

آرایه‌های ادبی

جناس و تکرار (ردیف) مویی، رکویی، کویی، جویی

شاعر با استفاده از ردیف‌های مشابه، موسیقیِ درونیِ یکنواخت و حزین‌گونه‌ای ایجاد کرده که تأکید بر ندانستن و حیرت دارد.

استعاره خم چوگان

تمثیلی از تقدیر الهی که انسان را همچون گوی در اختیارِ اراده‌ی خویش دارد.

تضاد و پارادوکس دانستنِ ندانستن

اینکه شاعر می‌گوید «دانم که نمی‌دانم»، نشان‌دهنده اوجِ عرفان است که در آن جهلِ عالمانه بر علمِ جاهلانه برتری دارد.

نمادگرایی خاک

نماد فروتنی و فنا شدن در برابرِ بزرگیِ معشوق.