دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۵۴

عطار
زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم خال و لبت از مشک و شکر باز ندانم
از فرقت رویت ز دل پر شرر خویش آهی که برآرم ز شرر باز ندانم
روی تو که هرگز ز خیالم نشود دور از بس که بگریم به نظر باز ندانم
گویی که مرا باز ندانی چو ببینی شاید چو نمی بینمت ار باز ندانم
اشکم که همی از دم سردم چو جگر بست بر چهرهٔ زردم ز جگر باز ندانم
با پشت دوتا از غم روی تو چنانم کز دست غمت پای ز سر باز ندانم
زانگاه که عطار تو را تنگ شکر خواند در وصف تو شعرم ز شکر باز ندانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، تصویرگرِ حالِ عاشقِ شوریده‌ای است که در غلیانِ عشق، مرزهای میان واقعیت‌های عینی و جلوه‌های محبوب برایش از میان رفته است. شاعر با تکرارِ «باز ندانم»، بر این نکته تأکید دارد که شدتِ حضورِ خیالیِ معشوق در ذهن و جانش، چنان قدرتمند است که دیگر قدرتِ تشخیصِ پدیده‌های جهان را از یکدیگر یا از صفاتِ یار ندارد و جهان برای او در سیمای معشوق خلاصه شده است.

در این ابیات، سرگشتگی و حیرتِ عاشق، دستمایه‌ای است تا عطار، زوالِ ادراکِ منطقی را در برابرِ سیلانِ عشق نشان دهد. فضای شعر، آمیزه‌ای از سوگ و ستایش است که در آن، عاشق چنان درگیرِ فراق و دردِ هجران است که حتی در تشخیصِ اجزای وجودیِ خویش نیز ناتوان گشته و تمامِ هستیِ خود را در گروِ یک اشاره یا توجه از جانبِ محبوب می‌بیند.

معنای روان

زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم خال و لبت از مشک و شکر باز ندانم

زیبایی زلف و چهره‌ی تو چنان است که من دیگر تفاوتِ میانِ تاریکیِ شب و روشنیِ سحر را در نمی‌یابم. همچنین از شدتِ خوشبویی و شیرینیِ خال و لب‌های تو، قادر نیستم میانِ مشک و شکرِ واقعی با زیبایی‌های تو تفاوتی قائل شوم.

نکته ادبی: شام (شب) و سحر (صبح) به عنوانِ نمادهایی برای موی سیاه و چهره‌ی درخشانِ یار به کار رفته‌اند.

از فرقت رویت ز دل پر شرر خویش آهی که برآرم ز شرر باز ندانم

از دردِ دوریِ تو، درونم پر از آتشِ سوزان است؛ چنان که وقتی آهی از سینه برمی‌کشم، نمی‌توانم تشخیص دهم که این آه است یا زبانه‌ای از همان آتشِ درونم.

نکته ادبی: «فرقت» به معنای دوری و جدایی است که عاملِ ایجادِ سوز و گداز در عاشق شده است.

روی تو که هرگز ز خیالم نشود دور از بس که بگریم به نظر باز ندانم

صورتِ زیبای تو همواره در خیالم حاضر است؛ آن‌قدر در یادِ تو اشک ریخته‌ام که چشمانم تار شده و دیگر چیزی را به درستی تشخیص نمی‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گریه‌ی مداوم، بیناییِ فیزیکی را مختل کرده است.

گویی که مرا باز ندانی چو ببینی شاید چو نمی بینمت ار باز ندانم

شاید تو نیز اگر مرا ببینی، از شدتِ تغییرِ احوال نشناسی؛ همان‌طور که من از شدتِ دوری و ندیدنِ تو، هیچ چیز را دیگر نمی‌شناسم.

نکته ادبی: فرافکنیِ سرگشتگی به معشوق در این بیت مشهود است.

اشکم که همی از دم سردم چو جگر بست بر چهرهٔ زردم ز جگر باز ندانم

اشک‌های من که بر اثرِ سردیِ آهِ درونم، مانندِ خونِ جگر غلیظ شده‌اند، بر روی گونه‌های زردم جاری‌اند و من نمی‌توانم تشخیص دهم که کدام اشک است و کدام قطره‌های خونِ جگرِ من است.

نکته ادبی: «جگر بستن» کنایه از غلیظ شدن اشک به دلیل غم و اندوه است که به خون شباهت می‌یابد.

با پشت دوتا از غم روی تو چنانم کز دست غمت پای ز سر باز ندانم

از غمِ دوریِ تو، قامتم خمیده و کمرم شکسته است؛ چنان سرگشته و حیرانم که در این حالِ پریشانی، فرقِ میانِ سر و پای خود را نمی‌فهمم.

نکته ادبی: «پشتِ دوتا» کنایه از پیری یا خمیدگیِ ناشی از شدتِ اندوه است.

زانگاه که عطار تو را تنگ شکر خواند در وصف تو شعرم ز شکر باز ندانم

از زمانی که «عطار» تو را به شیرینیِ شکر تشبیه کرد، کلام و شعرِ من چنان با تو گره خورده که دیگر نمی‌توانم میانِ اشعارم و شیرینیِ شکر تفاوتی قائل شوم.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر و جایگاهِ شیرینِ کلام در توصیفِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

ردیف باز ندانم

تکرارِ این عبارت در پایانِ تمامِ ابیات، فضای حیرت و ناتوانیِ عاشق در تشخیصِ حقایقِ عینی را به خوبی ترسیم کرده است.

مراعات نظیر (تناسب) شام و سحر، مشک و شکر

جفت‌سازیِ واژگانی که با هم قرابتِ معنایی دارند، برای به تصویر کشیدنِ زیباییِ یار و ابهامِ عاشق به کار رفته است.

اغراق پای ز سر باز ندانم

بزرگ‌نمایی در شدتِ غم و حیرت، برای نشان دادنِ عمقِ آشفتگیِ روحیِ عاشق.