دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۵۲

عطار
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی دانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی دانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی دانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی دانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی دانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم کنون از غایت مستی می از ساغر نمی دانم
به مسجد بتگر از بت باز می دانستم و اکنون درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمی دانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم درین دریای بی نامی دو نام آور نمی دانم
یکی را چون نمی دانم سه چون دانم که از مستی یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی دانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی دانم
دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی دانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از شورانگیزترین بیان‌های عرفانی درباره مقام فنای فی‌الله و وحدت وجود است. شاعر در این قطعه، سیر و سلوک عاشق را از مقام آگاهی و تمایزات ذهنی به سوی مقام حیرت و یگانگی مطلق تصویر می‌کند؛ جایی که تمام دوگانگی‌ها، نام‌ها و نشان‌ها در دریای بیکران عشق ناپدید می‌شوند.

فضای حاکم بر شعر، سرشار از شوریدگی و بی‌خودی است که در آن، عاشق چنان در ذات معشوق مستحیل گشته که دیگر نه خود را می‌شناسد و نه عالم را؛ بلکه تنها حقیقت واحدی را می‌بیند که در همه چیز و همه کس تجلی یافته است.

معنای روان

بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی دانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی دانم

جز اندوهِ عشق تو، هیچ غمی را به رسمیت نمی‌شناسم، چرا که در تمام عالم، هیچ شادی و لذتی را برتر از این غمِ مقدس نمی‌یابم.

نکته ادبی: غم خوردن در اینجا به معنای اندوهگین بودن و متحمل رنج عشق شدن است.

گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی دانم

اگر از دایره عشق تو بیرون بروم، دیگر هستی و "من‌بودنی" برایم باقی نمی‌ماند، اما در واقع، من اصلاً زبانِ سخن گفتن از "من" و "ما" را در ساحت عشق تو نمی‌دانم و جایگاهی برای خود نمی‌بینم.

نکته ادبی: ما و من کنایه از انانیت و خودخواهی است که در برابر عشق رنگ می‌بازد.

ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی دانم

در مسیر عشق تو چنان با دشواری و از خودگذشتگی حرکت کردم که اکنون از شدت بی‌‌خودی و حیرت، فرق میان سر و پای خود را نمی‌فهمم (همه هستی‌ام را در راه تو از دست داده‌ام).

نکته ادبی: از پای آمدن تا سر کنایه از طی کردن کل مسیر یا تقدیم کردن جان در راه عشق است.

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی دانم

به هوای وصال تو هر راهی را که گمان می‌بردم به تو می‌رسد، آزمودم؛ اما اکنون در این مقام، چنان عاجز و حیرانم که جز راه تو، راه دیگری را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: به بوی تو یعنی به امید و به دنبال بوی عطر و نشان تو.

به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم کنون از غایت مستی می از ساغر نمی دانم

در حالت هوشیاری و عقلانیت، به راحتی می‌توانستم میان باده و جام تفکیک قائل شوم، اما اکنون از شدت مستیِ عشق، باده را از جام تشخیص نمی‌دهم و همه نزد من یکی شده است.

نکته ادبی: می و ساغر استعاره از تجلی حق و بنده یا عشق و عاشق است.

به مسجد بتگر از بت باز می دانستم و اکنون درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمی دانم

پیش‌تر در محیط شرعی و ظاهری (مسجد)، تفاوت میان بت‌پرست و بت‌تراش را می‌فهمیدم، اما اکنون در این میخانه معرفت و مستی، دیگر هیچ تفاوتی میان مخلوق و خالق نمی‌بینم.

نکته ادبی: خمخانه اشاره به عالم وحدت است که در آن رسوم و تفکیک‌های دنیوی اعتبار ندارد.

چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم درین دریای بی نامی دو نام آور نمی دانم

وقتی همه نام‌های عالم در دریای واحدِ هستی غرق شدند، دیگر برای من که به این وحدت رسیده‌ام، نام و نشانِ جداگانه‌ای باقی نمانده است که بخواهم دو وجودِ متمایز را در آن ببینم.

نکته ادبی: محرم کنایه از کسی است که به اسرار نهان پی برده است.

یکی را چون نمی دانم سه چون دانم که از مستی یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی دانم

وقتی حتی عدد یک (وجود خود) را نمی‌توانم تشخیص دهم، چگونه می‌توانم به سه (راه، رهرو، رهبر) قائل باشم؟ چرا که در حالت مستیِ عرفانی، تمام این‌ها در وجود معشوق یکی شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود که در آن کثرات به واحد باز می‌گردند.

کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی دانم

هرکس که در نمک‌زار بیفتد، در آن حل و ناپدید می‌شود؛ این دریای عشق تو که سرشار از شوریدگی است، از آن نمک‌زار نیز فراگیرتر است و مرا کاملاً در خود هضم کرده است.

نکته ادبی: نمکسار استعاره از فنا شدن و از دست دادن هویت فردی در دریای عشق.

دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی دانم

دل من که مانند انگشتی سیاه و ناچیز بود، اکنون با تابش نور عشق تو به چنان تحولی رسیده که دیگر خود را چیزی جز اخگر و شعله‌ای سوزان نمی‌بینم.

نکته ادبی: اخگر نماد دلی است که پس از سوختن در عشق، خود به آتش تبدیل شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای عشق

تشبیه عالم وحدت و عشق به دریایی که هر چه در آن وارد شود، هویت خود را از دست می‌دهد.

تضاد و وحدت بت و بتگر / می و ساغر

شاعر با کنار هم قرار دادن مفاهیم متضاد، به برتری مقام وحدت بر عالم کثرت اشاره دارد.

نماد اخگر

نمادی از دلِ عاشق که در اثر سوختن در آتش عشق، دیگر تاریکی ندارد و خود به شعله تبدیل شده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) از پای آمدن تا سر

اشاره به حیرت و ازخودبی‌خود شدگی که فرد در آن مرزهای وجودی خود را گم می‌کند.